17 December 2013


مانده‌بودم زیرِ آوار و آتش و گلوله. سرم درد می‌کرد. از نوکِ موهام خون می‌چکید. واقعیت‌ش سرم از سرما درد می‌کرد. پاهام بی‌حس بود، ولی بازوهایم منقبض شده‌یودند؛ این‌ها یعنی ودکا. بازتاب‌ش ولی این بود که پاهام مانده یود زیرِ یک حجمِ سنگین، دست‌هام داشت کش می‌آمد به بالا. تمامِ مدّت داشتم به این فکر می‌کردم که این دستِ کیست که دارد بیرون‌م می‌کشد. درد نداشتم، ولی صورت‌م چین خورده‌بود. حسّ قهرمان‌طوری هم آمده‌بود سراغم که نمی‌دانم از کجا بود. شاید همچین وضعیتی از هر دوطرف قهرمان میسازد. از من، برای اینکه زنده مانده‌ام؛ از او، برای این‌که دارد اجازه می‌دهد به زنده‌ماندن‌م ادامه دهم. یک پلاک هم توی دست و بال‌م بود. داشتم سعی می‌کردم همین‌قدر هوشیار بمانم که به‌ش بگویم پلاکِ من نیست؛ پلاکِ آقای گوشت‌فروشِ سرِ خیابان است. چه غصّه‌ای خوردم برای‌ش توی آن هاگیرواگیر. هرچه فکر کردم توی چه‌جور موقعیتی می‌توانیم باشیم نفهمیدم. فقط چشم‌م را دوخته‌بودم به باریکه‌ی کم‌رمق نور، تا غرق نشوم. آخرهاش دیگر به این فکر می‌کردم که دلم می‌خواست دستی که دارد بیرون می‌کشدم، دستِ کی باشد. دوست داشتم دست‌های کسی باشد. بعد به جای اسم‌ش صحنه‌ای از پیچ‌وتاب‌خوردن‌مان توی سرم می‌آمد. هی تکرار می‌کردم این دست، دستِ آن تصویر است. این دست، دستِ آن تصویر است. این دست، دستِ آن تصویر است. بیدار که شدم، دوست داشتم به آن تصویر زنگ بزنم؛ ولی چه کسی تابحال به یک تصویر زنگ زده؟

14 December 2013

با دیگری که می‌خندی
یکهو حس می‌کنم نیمه‌شب است
با دل‌شوره
تاکسی می‌گیرم و
به خانه‌ام برمی‌گردم.

13 December 2013

کاش بوی فروغ می‌دادم. آدم باید تو هوای سرد بوی فروغ بده.

11 December 2013


هیچ‌وقت واسه دوستاتون اون‌قدر سرگرم و دور از دسترس نباشین که هی بخوان باهاتون حرف بزنن هی خواب باشین/بیرون باشین/مشغولِ دوس‌دختر/پسراتون باشین، بعد اینا تو هوای سرد با یه‌لا شالگردن گریه‌کنان برن واسه خودشون کیک بخرن برگردن برن تو تخت شروع کنن به خوردن و گریه‌کردن. خاصّه که رژیم هم باشن و به این دلیل که نتونستین جلوی این حرکت‌شونو بگیرین بیش‌تر هم ازتون عصبانی باشن. چون اون‌وقته که دیگه نباید هی اسمِ آدمو با یه علامت سوال اسمس کنین واسه‌ش. اون‌جاست که دیگه هی نباید بپرسین "خوبی؟"، چون واضحن خوب نیست. چون اون‌وقته که دوست‌تون دیگه پنیک‌شدن از سرش گذشته و تنهایی رو تحمل کرده و به این نتیجه رسیده که شایستی بتونه شادی‌هاشو هم تنهایی تحمل کنه. لازم نیست همیشه باشین. فقط یه جاهایی آب دست‌تونه بذارین زمین. جدن.

03 December 2013


همیشه وقتی یک‌نفر با کمالِ میل قبول می‌کند که نباشد، یکی باید بماند و به جای هر دو به یاد بسپارد.
لازم نیست زجر بکشد.
فقط به یاد بسپارد. دیتیل‌وار.

28 November 2013

همه‌چی کافیه.
مشکل اینجاست که کافی کمه. کفایت کردن کمه. کفایت کردن سیرشدن از چیزی نیست. سیر نشدن از چیزی بده. سیر نشدن از چیزی عطش داره. عطش تمنّا داره. تمنّا درگیری داره. درگیری عاقبت نداره. من عطش دارم.

27 November 2013

همه‌چی کافیه.
مشکل اینجاست که کافی کمه. کفایت کردن کمه. کفایت کردن سیرشدن از چیزی نیست. سیر نشدن از چیزی بده. سیر نشدن از چیزی عطش داره. عطش تمنّا داره. تمنّا درگیری داره. درگیری عاقبت نداره. من عطش دارم.

26 November 2013


برگشته‎ن به‎مون می‎گن "ای خمارکشِ مفلسِ شراب‎زده؟"
می‎گیم "بله؟"
می‌فرمان "که این کند که تو کردی به ضعفِ همّت و رای؟ عه عه ببین تو رو قرعان" تو این فاصله ما سرمونو می‎ندازیم پایین؛ با غرغر ادامه می‎دن که "ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده که، این چه وضشه؟". یه نگاهِ گذریِ دیگه هم می‎ندازن رو خونه و زندگی‎مون، نچ‎نچ‎کنان از در می‎رن بیرون.

23 November 2013

هردفعه با دبیرها یا بچه‌ها صحبت می‎کنم حتمن بحث رو می‎کشم به جایی که مطمئن بشم می‎دونن من شیش سال پدرِ تحصیلاتِ آکادمیک رو درآوردم، و مخصوصن کاملن روشن بشن که نباید منو با خانومای متاهلِ تو خونه‎مونده‎ی بی‎سوادِ بعد از عمری تصمیم به درس‎خوندن‎گرفتنده قاطی کنن. منتاها امروز دبیره از اول تا آخر خنده‎ش بود. بس که هی مشاور نداشتم، تکلیف نداشتم، سرِ وقت نبودم، امتحان پیچوندم، رشته‎ی تاپ هم می‎خوام. آخرِ کلاس برگشت به‎م گفت "واسه امتحانِ فردا بخونیا، بزبزِ قندی". یه‎جوری گفت عینِ وقتی که مامانم بم می‎گفت؛ یه‎جوری که عینِ چارده‎سالگی‎م سرمو کج کردم به راست که "چشم". خندید گفت "قربونِ دخترم برم". 
من؟ چه خوشال بودم تا خونه واسه خودم. بس‌که این روزا همه واسم تکرار کردن که بزرگ شدم. من اصن خیلی ساله که بزرگ‎م. منتاها چینِ رو پیشونی‎م ینی کسی نباید در این مورد بام حرفی بزنه.

21 November 2013

اهلی‎شدن به این چیزا نیست.
اهلی‎شدن ینی این‎که تو تاریکیِ مطلقِ نیمه‎شب تو خونه‌ت راه بره، بی‎که به چیزی بخوره.
ینی جای پریزهای خونه‌تو حفظ باشه.
گاهی با پسرای مستِ کوچیک‎تر از خودتون برین بیرون.
سرخوش‌ن، بامزه‎ن، رو دورِ چرت و پرتای بی‎دغدغه‎ن، آینه‎ی اون‎سالگی‎های خودت‎ن، سعیِ بانمکی در ابرازِ وجود دارن، با تمامیِ جنبنده‎های آسمون و زمین آشنایی و نسبت دارن، اسم‎تو قاطی می‎کنن مدام، تو فکرِ مخ‎زدن‎ت نیستن، واسه دست‎دادن باهات دودل‎ن، و (اگر به‎موقع پیاده‎شون کنی) باهاشون به‎ت خوش می‎گذره.


19 November 2013

پیغوم فرستادیم کاش چیزی اون‎قدر سخت بشه که بدوئیم پناه بیاریم به شما؛ لاکن هیچ‎چیز هیچ‎وقت اون‌قدرها سخت نمی‎شه.
پسغوم دادن که از سختیِ دوست‎داشتن‎م به خودم پناه بیار.

12 November 2013

حالا شما می‏گین نه؛ ولی آدم وقتی می‎رسه به اون‎جایی که دیگه هیچ کاری از دست‎ش برنمیاد، تازه یه نفسِ راحت می‏کشه.

11 November 2013

اون تو حکمه که اگه یارت برید، تو نباس ببُری.
باقی وقتا باس برید، رفت.

06 November 2013

پیغوم فرستادیم پس کِی نزول اجلال می‎فرمایید؟
پسغوم دادن اون روزی که با خودتون کناراومدین نه، روزِ بعدش.

