نشستهام دارم سرچ میکنم دفع خون روشن چرا اتفاق میافتد.
احساس میکنم آبسسد شدهام. شاید هم نه. ولی از تمام مواردی که فلان دکتر توی سایتش نوشته، چشمم همان "سرطان" را میگیرد.
"ن" با دوستدخترش خوشحال است. شاید هم نیست. به هرحال من هنوز هم بهش فکر میکنم گاهی. جلوی چه کسی انکار کنم دلم میخواهدش که باور کند؟ با اینحال روزهای خودم را میگذرانم. بی دردسر. بی طوفان. آرام. "ال" چند روز اول بعد از فوت پدرش را به سلامت رد کرده، ظاهرا. آشتی کردهایم و خوبیم. تو نشستهای توی قلب آلمان و احتمالا مرا کمتر به یادت میآوری. "میم" این روزها پیگیر رابطه است و از پسزدنهای من کلافه شده. دیشب بعد از چند روز هدیه تولد "آ" را گرفتم بردم خانهاش. سال پیش همین موقعها فکر میکردیم سال بعد همین موقعها بیشتر و غلیظتر جشن تولد هم را میگیریم. ولی خب نشد. انی وی. میخواهم بگویم همهچیز خوب است و نیست. ولی همین که "بد" نباشد، آدمی از این سایت به آن سایت میگردد دنبال علائم سرطان روده. انگار که بخواهد دق دلیای خالی کند. انگار که بخواهد خودش را تنبیه کند. انگار این ترس، این ترسهای بیبته و کوتاه و عمیق، حق آدمیزاد باشد، چون به آنکس که خواسته نرسیده. آنچه که میخواهد دارد اتفاق میافتد و تغییرات بزرگ توی راه است و بعد از این تغییرات آدم میتواند هزاربار بیشتر روی خودش حساب کند ولی همهی اینها را باید بشود با چند قطره خون دفع شده بیارزش کرد؛ چون به آنکس که خواسته نرسیده و بلند میشود میزند زیر میز و بازی را ترک میکند. او نمیتواند هزاربار بیشتر روی خودش حساب کند چرا که "او" نیست با خودش، "او" رفته با صدایش و آدمیای که مانده، خواندن نمیتواند.