05 November 2013


می‎فرماد شما آبروی عشق بودی.
پقی می‎زنیم زیرِ خنده که دست وردار. پقی‎تر می‎زنیم زیرِ خنده که یعنی نفهمیدیم نه که "هستیم"، بلکه "بودیم".

31 October 2013

انجمنِ سینگل‎های دوتاپاییزدست‎درجیبِ‎خویش‎رفتنده باشه، غروبا بریم یه چایی بزنیم برگردیم. سر در گریبان‏طور.

26 October 2013

شب‎هایی هستن، که زندگیِ بعد از اون‎ها دیگه حساب نمی‎شه.

25 October 2013

اگر رابطه، و احساسات، و دلتنگی، و فقدان‎های بعدش، و فاصله‎های میان‎ش، و خاطراتِ همراه‎ش، و بوی ماندگار تنِ طرف روی زندگیِ آدم، و یک چشمِ مدام به گوشی خیره‎شونده، و دوتایی‎بازی‎های به شدّت ویژه‎ی هر رابطه، و نگاهِ بیشتر از سه ثانیه توی چشمِ هم، و معنادار شدنِ ساعت‎ها، و گاهی درد گرفتنِ جایی در میانِ سینه، و گاهکی ذوب شدن گویِ سنگینِ داغی در گلو، و فروریختنِ دل به فراخورِ موقعیت، و حاشیه‎های ترسناکِ یک رابطه، و آن‎همه حساسیت (آن هم برای منِ مارِ به دورِ هستیِ خود حلقه‎ی‎سفت‎زننده) و ترسِ از دست دادن، و تیر کشیدنِ پشت وقتی با دیگری می‎خندد، و زجرِ ناخواسته‎ی حفظ شدنِ خط‎های بدن‎ش، و گیر کردنِ میخِ قلاب‎طورِ لبخندِ طرف به گوشه‏ی قلب، و خلاصه همین‎چیزهای خیلی خیلی کوچک و خیلی خیلی دردناک نبود، قطعا تن به رابطه می‎دادم. ولی دوست‎ها وقتی به هم مربوط می‎شوند، در یکدیگر دشمنِ بالقوه‎ای را هم همزمان خلق می‎کنند. کسی که تا این حد با آدم می‎آمیزد، لازم نیست نفس‎ت را بند بیاورد؛ همین چیزهایی را که داده اگر پس بگیرد، آدم لنگ می‏شود.
چه کاری‎ست حالا؟

24 October 2013


یه مجسمه‎ی برنز بسازن از "جای خالی".
ما معلوم‎الحالا بریم کنارش واستیم عکس بگیریم.
وقتی کسی می‎گوید "سعی‎م را می‎کنم"، یعنی قبلا سعی‎ش را کرده و نشده؛ منتاها زمان می‎خواهد تا به‎تان بگوید.
حال، چیزی‎ست که یا می‎بری، یا می‎گذرد.
سرِ پیکِ ششم به‎ش گفتم "سلامتی‎ت". گفت "سلامتی خنده‌هات".
تو بودی، می‎شد که تا خودِ صبح نخندی؟ 

23 October 2013

شب بود،
شیب بود،
مست بودیم؛
شب است دوباره.

03 October 2013

بطری را برداری، با یکی دو نخ سیگار، توی این خنکای نیمه‏شبِ پاییزی بروی توی تراس، بنشینی روی صندلی، یا ولو شوی کفِ تراس، گرم شوی، خوب گرم شوی، به عکسِ بامزه‏اش فکر کنی که جدیدن کشف کرده‏ای، بخندی، ببینی چه دل‎ت تنگ‎ش شده، نگاه کنی به شهر، به خیابان، به همین خیابانِ چند فدمی‏ات، که تو را مستقیم می‎رساند به او.
به درک، خودت را بپیچی توی لباس، سوئیچ را بچرخانی، بروی زنگ بزنی، بیدار باشد، در را باز کند، ابروهای‏ش را از تعجّب بیندازد بالا، تنفس‎ش تند شود، تنفس‎ت تند شود، بی‎هیچ کلامی، بی که نیازی به هیچ حرفی باشد، بپیچید در تنِ هم، عشق‏بازی کنید، اوج بگیرید، فرود که آمدید خودتان همه‏چیز را بدانید.
(به قولِ یکی که نوشته‏بود: این‎ها همه اتّفاق می‏افتاد اگر دنیای موازی وجود می‏داشت).
پس، تو هیچ‎وقت نرفته‏ای؛ نمی‏روی هم.
صبح بدمد؛ ببینی نه تو رفته‏ای، نه او آمده‏است.

01 October 2013

نمی‎شه همون اوّل‎ش یه‎بار بمیریم ببینیم چه‏جوریه، ترس‎مون بریزه؛ بعد دیگه تا آخرِ عمر بدونِ ترس زندگی کنیم؟

یک گونه آدمیزاد در دنیا وجود دارد، که دل‏ش نمی‎خواهد چیزهای دوست‎داشتنی/کهنه‏ی زندگی‎اش را دور بریزد. یا بگذارد دمِ در. کفش‎های پاره‎شده، جین‏های کهنه و سرِ زانو سفید‎شده، کیف‎های کتانیِ رنگ‎ورورفته، عینک‎‎آفتابیِ خش شده، کلاهِ صدبار از شمال‎برگشته و آفتاب‎خورده، حتّا حتّا جوراب‎های قشنگِ سوراخ‏شده، همه را می‎گذارد تهِ کمدش/قفسه‏اش/جعبه‎های تهِ انباری‎اش؛ روی‎ش هم یک لیبل می‎چسباند با این عنوان: "شاید روزی کوه‏ی".
آدم دل‏ش تنگ می‏شود. وگرنه همه‎مان واقف‏یم که آخر کوه کجا بود حالا؟

23 September 2013

وان سکس اِ دِی، کیپس داکترز اِوِی.

21 September 2013

20 September 2013

یه عکسِ دسته‏جمعی باشه،
توش همه‎مون بخندیم.
همه‎مون‎ ها.

ده فرمان/فرمان آخر: همیشه برگرد

به خودم گفتم برگردیم؟ گفت آره بابا، سرِ خودت سلامت.

17 September 2013

ده فرمان: فرمانِ هفتم: برو


چمدان بسته‏ام بروم خانه‏ی یکی از آن دوست‏ها که هرکسی توی زندگی‏اش ندارد، ولی اگر داشته‏باشد خیلی خوشبخت است، و باید که در روزهای خاک‏برسری سریع چمدان ببندد برود خانه‏اش.

بروم بزرگ‏تر شوم، برگردم.

16 September 2013


میم ایمیل داد. توی‏ش نوشته از آمدنِ پاییز دل‏گیر است. امّا خوشحال است که این‏یکی پاییز را چمدان نمی‎بندد. می‏گوید دل‏ش برایم تنگ شده. می‏گوید منتظرم بوده این تابستان. حتا درک کرده که چرا نرفته‏ام. ترجیح می‏دادم درک نمی‏کرد. نمی‏داند چه نکبتی از سر گذرانده‎ام. به‏ش نگفتم. خواستم بگویم، دیدم چند خط پایین‏تر نوشته عکس‏ها و ویدئوهای دونفری‏مان را روزی چندبار می‏بیند؛ از دل‏تنگی. می‏خواهم بگویم خوش به حال‏ت از آن روزها فیلم داری. ولی همین را هم نمی‏گویم. می‏آیم پایین‏تر می‏بینم چندتا عکس هم ضمیمه‏ی ایمیل‏ش فرستاده. یکی‏یکی نگاه‏شان کردم. چندتای اول‏ش یک‏ وقتی‏ست که خاطرم نیست. خوابیده‏ام؛ مچاله‎شده‏م لای پتو. عکس به عکس که جلو بروی، می‏بینی کم‏کم دارم غلت می‏زنم. توی یکی به آخری چشم‎هام را بازکرده‏ام. توی آخری دارم می‏خندم. عکس‏های بعدی مالِ آن‏وقتی‏ست که دستکش‏های بادمجانی‏ام را به‏م هدیه داده. ذوق کرده‏ام و دارم می‏خندم. این لابلا چندتایی عکس هم هست که نشسته‏ام لبه‏ی تخت، فنجانِ چای به دست. توی عکس بعدی نشسته‏ام پای لپ‏تاپ، یک بشقاب اسپاگتیِ خوشمزه که فقط خودش بلد بود درست کند کنارم است. حواس‏م اصلن به عکس نیست. ولی آن شب را خوب یادم است. ساعت سه‏ی صبح هوس اسپاگتی کرده‏بودیم. دونفری رفته‏بودیم توی آشپزخانه به کثافت‏کاری. یادم است خیلی خندیدیم سرِ آشپزی، سرِ دیوانه‏بازی‏ها. ساعتِ 5 صبح خوابیدیم. به گمان‏م بیرون برف می‏آمد. چقدر خوشحال بودم توی عکس‏ها. خواستم بگویم چقدر هوای آن‏روزها را کرده‏ام. نگفتم. حتا عکس هم برای‏ش ایمیل نکردم. نشسته‏بودم سرتاپا گریه. فقط به‏ش گفتم "راستی، تیروئیدم کم‏کار شده دوباره". کلّ خبری که از خودم دادم همین بود. بداند چاق شده‏ام، عصبی شده‏ام، بزرگ هم شده‏ام. گفتم دل من هم تنگ شده. ولی نگفتم می‏خواهم چمدان ببندم، بروم. نگفتم چقدر همه‏چیز تا نوکِ بینی به‏م نزدیک شده. نگفتم تا نداند روزی دوازده ساعت لای پتو خودم را می‏پیچم و مدام در حالِ درکِ خودم هستم. طبعا با صدای شاترِ دوربین کسی هم بیدار نمی‏شوم. حتّا یکی از لباس‏های جدیدم را هم نپوشیده‏ام؛ همه‏شان را تلمبار کرده‏ام توی کمد. نگفتم چقدر دل و دماغِ مهمانیِ آخرِ هفته را ندارم، و دکلته‏ی مشکی‏ام هم نمی‏تواند سرِحالم بیاورد. خواستم بگویم آن‏روزی که چمدان بستی و گریه کردی و بغل‏م کردی و رفتی و من را گذاشتی با آن فضای خالی، من به زور اشک ریختم؛ گریه‏ام نمی‏آمد: باور نمی‏کردم دیگر هم‏را نبینیم. 
هیچ‏کدام این‏ها را نگفتم. فقط گفتم تیروئیدم کم‏کار شده. همین. ولی وقتی دخترکی به‏تان ایمیل بدهد و فقط بگوید تیروئیدش کم‏کار شده، یعنی خودتان بفهمید که از خودش ناراضی‏ست، تنهاست، لباس‏های کهنه‏اش را از تهِ کمد کشیده بیرون، تن‏ش میکند. یعنی‏تر غرورش را یک‏جایی شکسته‏اند گذاشته‏اند کفِ دست‏ش، با خودش هم سرِ جنگ دارد، طوری که آسایش را از خودش دریغ کرده. یعنی قبل از گفتنِ "الو"، چندبار بلند "اهم اهم" می‏کند تا صدای‏ش صاف شود. یعنی به ویرانی نشسته. وگرنه که همین تابستان همه‏چیز را ول می‏کرد، می‏آمد دیدن‏تان.

14 September 2013

بود


نیازی به کلمه نداریم. نیازی به جمله نداریم. نیازی به گرفتنِ دست‎های هم نداریم. نیاز به سقف نداریم. نیاز نداریم به وقتِ خداحافظی آغوش باشیم. ما حتّا به نگاه هم نیازی نداریم. ما قرار نمی‏گذاریم؛ ما خودمان عینِ قراریم. ما ورای همه‏ی این‏هاییم. جداییم. چیزِ دیگری هستیم. ناب‎ایم. خودت هم خوب می‏فهمی؛ تافته‏ی من و تو را جدا از همه‏ی عالم بافته‏اند. از سرِ حوصله. کامل. شروع و تمام شده در یک نقطه، درجا، در لحظه. همین‏قدر گنگ و واضح. همین‏قدر غیرممکن و قابلِ درک. همین‏قدر.

13 September 2013

1- وقتی کسی را برای ناهار دعوت می‎کنید و به‎تان می‎گوید اگر جوراب‎هایش خشک شد می‎آید، این دیگر دعوا ندارد. مشکلِ جورابِ خیس شاید در ظاهر کوچک و بی‎اهمیت باشد، ولی اهمیت‎ش در لاینجل بودن‎ش است. پس مهربان باشید لطفا.

2- دیشب هم باز خواب‏‌ش را دیدم. حضرتِ نون را می‌‏گویم. با همان نگاهِ غم‏زده و طلبکارِ همیشگی‏‌اش. دلم برای‏ش مچاله شد. حتما می‏‌دانید مچالگیِ دل چه حالتی‌‏ست. حالتی‌‏ست که فکر می‌‏کنی فشارهای بیرونی – مثلن عکس‏‌ها و خاطره‏‌هایش- مچاله‌‏ات کرده‏‌اند، درحالی که حقیقت این است که تو از خلاء درون‌‏ت خیلی وکیوم‏‌طور مچاله و فشرده شده‌‏ای. 

3- ب زنگ زد. گفت یک‏هو مرخصی‏‌اش جور شده و می‏‌خواهد بیاید. بعد هم گفت بلیت هنوز جور نشده. من این‏طرف تا مرزِ افسردگی رفتم که آخر این وقتِ سال مگر بلیت گیر می‌‏آید؟ که آخر پسرجان چرا روی بلیتِ هیچ‌‏جا نبوده حساب کرده‏‌ای و مرخصی‎ات را به باد داده‌‏ای و اصلن می‏‌دانی اگر نشود بیایی دیگر تا خیلی وقت هم نمی‌‏شود بیایی؟ ب را از سال‏‌های دانشجویی و آوارگی و غریبگی می‌‏شناسم. آن‌‏وقت‌‏ها هنوز حضرتِ نون یکی از آن دوست‌‏های دور بود که گاهی اگر دست می‏‌داد –وقتی می‌‏آمدم خانه- توی دورِهمی‌‏ها می‌‏دیدم‏ش. بدونِ هیچ کراش و معاشرت و فاصله‌‏گرفتن‏‌های بعدش. ب خوش‌‏اخلاقی و مهربانیِ کمی سردی دارد، مثلِ حضرت. دل‏نشینیِ عجیبی دارد. فرّار است. خیلی چیزهای دیگرش هم شبیه است: قدش، قیافه‌‏اش، لحن‌‏ش، آخاخاخ که صدای‏ش. فقط چهره‌‏اش طبیعتن فرق دارد، که آن‌‏هم از آن‌‏ور تلفن نمی‌‏بینی‌‏اش، و صدای‏ش می‏تواند ضربان قلب‏‌ت را تا مرزِ انفجار بالا ببرد. گفتم بیا. گفت تلاش‏م را می‌‏کنم. این دیالوگ می‏‌تواند کات شود به تصویرِ تکست‌‏های من و نون. و به بعدش، که ماسوله را نیامد، و داغ گذاشت به دلِ منتظر و تنگ‌‏م. به بعدترش، به نیمه‌‏شبِ ساکت و نم‏ناک و تاریک آن شب‏‌انتظاریِ یک منتظرِ ناشکیب و ناکام که منم، که توی تراسِ خانه‏‌ی آقای بامداد، روی نیمکتِ چوبیِ لبه‌‏ی تراس، در آن بالای بالای ماسوله‌‏ی به‌‏خواب‎رفته، غریب و پراشک سیگاری گیراندم، با بازوهای برهنه و یخ‏زده نشستم خیره‌ ‏شدم به چراغ‏‌های روشنِ آن‏ پایین، زیر نم‌‏نمِ باران خیس شدم، و دردِ عشق کشیدم.

خطِ باریکی این دو را، و مرا به این دو، متصل کرده‏‌است. و من از میان‏شان، آن نون را می‏خواهم.

08 September 2013

هشت نه نفری بودیم. نصف شب راه افتاده‏بودیم توی کوچه‏ی سربالایی. مست هم شاید بودیم، نمی‏دانم. گذرمان افتاد به کوچه‏اش. خانه‏اش یکی از آن خانه‏های ماسوله‏ای‏طور بود با سقف و دیوارِ کرم‏رنگِ کوتاه. جلوی خانه‏اش چراغی آویزان بود. داشت دوتا از دوست‏هایش را بدرقه می‏کرد. سهیل و سعید را شناختم. وقتی رفتند تازه ما را دید. در را باز کرد و دست‏هایش را کشید سمتِ خانه که یعنی بفرمایید تو. رفتیم نشستیم دور تا دور. همان‏طور که با یکی از بچّه‏ها حرف می‏زد، از بالای شانه‏اش نگاه‏ش را کشید سمتِ من. من دست‏هایم را گذاشته‏بودم توی هم؛ و به این فکر می‏کردم که چرا -اصلن چرا- آمدیم این‏جا؟

07 September 2013

از گردنِ هم آویزان بودیم و از خنده می‎پیچیدیم به خودمان. سیگار و چای و ناهار و تراس و یک ظهرِ بی‏دردِسر. قشنگ‏ش همان خنده‎های غش‎غش بود، وقتی پشتِ سرِ پسرها و خواص و کرش‎ها حرف می‏زدیم و ریسه می‏رفتیم. ابهت همه‏چیز ریخته‏بود؛ و ما سبک بودیم.

از آن دورِهمی‏های دخترانه‏ی سه نفری.

هرچقدر هم کسی، بی‏نوایی، شوربختی، تنهامانده‏ای، بنشیند حرف بزند، بگوید، نگاه‏ه کند؛ هرچقدر خط‏های افقیِ پیشانی‏اش در مرورِ آن‏همه زندگی عمیق شود؛ بازهم، هرگز، -باور کنید یا نه-، نمی‏شود فهمید چه از سر گذرانده‏است.
خط‏های پیشانی دروغ نمی‏گویند. ولی راست‏ش را هم به زبان نمی‏آورند. و همین است که آدم، در عمیق‏ترین چروکِ پیشانی‏اش، تنهاست.

06 September 2013

در آن ظهرِ رو به عصرِ برفیِ آن شهرِ دور، آن شهرِ خیلی دور، خسته و دل‏تنگ، از دربِ اتوماتیکِ شیرینی‏فروشی‏ای پناه‏گرفته در زیرِ آفتابِ کم‎رمقِ آن خیابانِ دور، بیرون آمدم. ساعت‏م را نگاه کردم. فکر کردم قبل از رفتن سری به سین بزنم. بروم بگویم ببین، دارم می‏روم؛ بگویم عیب ندارد؛ بگویم بیا کاری کنیم همه‏چیز دست از سرمان بردارد؛ بگویم هرچه باشد، دیگر از این آسمانِ تنگِ خاکستری که غم‏انگیزتر نیست؛ بگویم بیا تکلیفِ این همه سلولِ خاطره‏ناک را روشن کنیم، این‏ها ول‏مان نخواهندکرد. در حاشیه‏ی سایه‏دارِ پیاده‏رو راه رفتم. بوق اشغال. بازم هم بوق اشغال. خاموش. اشکالی ندارد. اشکالی ندارد. قلب‎ت را آرام کن. از هیبتِ این تنهاییِ تلخ نترس. تو فقط ترسیده‏ای. تو فقط گم شده‏ای. سه ساعتِ دیگر که هواپیما پرواز کند، همه‏ی این خیابان‏های سردِ به برف و گِل نشسته‏ی غریب، همه‏ی این بغض‏ها، همه‏ی این خیابان‏های تنگ‏نظرِ خیس، همه‏ی این آدم‏ها که مرهمی نمی‏گذارند، محو می‏شوند. شب را با چند آشنا صحبت خواهی‏کرد. شامِ آشنایی خواهی‏خورد. موسیقیِ آرامِ آشنایی را خواهی‏شنید. زیرِ دوشِ خانه‏ات پناه خواهی‏گرفت. و دیگر هرگز برنخواهی‏گشت. داشتم با جوراب‏هایی قرمز از عرضِ آن خیابانِ بی‎برکت می‏گذشتم که تلفن زنگ خورد. و زنی از آن‏سوی خط، با چند کلمه، فقط چند کلمه، هواپیما را برای ابد روی زمین نگه‏داشت. نشستم. در خود مچاله شدم. حس کردم میله‏های شهر گلوگاه‏م را چسبیده‏اند. فکر کردم جادّه‏ها بسته‏اند. فکر کردم پس باید شامی برای این شبِ دراز درست کنم. فکر کردم نمی‏توانم. برفی ریز، آرام، بر پیکرِ به ویرانی‏نشسته‏ام، بر بسته‏های شیرینی، بر ساقِ پایم، بر زمین، باریدن گرفت. محو که می‏شدم، با خودم گفتم: آدم که در شهرِ غریب عاشقی نمی‏کند؛ غریبگی می‏کند.

24 August 2013

با آن پیراهنِ آستین‎کوتاهِ شیری‏رنگ‏ش نشسته‏بود کنار من؛ از اوّل تا آخر؛ بی‏کلامی حرف، یا لبخندی، یا نگاهی. فقط آن آخرها، یک مشت گیره‏ی سر برداشت، موهایم را باحوصله مرتّب کرد، گیره زد، جمع‏شان کرد کناری. مهربان.

09 August 2013

وقتی آدمی منتظر است، سخت می‏گذرد. وقتی نمی‎داند دقیقن برای چی منتظر است، نمی‎گذرد.



آن سال‎های دور از همه، کنجِ خوابگاهِ کهنه و به‏ویرانی‏نشسته، با پنجره‏های حفاظ‏دارِ خفه، و برفی که پشتِ پنجره وصل می‎شد به آسمانِ خاکستریِ پر از سرماریزه، که هرچقدر هم سرمان را زیرِ پنجره خم می‎کردیم آسمانِ بیش‎تری نمی‏دیدیم، آن روزها که برف بود، سوز بود، پالتوهای بلند و جوراب‎های ضخیم بود، آن‎روزها منتظرِ عصرهای بی‏دانشکده می‏نشستیم، زیر پتو چای می‎خوردیم، توی حمامِ خوابگاه سیگار دود می‏کردیم، و شوقِ دیدار و بوسه و سیگارِ بی‎قید و شرابِ ناب و تخت و آغوش امن و کوهِ ششِ صبح و اتوبان‏گردی و یار داشتیم. حتا روزهای بعدش که برف‎ها شده‎بودند یخ‏های گِلیِ به کناری زده‎شده، و آغوش‎ها سرد شده‎بود، و بدعنق و پر از دلشوره شده‏بودیم، باز چای می‏خوردیم و سیگارمان را یواشکی می‏کشیدیم و اگر این فقط یه خوابه می‏خواندیم و غروب‎ها لامپ وسط اتاق را روشن می‏کردیم و دل‎مان می‎ترکید از آن‎همه تنهایی و به دخترانه‎‏ترین شکلِ ممکن منتظر سرآمدنِ روزهای دور از هم بودیم. تا آن‎جا که یک‏روز فهمیدیم هر رفتنی لزومن برگشتنی ندارد. حالا تمامِ تابستانِ خانه و استخر و سفر و بی‏قیدی‏های خوبِ نزدیکِ خانه‏بودن را به خودت زهر کن. برنمی‏گردد. برنمی‏گردی. گذشته را باید توی همان گذشته نگه‏داشت.
از یک‏جایی به بعد دیگر یاد گرفتیم منتظر نباشیم. یاد گرفتیم رها کردن درد دارد، رها نکردن مرگ. و با شقیقه‎های رو به سفیدی و اعصاب‎های خرد، باز خواستیم که زندگی کنیم؛ و همان‏جا مچ خودمان را نگرفتیم که باز منتظر چی هستی؟ به من باشد، از دور می‏دانم منتظر چی هستم. آن‎چیز، یک چیزِ گنگِ کلّی است که جزئیات ندارد. این‏جوری هرچیزی که به دستت برسد می‏تواند آن‏چیز باشد، می‎تواند نباشد. فکر می‏کنم برای همین هم بود که زمان به من نمی‏گذشت. تا همین حالا.
امروز، یک لحظه، مابین تمیزکاریِ خانه، مابین برق‎انداختن و دوش‏گرفتن و سشوار کردن و پیراهنِ سبک پوشیدن و چای دم‏کردن، دلم خواست منتظر اتّفاق خاصّی نباشم، دلم خواست به آدم خاصّی فکر نکنم، تلاشِ خاصّی نکنم، همه‏چیز ساده باشد. به همین سادگیِ چای‏های بعد از ظهر که دم می‏کنی و آدم‏خواب‎ها را بیدار می‏کنی و حرف می‏زنید. قرار است چای را در معیّت کاغذها و خودکارها و تقویم‏ها بنوشیم. با یک برنامه‏ریزیِ سبکِ ساده‎ی کار راه‏اندازِ مهربان برای سپری کردنِ روزهای باقی‎مانده‏ی تابستان. شمال را هم موکول می‏کنیم به یک هفته‏ی دیگر. آمدنِ حضرتِ نون و رفتنِ ما.

08 August 2013

من که دیگر یادم نمی‏آید چه شد. حالا هی سرِ صبحانه‏ی ساعتِ دوازده از آدم بپرسند پس چی شد؛ جوابی ندارد. عوض‏ش مربّای آلبالو می‏ریزم روی باگت و شیره را در جانِ نان فرو می‏کنم تا خوب خیس بخورد، بعد هم می‏گویم مربّا بخورد. جواب‏م همین است. صبحانه که تمام شده‎باشد و هنوز نگاه‏ش روی‏م باشد، بلند می‏شوم خرت و پرت‏های سفره را می‏گذارم روی کانتر و می‏گویم چه‏می‏دانم و اصلن وصلی نبود که جدایی‏ای باشد و سرِ خودمان معطّل بودیم که حالا دیگر نیستیم. بعد هم مربّا را هل می‏دهم تهِ یخچال، و خیلی ناراحت‏م از این‏که بغض‏م نشد. بغض باعث می‏شود ماجرا دراماتیک‏تر و آخی‏حیوونی‏تر و می‏خوای باهاش صحبت کنم‏تر شود و در نهایت به حالِ زارت رحم کنند و ولت‎ت کنند به حالِ خودت که یک‎هو گریه‏ات نگیرد خون‎ت بیفتد گردن‏شان. بغض‏م که نشد، ناچارن سرم را کردم توی ظرف‏شستن و آخرین تلاش‏م هم سیگار کشیدن با موزیک بود که این آخری جواب داد گویا. یا این بود، یا از راه رسیدنِ آدمی که نمی‏بایست می‏دانست که این‏یکی می‏داند. این‏جوری بود که جَستم و خوب می‏دانم تا یک هفته‏ی دیگر که قرار است برای تولّدم در خیلی روزِ دیگر برنامه‏ریزی کنند و دو به شک می‏مانند که دعوت‏ش کنند یا نه،  دوباره حرف‎ش را باهام خواهند زد و خدا می‏داند که من خیلی هم دوست دارم که بیاید ولی می‏دانم آخرش هم به‏شان یک نَه‏ی دل‏نشکننده می‏گوید. می‏شناسم‏ش دیگر. بیاید که چی؟ که آخر شب‏ش دور هم مست کنیم و صبح توی بغل هم بیدار شویم و خیلی چی‏شده‏طور خودمان و اطراف‏مان را نگاه کنیم و تا بقیه خوابند جمع کند برود و قرار باشد چیز مهمّی نباشد برای‏مان و خیلی کول با این اتّفاق ناخواسته برخورد کنیم و بگذاریم‏ش به حالِ خودش و ندانیم که وقتی می‏گذاریم‏ش به حالِ خودش یک‏هو یک‏روزی یک‏جایی برمی‏گردد خفت‏مان می‏کند و باعث می‏شود یکی گوشی را بردارد و بگوید باید حرف بزنیم؟ و بعد همه‏چیز بشود؟ بله.

07 August 2013

دارم می‎روم خریدِ لباس و خرت و پرت برای سفرِ شمال. بعد هم می‏روم خانه‏ی دوست‏م برای برنامه‏ریزی و بلیت. خانه‏ی شمال هم تمیز شده، یخچال‏ش پر شده و عرق و مزه‏اش هم فراهم آمده. روغن و لوسیون را باید از همین‏جا بخرم، بیکینیِ نو هم همین‏طور؛ آن‏جا وقتِ خرید کردن‏مان منحصرن به خرید ماهی و ترشی و کباب خواهد گذشت.
امّید که برنزه شویم.

پیژاماپوشِ خوشحال.

06 August 2013

یک روزهایی هم بود که آدم می‎توانست راحت حرف‎ش را بزند، راحت معاشرت کند، راحت بگوید، راحت بنشیند، راحت برخیزد. نفهمیدم کِی شد و چی شد و چرا شد که این‎قدر سوءتفاهم و سوءبرداشت و جدل ریخت روی روابط و آدم‎های زندگی‏م. یعنی یادم نمی‎آید از کجا من دیگر نتوانستم حرف‎م را حالیِ دیگران کنم؛ از کجا محبّت‎ها و مهربانی‏هایم تبدیل شد به این طرزِ فکر در یک سری آدم‎های دور و برم که آدم باید زیادی معطل باشد که به دیگران محبّت کند. پای‏ت را هم که پس می‎کشی می‏شوی آدمِ دور. یک معیاری، خطِ مجزّاکننده‎ای، چیزی این وسط جابجا شده لابد که این‏طور قضیه حساس شده و حتا حساسیت را هم رد کرده؛ طوری که یا دوری یا بدِ نزدیکی. احتمالن تبعاتِ این معضل است که آدم‎ها می‎خواهند آخرین اخبار از تمام جنبه‏های زندگی‎ات را داشته‏باشند؛ و تویی که تا دیروز یارِ مهربان بودی، از امروز یک تنهای رقیب محسوب می‏شوی و محبّت‏های دیروزت – همان محبّت‎ها دقیقن – از کول بودن و به‎فکربودن و به‎به چه رفیقِ باحالی تبدیل می‏شوند به فرصتِ گمانه‎زنیِ اصحاب و اغیار، در این مورد که مشکل‎شان چی بود و چرا شد و حالا که شد پس تکلیف زوج‏ها با یک آدمِ مجرّد چی می‎تواند باشد؛ و یک‎هو، بی‏هیچ آلارمی، برمی‏گردی می‏بینی بغل‎کردن‎ها و آن دوستی‎های شبانه‎روزِ فرندزطورِ مدام تویِ بغلِ همِ گریه و خنده‎ی آشکارِ غلتیده در رخت‎خواب‏های کنارِ هم پهن‏شده‏ی تا صبح بازی و مشروب، شده یک مشت سوءظن و مراقبت و بغل‏های سردِ زود از دست رونده.
نه این‏که با این قضیه مشکلی نداشته‏باشم – که اصلن مشکل داشتم که نوشتم - ، ولی آدمی –خیلی زود، خیلی دیر- بلخره می‎فهمد که هیچ‎کس دراین دنیا درکِ صحیح و مطابق با واقعیتی از آدم ندارد؛ مطابق با حقیقت‏ش که دیگر پیش‎کش. سخت هم هست، بله. ولی خب، چه‏کار می‏شود کرد؟ می‎شود محبّت کنی و مهربانی کنی و گمانِ بد ببرند، می‎شود دور باشی و محبّت‏هایت را غربال کنی و آن ریزه‎میزه‎های رد شده از صافی را به خوردشان بدهی و بشوی آدمِ دور. هیچ نتیجه‏گیری و راه‏نشان‎دادنی هم در کار نیست، چرا که خودِ پیژاماپوش همچنان غرق در تفکّر و رای‎زنی با خودش، چای ریخته، سیگاری گیرانده، و همه‏ی این چیزها را گذاشته برای یک روزِ دیگر. آن روز یک روزی هم باشد که شاگردهایش دست از سرش برداشته‏باشند، آدم‏های توی خانه دست از سرش برداشته‏باشند، برهنه جلوی آینه ایستاده‏باشد و خودش را ورانداز کرده‏باشد و دوست‏داشته‏باشد؛ بعد هم برود روی کوه دنیا را حواله دهد به آدم‎های آن پایین. راهِ به خوبیِ این دیگر به ذهن‎م نمی‎رسد. ظهر است و کلاسِ پیش رو دارم و کارهای ناکرده دارند توی گوش‎م تکرار می‏کنند که تو قول دادی آدمِ تمام کردنِ کارهای لیستِ روزانه‏ات باشی. گیرم آدمِ تمام کردنِ فکرهای توی سرت نبودی هیچ‏وقت.

05 August 2013

سکته. بله، فکر کنم می‎شود به‎ش گفت سکته. چون در یک لحظه‏ی دردناکِ معطّل میانِ کوتاهی و بلندی، چیزی در من گره خورد، یا نابود شد، یا زجر کشید و برید، یا برای لحظاتی از زندگی دست کشید. دوست‎داشتن‎ت و خواستن‎ت در آن دردِ سوزناکِ عمیق، از زندگی‎ام دست کشید و دیگر به سلامتِ قبل‎ش برنگشت. نابود هم نشد. همین‎جور معلول و ناتوان مانده، و حضورش را تحمیل می‎کند؛ آن‎هم فقط به این خاطر که یک زمانی حضور داشته و انصافن خیلی هم حضور داشته. ولی حالا، نه می‎رود، نه می‎ماند، که لااقل آدم تکلیفِ خودش را بداند. گاهی شب‏ها از پشتِ سر حمله می‏کنی، و روز که می‎شود از تو می‎بُرم. گمانم این یکی تقصیر شب‎هاست؛ یا روزهای ابری، یا تنهایی در جمعی بودن؛ نمی‎دانم.

باقی را پاک می‎کنم. تا همین‎جا کافی‎ست برای فکر کردن. برای امروز.

03 August 2013


از من بپرسید می‏گویم گوش‏دادن به موسیقیِ سنّتی، آن‏هم بعد از ساعت‏ها گوش‏دادن به انواعِ موزیک‏های غیرسنّتی، مثل بو کردنِ قهوه است وقتی مشام آدم از عطرهای مختلف پر شده و آدم دیگر از درک و تشخیص بوها عاجز است. یا مثل آبِ سردِ قبل از قهوه. آدم را آماده می‏کند دوباره وارد گود شود.
البته اگر س.زاوار هم‏بکشد و خوراک داغ بیاورد.

02 August 2013

آدم هرجا می‎رود باید اوّل دوشِ حمامِ خانه را چک کند ببیند آن خانه، خانه‎بشو هست یا نه. بعدش باید برود سروقت پنجره‎ها و ویو را با حال خوب/ حال بد/ برف/ باران/ تگرگ/ رعد و برق/ آفاب/ ظهر/ شب/ عصر/ عصر جمعه چک کند.

.برای همین است که خانه‏ی خوب سخت پیدا می‏شود.


28 July 2013


یک وقت‏هایی هست لابلای روزهای آدم، که قبل از این‏که رویا را خودت تمام کنی، کس دیگری تمام‏ش می‎‏کند؛ بی‎هوا، یک‎هو، بی‎که حتا بخواهد. خودت را انداخته‎بودی به دامانِ تمامِ چیزهایی که دوست می‎داشتی، و حالا برگشته‏ای به اینی که هستی. یک‏جاهایی را می‏بینی داشته باورت می‏شده خواب رفتن‏ت. خودت هم متعب بوده‏ای لابد از شرایط نامطلوب و هم‏نشینی‏ای با دلنشینیِ رویا. به خودت می‎آیی می‏بینی چقدر کار نکرده گذاشته‏بودی برای پایانِ رویا. عصبانی می‏شوی، غمگین می‏شوی، دلشوره می‎گیری. آدم باید خیلی سریع یک کاری برای خودش بکند. مثلن یک لیست درست کند از غذاهایی که دوست دارد، از دسرهایی که دلش می‏خواهد، از رستوران‏هایی که نرفته. یا بردارد نامه‏ای بنویسد به خودش، بگوید عیب ندارد. بگوید رویاهایت را توی دلت نگه‏دار دخترجان.


25 July 2013

این‏که شاگردِ آدم دوستِ صمیمیِ آدم باشد جدا از خوبی‏های اندک‏ش که خلاصه می‏شود در وقتِ استراحت‏های پر از خوش‏گذرانی و چای و سیگار، مقادیری بدی هم دارد که یک بیگوان‏ش می‏شود تایم‏های هردم‏بیل و ناموقع. معنای این عبارت "هر دم بیل" را همین الان گوگل کردم و باور بفرمایید یا نه کلی سایت هستند که صاحبان‏شان دغدغه‏ی توضیحِ معنای چیزها را دارند و این خیلی خوب است. به هرحال، بدی‏های این نوع از معاشرت شامل موارد زیادی میشود؛ از بینظمیِ زمانی گرفته تا شوخی گرفتن اخم‏های استاد (آن هم استادِ جدّی در کلاس و دلقک در خارج از کلاسی چون من)، راه و بیراه زنگ زدن به استاد و سوال پرسیدن، تبدیل شدنِ مهمانی‎ها به جلساتِ رفعِ اشکالِ کجوآل، و حالا هم این‏که وسطِ کلاس نشسته پای دعوای تلفنی با چندتا دوستِ مشترک که پشتِ سرِ هم صفحه گذاشته‏اند گویا و پای این دوستِ ما هم بی‏دلیل وسط کشیده‏شده و من وسطِ کلی "ق ق" کردن رفتم نشستم پای تلویزیون و این دوستِ ما هم پشتِ میزنشان با خودکار روی جزوه‏اش را خط‏خطی کرده و حرف زده و اعصاب به گا داده. تا همین لحظه فکر می‏کردم بیگوان‏ش همانی باشد که آن اول نوشتم و بعد هم رفتم سرِ کلاس تا بعدش بیایم و نوت را کامل کنم. امّا حالا که وسطِ این دعواها و سر و صداها و کلاسی که توی‏ش حضورِ من کاملن ایگنور شده، آمده‏ام نشسته‏ام اینجا، میبینم بدترین‏ش همینی‏ست که این آخر نوشتم. به عنوانِ دوست باید این اوضاعِ "یکهویی پیش آمده" و "و فقط همین یک‏باره" را درک کنم و از کلاس بروم بیرون تا دعوایش را بکند و به جایِ این‏که کلاس یک ساعت و نیمه تمام شود، حالا شده سه ساعت و سرِ هم چهل دقیقه به‏ش درس دادهام. آن‎هم با زور و تشر. آمّا آمّا یکی از آن عوارضِ همچینِ خرابِ رفاقت بودن‏هایی این است که توی برنامه‏ی امروزم نوشته‏بودم باید پانزده صفحه از پایان‏نامه‏ام را مرور کنم و حتا ترجیحن حفظ کنم، که طبعن نشد و حالا هم چاهار زانو نشته‏ام روی میز و انگار قلب‏م شکسته‏باشد یا به‏م خیانت شده‏باشد، احساسِ افسردگی می‏کنم.
کاش می‏شد بروم لوازم‏التحریر کلّی کاغذرنگی بخرم. ولی نه تنها پول‏ش را ندارم، بلکه حتا فکرش را هم که می‏کنم نمیدانم  چی باید توی یک مشت کاغذِ رنگی بنویسم. حضرتِ نون هم نیست لااقل آدم دل‏ش خوش باشد توی‏ش چیزمیز بنویسد به سبکِ کلاسیکها بدهد دستِ طرف.

23 July 2013

س را نُه سال است میشناسم. فکرش را میشناسم. حمایتش را همیشه داشتهام. هر غلطی که در زندگانی کردهام س بعدش آمده با کلّی حرف و حدیث و سند و تجربه بهم حالی کرده که "چیزی نشده" و هنوز خیلی میشود ادامه داد. ادامه به همهچیز. به رابطه، به زندگی، به جدایی، به صبر، به بیقراری، به بیتفاوتی. اوضاع را "آرام" در معنای عامش نمیکند؛ ولی آنقدر موقعیتی که تویش هستی را برایت روشن و ملموس میکند و با چرغقوهاش تمامِ زوایای پنهانش را نشانت میدهد و خوبیها و سرخوشیهای کوچک و بزرگِ مخصوص هر موقعیتی اعم از خوب و بد را بهت معرفی میکند، که حس میکنی آرامی و حتا اگر هیچچیز هم عوض نشود باز خوب است.
دوسالیست درگیر یک رابطهی به زعمِ من احمقانه شده. حالا نه اینکه خودم احمق نبودهباشم هیچوقت (اتفاقنش خیلی هم احمق بودهام همهی این سالها)؛ ولی آن واقعیتی را که من میدیدم و بر اساسس گند را میکشیدم به زندگیام (و او -آن گند را ندیده- حالم را خوب میکرد)؛ حالا خودش در زندگیاش میبیند و بر اساسش دوسال را در انزوا و مهجوری و بیتابی گذرانده و من هرچه چشمهایم را گشاد و گرد میکنم آن واقعیت/حقیقت را نمیبینم. برای همین هم هیچوقت به حرفها و فکرهایش پر و پال ندادهام و حتا سعیِ آنچنانیای برای آرامکردنش نکردم. مثلِ والدینِ همیشهنگران اجبارش کردهام خیلی چیزها را از سرش بیرون کند. خب نکرد طبیعتن. هیچوقت هم به رویم نیاورد که آنقدر که او دوستِ خوب و پایِ حرفهای آدم بنشین بوده، من نبودهام. این را خودم فهمیدم. درست وقتی که زور زدم تا کلماتی را بگویم که خوشایندش باشد. درست همانجا مچ خودم را گرفتم. و بعد دیدم که چون طرف تقریبن آناویلبل شده و خود س هم به شک و تردید افتاده درموردِ اساسِ این رابطه، حالا آمدهام همان آدمی باشم که او میخواهد، بدونِ اینکه کارم آن نتیجهای را بدهد که او میخواهد. نگرانِ این نیستم که برای زندگیاش تصمیم گرفتهباشم؛ چون علاوه بر آنکه در مرورهایم روی این قضیه به همچین نتیجهای نرسیدهام، خودش هم هیچوقت آنقدر ضعف از خودش نداده که به دیگران همچین اجازهای را بدهد.

همهی این چیزها خیلی غلیظتر و پراکندهتر و غیرقابلنفوذتر و کنارنیامدنیتر از این چند خط است. و هیچچیز این واقعیت را که منطقِ من  - که از قضا فقط درمورد مشکلات و روابط دیگران صدق میکند باعث شده آن دوستِ نُه سالهی گوشبدهی موردِ انتظارِ او نباشم را تغییر نمیدهد.


امروز تولدش است. باز هم یادم نبود. همانطور که تولد هیچکس را یادم نیست. دیشب خودش اسمس داد که تولدش است، و اینکه اگر آقای کا به من پیامی رساند لطفن بهش برسانم و لطفن نگرانِ روشن شدنِ راهش هم نباشم. هیچجوره نمیشد هیچچیز را برگرداند به حالت خوبِ اولش. سعیِ مذبوحانهای کردم با این محتوا که تولدت مبارک باشد یگانهیار. که جوابش البته سکوت بود.


18 June 2013

این‎که خیلی هوش‎مند و نتیجه‎بگیر و منطقی و عالِم و آگاه باشید به چه دردِ زندگی‎تان می‎خورد، وقتی هیچ‎کس هیچ‌وقت نمی‎تواند غافل‎گیرتان کند؟

09 June 2013

این‎که می‎گویند آدم را باید از روی دوست‎هایش شناخت، حرفِ درستی نیست. آدم با بعضی‎ها معاشرت می‎کند، با بعضی‌ها زندگی. هرکس آدمِ واقعیِ خودش را کنار کسی که باهاش زندگی می‎کند نشان می‎دهد. یا توی مستی. قطعا نه توی جمع دوست‎ها.

من اگر قدرتِ خبیثانه‎ای می‎داشتم، داشتنِ دوست‎پسر را برای همچین سنّی و مخصوصن برای همچین موجودی غیرقانونی می‎کردم. آدم باید "ها" که کرد، دهن‎ش بوی شیر ندهد و ضمنن از چشم‎هایش هم زهر نریزد، تا بتواند بعدش دوست‎پسر هم داشته‎باشد. خیلی که فهمیده‎تر شد می‎تواند با دوست‎های دوست‎پسرش که ما باشیم و سنّ خرِ موسا را داریم هم بُر بخورد. بعد از آدم می‎پرسند چرا علیه‎ش جبهه گرفته‎اید؟

آخرش این‎که چارتا نرِ خرِ پیراهن پاره کرده، رفتیم توی اتاق نشستیم به حرف زدن و اعصاب خورد کردن پیرامون مساله‎ی این دخترک. همه‎مان هی بغض می‎کردیم وسط گله و شکایت‎ها. بس که اصلن توی شان‎مان نبود. بس که بازی می‎خوردیم از این بچّه. جمعِ ما اصلن جمعِ این حرف‌ها نبود که. دخترک همه‎مان را انداخته‎بود به جانِ هم. یَک وضعِ خاله‎زنک‎بازی‎ای شده‎بود بیا و ببین. آخرش هم دیدیم تا خودِ بدگِل‎ش نباشد نمی‎شود نشست محکوم‎ش کرد و ازش دفاع کرد. لبخند زدیم، دست دادیم که خسته نباشی مهندس، خسته نباشی دکتر، و از اتاق زده‎بودیم بیرون به هندوانه خوردن، که مثلا آی همه‌گان بدانید که ما آشتی کردیم با هم. گفتم بیایم خانه کمی گریه کنم، سیگاری روشن کنم. اصلن ترجیح می‎دهم به او فکر کنم. به این‎که فردا باران می‎آید

08 June 2013


رفتم دیدن‎ش. سرم گیج می‌رفت. یادم است توی آسانسور مدام گلویم را صاف می‎کردم. کتاب‎م را که جاگذاشته‎بودم ازش گرفتم. خانه‎ی شلوغ‎ش حکایت از شب‎نشینی می‎داد. یک نفر هم کفِ هال پتو کشیده‎بود روی‎ش و خوابیده‎بود. آرام نشستم روی کاناپه. رفت توی آشپزخانه و بعد که دید چای هنوز گرم نشده رفت نشست روی صندلی پشت کانتر. یک بسته سیگار اصل درآوردم گذاشتم روی میزش. به عنوان تشکر. نمیدانم چه توی دلم بود که این‎قدر سنگینی می‎کرد. شاید از فاصله گرفتن‎ش بود. سیگار را که دید گل از گل‎ش شکفت. تشکر کرد. خب، همین دیگر. کاری نبود، حرفی نبود. بلند شدم گفتم خداحافظ. گفت خداحافظ. خانه که آمدم، هرچه زور زدم یادم بیاید چه پوشیده‎بود نشد. حتا دیدم نگاه‎ش هم نکرده‎بودم. مگر نه این‎که این‎همه وقت منتظر بودم بروم ببینم‎ش؟ پس چرا نگاه‎ش کردم؟ یا کردم و یادم نمانده؟
میگویند از عوارضِ دل‎شدگی‎ست.

04 June 2013

ماها که بعد از یک خوابِ طولانیِ یازده ساعته، نیم‎ساعت زمان می‎خواهیم تا چرت بزنیم، چیزی‎مان نیست؛ خوابِ سختی داشته‎ایم، باید استراحت کنیم.

03 June 2013

ماها که تمامِ روز از توی تخت تکان نمی‎خوریم، افسرده نیستیم. خوابِ خوبی دیده‎ایم؛ دست و دل‎مان به دل کندن نمی‎رود.

02 June 2013

من همیشه گفته‎ام که آدمِ تاریخ‎های خاص و روزهای خاص نیستم. راست‎ش از روزهای تولد فقط روز تولد خودم را بلدم. روزِ زن را هم مثل روزهای دیگر همیشه از این و آن شنیده‎ام. هیچ‎وقت هم در چنین روزی توی رابطه نبوده‎ام. همیشه یا خیلی قبل‎ش تمام شده، یا خیلی بعدش شروع شده. و بعدش فکر کرده‎ام که اگر فقط یک ماه دیگر رابطه دوام می‎آورد بد نبود. حالا خیلی که ایده‎آل نباشد، از تنهایی نشستن تو خانه و به سنتِ همه‎ی این سال‎ها فست‎فود خوردن که باید بهتر باشد. خلاصه که من حتی بیدار که می‎شوم نمی‎دانم چندشنبه است. هیچ‎وقت نشده برنامه‎ی تلویزیونی‎ای را که در فلان تاریخ پخش می‎شده، ببینم؛ بازپخش‎ش را هم همینطور. اینقدر که هیچ تاریخی دست‎م نیست. هیچ‎وقت هم نشده به کسی به موقع تبریک بگویم. اگر هم شده صدقه‎سریِ یادآوری‎های اطرافیان است. حتی سالِ نو را به دوستِ بسیار عزیزی در آغاز اردی‎بهشت تبریک گفتم. افتخار که اصلا نمی‎کنم به همچین وضعیتی. حتی یک وقت‎هایی سعی کرده‎ام به اطرافیان بفهمانم که آدمِ بی‎احساسی نیستم، و دستِ بر قضا خیلی هم احساساتی و اهمیّت‎دهنده هستم. لاکن سنسورهایم دیر عمل می‎کنند. که بعد هم وقتی دیدم آب در هاون می‎کوبم دیگر سعی‎ای در این زمینه نکردم. ولی بعضی چیزها مثلِ داشتنِ حافظه‎ی تاریخی، داشتنِ تقویم، درکنار داشتنِ یک مرد در چنین روزی، از آن مسائلی‎ست که نهایتا بخشی‎ش دستِ من است. برای بقیه‎اش، مثل اینکه یادم باشد به آن تقویم کذایی سر بزنم، کاری نمی‎توانم بکنم. ولی آدم است دیگر، زن هم که باشی بدتر؛ گاهی دلت می‎خواهد یکی بزند توی دهنِ اهمیت ندادن‎ت به روزهای خاص، زنگ بزند دعوت‎ت کند به شام. به جای پیژاماپوشی و سفارش پیتزا و به تنهایی گذراندن و پاک کردنِ اسمس‎های تبریکِ دوست‎های دخترت و روی وزنه رفتن، بلند شوی دوش بگیری، لباس بپوشی، آرایش سبک و ملایمی بکنی، بیاید دنبالت، بروید شام بخورید، هدیه‎ی کوچکی بگیری که دوست‎ش داشته‎باشی، حس کنی زنی، دستت را بگیرد، خوب نگاه‎ت کند، موقع خداحافظی یک بوسه‎ی داغ بگذارد روی لب‎هایت که یعنی مهم نیست سالهای قبل تنها بودی، حتا مهم نیست سال‎های بعد بازهم تنها باشی، ولی امروز، روزت مبارک.


آدم باید یک جایی جلوی خودش را بگیرد. در غیر این صورت عواملِ خارجی –حتّی به طور غیر عمد- قطعا جلویش را خواهند گرفت.
یکی از این چیزهایی که باید جلویش را بگیرم تنبلی مفرط است. باید لابلای خواب‎ها و رویاها و بیهوده‎بازی‎ها و ول‎خرجی‎های زمانی/مالی و شمار بالای دیگرانی که این‎طور به زندگی‎ام هجوم آورده‎اند، جایی برای خودم پیدا کنم. و بعد، شعاع خودم را زیاد و زیادتر کنم. در این برهه از زندگی‎ام بسیار به خودم نیاز دارم. باید بیاورم‎ش وسط. در غیرِ این صورت‎ش واضح است.

01 June 2013


تو این طوفان و بارونی که به قصدِ کُشت اومد، وقتی تنها و بدونِ شمع ایستاده‎بودم وسطِ خونه‎ی خالی، وقتی که برقا رفت و چای‎ساز وسطِ کارش دیگه کار نکرد، و بعدش که با قهوه‎جوشِ دستی تو اون تاریکی اسپرسو درست کردم (کی اسپرسو رو با قهوه‎جوش دستی درست می‎کنه؟)، بعدش که همه چی از کار افتاده بود، لپ‎تاپ شارژش رو به اتمام بود، گوشی فقط یک خونه شارژ داشت، اینترنت هم طبعا قطع بود؛ و بعدش که نوشیدنی به دست توی مرزِ پررنگِ تاریکیِ خونه و روشناییِ عصرِ خیسِ تراس ایستاده‎بودم، و بعدترش که کوچه‎ها و خیابونا زیرِ رگبارِ بارون و ته‎مونده‎ی بی‎رمقِ نورِ خورشید احساسات‎برانگیز شده‎بود، و توی اون لحظه که "سیگارِ لعنتی" از پشتِ سرم رو در و دیوارِ اتاقِ تاریک و سر و کلّه‎م پخش می‎شد، هیچ‎کس نبود، هیچ "تو"ی لعنتی‎ای توی اون لحظه‎ی زندگی‎م نبود که زنگ بزنه بریم زیرِ بارون. به اون یک خونه شارژِ گوشی نگاه کردم و حس کردم برای ابد کافیه.
بعدتر حضرتِ حافظ گفت " چه جای شکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است، چو بر صحیفه‎ی هستی رقم نخواهد ماند؟". خورد توی ذوقم راست‎ش؛ ولی بعد فکر کردم "منطقی". چای ریختم با بیسکوییتِ مادر، آوردم توی تخت.

24 May 2013

بگذار که دل کند این مساله‎ها را

ساعتِ دو و نیمِ شب کلید انداختم. صدای پایم پخش شد توی پارکینگی که بوی باران و ماشین و تایرِ خیس می‎داد. پایم را که گذاشتم روی پلّه و دست‎م که رفت چراغ‎های راه‎پلّه را روشن کند، صدای متین و ممتد و آرامِ ویولون پیچید توی ساختمان. دستم را کشیدم. توی تاریکیِ مطلقِ راه‎پلّه، آرام آرام، خودم را کشیدم بالا. صدای ویولون، با همان آرامش و اشک‎آلودی‎اش، مثلِ یک خبرِ خوش، مثلِ تتمّه‎ای بر یکی از بهترین روزهای زندگی، تا پشتِ درِ خانه با من آمد. حس کردم خوشبخت‎م.

18 May 2013

اتفاقات معنای خاصّی نمی‎دهند. اتفاقات هیچ معنایی نمی‎دهند. این‎قدر هیچ معنا و سر و ته‎ی ندارند که آدم را می‎رسانند به مرحله‎ی پتو به سر کشیدن. اینقدر هیچ سر و ته، و مخصوصا هیچ ته‎ی، ندارند که آدم می‎تواند از همه‎کس و همه‎چیز خسته‎ شود. از همه‎ی اتفاقات افتاده و نیفتاده دلزده‎ شود. اصلا دیگر دل‎ش هیچ‎چیز نخواهد. مزّه‎ی زندگی بپّرد. بشقابِ آینده یخ کند این‎قدر که لفت‎ش داد. توی غروبِ بارانیِ شلوغِ خیابان، یک‎هو ناامیدی بخزد توی پیراهن و شال و یقه‎ی نمناک‎ش و مورمورش شود. بی‎کلید، پشتِ در بماند و دل‎ش ریش شود از همه‎ی کسانی که هستند و مخصوصا آن‎هایی که نیستند. آدم باید گریه‎هایش را که کرد، برود آن دوردورها دنباله‎ی کارِ خویش گیرد. البته اگر این‎قدر ساده باشد که فکر کند توی خودش می‎تواند معنایی پیدا کند.

15 May 2013


از وقتی که برگشتم و از خیلی چیزا فاصله گرفته‎م و این امکان رو دارم که تو حالت تقریبن پایداری روی چیزای که دورم می‎گذره تمرکز کنم، یه چیزو خیلی خوب فهمیده‎م. این‎که همه‎چیزو نباید گفت. همیشه نباید حرف زد. همیشه نباید اظهار نظر کرد. نباید سعی بر رفع اتهام از خودت بکنی، چون بدتره. یه جاهای حسّاسی، باید سکوت کنی، نپرسی، جواب ندی، همه رو به گا بدی، در عمل کونِ همه رو پاره کنی، دهنِ همه رو بگائی، تا عقیده‎ت رو، نظرت رو، دیدت رو، طرز فکرت رو، به‎شون نشون بدی.
قسمت مهم‎ش اینجاست که همه‎ی این کارا رو تو آرامش بکنی. لفت‎ش بدی. واسه‎شون بزرگ‎ش کنی. درمورد چیزایی که می‎شنوی دندون رو جگر بذاری، کنایه‎ها و اشاره‎ها و به در گفتن تا دیوار بشنوه ها رو با لبخند جواب بدی، و صبر کنی تا روزی که پرده بیفته، ببینی اونی که نمی‎مونه کیه.

13 May 2013

یه‎وقتایی‎م می‎شه مثل امشب. دل‎ت داغ می‎شه، می‎ری پای هود سیگار می‎کشی، یه لیوانِ پر قهوه می‎خوری، ولی نمی‎شه. هی داری فکر می‏کنی به داغیِ دل‎ت. لپ‎تاپ‎و می‎بندی، پنجره رو وا می‎کنی، چراغا رو خاموش می‎کنی می‎ری بیرون. که تمرکز کنی، که فکراتو جمع کنی، که وقتی برگشتی خونه دخترِ خوبی شده‎باشی. که منطق‎ت اومده باشه رو. سوئیچ‎و می‎چرخونی، صدای موزیک‎و بلند می‎کنی، سیگار روشن می‎کنی، ده دور اطرافِ خونه می‎چرخی، بازم نمی‎شه. نمی‎شه فکراتو مرتب کنی. اصلن نمی‎شه فکر کنی حتا. تسلیم، برمی‏گردی خونه. چراغا رو روشن می‎کنی، یه ظرف پر هندونه برمی‎داری میاری پای لپ‎تاپ. هیچی از وزنِ فکرات کم نشده. اسکرول می‎کنی. یه سریال انتخاب می‎کنی. می‎بینی. فقط می‎بینی، نگاه نمی‎کنی.

12 May 2013


این روزهایم را به درس خواندن می‎گذرانم. دغدغه‎‎ی درس خواندن (فقط دغدغه‎اش) روی تمام روزهایم سایه انداخته. چند ساعت در روز امّا وادارم می‎کند بنشینم پشت میزِ چوبی صورتی‎ام و بخوانم. اوایل سخت بود خواندن. حالا ولی شیرین شده. پاقدم‎ش زندگیِ این روزها را شیرین کرده. طبیعتا هنوز در مرحله‎ی دریافت سیگنال‎های نه چندان معتبر هستم. هیچ چیز هم از زندگیِ مرد نمی‎دانم. فقط دست‎م را که می‎گذارم روی قلب‎م، آن‎جای‎ش که مرد نشسته، یک حسّی مثل پرزهای تنه‎ی درختِ فونتن، بلند می‌شود می‌چسبد به دیواره‎ی سینه‎ام. اصلا همین هم شد که تنگِ غروبی رفتم چاهارتا دفتر رنگ و وارنگ خریدم، زدم به بغل و قدم‎زنان برگشتم خانه. رنگ می‎ریزم به دفترهایم. رنگ می‎ریزم به لباس‎هایم. موها را اما همین‎طوری دوست دارم. صبح‎ها به چه شوقی بیدار می‎شوم، آماده می‎شوم برای دیدن‎ش.
آمده نشسته وسطِ دل‎م. امّید که این فنّ شریف مایه‎ی حرمان نشود.