26 July 2015

نشسته‌ام دارم سرچ می‌کنم دفع خون روشن چرا اتفاق می‌افتد.
احساس می‌کنم آبسسد شده‌ام. شاید هم نه. ولی از تمام مواردی که فلان دکتر توی سایت‌ش نوشته، چشم‌م همان "سرطان" را می‌گیرد.
"ن" با دوست‌دخترش خوشحال است. شاید هم نیست. به هرحال من هنوز هم به‌ش فکر می‌کنم گاهی. جلوی چه کسی انکار کنم دلم می‌خواهدش که باور کند؟ با این‌حال روزهای خودم را می‌گذرانم. بی دردسر. بی طوفان. آرام. "ال" چند روز اول بعد از فوت پدرش را به سلامت رد کرده، ظاهرا. آشتی کرده‌ایم و خوبیم. تو نشسته‌ای توی قلب آلمان و احتمالا مرا کم‌تر به یادت می‌آوری. "میم" این روزها پیگیر رابطه است و از پس‌زدن‌های من کلافه شده. دیشب بعد از چند روز هدیه تولد "آ" را گرفتم بردم خانه‌اش. سال پیش همین موقع‌ها فکر می‌کردیم سال بعد همین موقع‌ها بیشتر و غلیظ‌‌تر جشن تولد هم را می‌گیریم. ولی خب نشد. انی وی. می‌خواهم بگویم همه‌چیز خوب است و نیست. ولی همین که "بد" نباشد، آدمی از این سایت به آن سایت می‌گردد دنبال علائم سرطان روده. انگار که بخواهد دق دلی‌ای خالی کند. انگار که بخواهد خودش را تنبیه کند. انگار این ترس، این ترس‌های بی‌بته و کوتاه و عمیق، حق آدمیزاد باشد، چون به آن‌کس که خواسته نرسیده. آن‌چه که می‌خواهد دارد اتفاق می‌افتد و تغییرات بزرگ توی راه است و بعد از این تغییرات آدم می‌تواند هزاربار بیشتر روی خودش حساب کند ولی همه‌ی این‌ها را باید بشود با چند قطره خون دفع شده بی‌ارزش کرد؛ چون به آن‌کس که خواسته نرسیده و بلند می‌شود می‌زند زیر میز و بازی را ترک می‌کند. او نمی‌تواند هزاربار بیش‌تر روی خودش حساب کند چرا که "او" نیست با خودش، "او" رفته با صدایش و آدمی‌ای که مانده، خواندن نمی‌تواند.

03 July 2015

شب را رقتیم توی کوچه پس‌کوچه‌های آن شهر کوچکِ ترکیه راه رفتیم و دویدیم و هم را هول دادیم و کف خیابان دراز کشیدیم و با تنها زبان مشترک‌مان حرف زدیم و یادش بخیر چقدر خندیدیم. آن‌جا که کلی سرپایینی را دویدیم و حالا بعد از دوساعت دویدن و شیطنت، باید سربالایی‌ها را برمی‌گشتیم و من داشتم برایت کانسپت "دگمه‌ی گوه خوردم‌ش کجاست" را توضیح می‌دادم و تو فقط می‌خندیدی و داد می‌زدی "سریسلی، ور'ز دا باتم؟" و بعد من را گرفتی و چرخاندی که یو آر دا باتم و کمی بیش‌تر فکر کردی و داد زدی که یور آر دا پرابلم و باز چرخیدیم و خنیددیم. ذهن‌م فلاش‌بک می‌زند به آن شبِ جادویی. بعد از روزها آفتاب گرفتن و شب‌ها جلوی بار نشستن و توی بادِ بلند شده از دریا نوشیدن، یخ‌مان شکست و آمدی نشستی کنارم و حرف زدیم. پرسیدی تا کی بیدارم و گفتم من آدمِ شب‌م و تا پنج صبح نخواهم خوابید. با آن صدای افسون‌گر و آن چشم‌های عجیب‌ت گفتی باور نمی‌کنم. قرار شد خودت هم بیدار بمانی تا ببینی. مست بودم و خواب‌آلود. سرم را گذاشتم لبه‌ی کاناپه‌ی توی محوطه. سرم را با دست‌هات نگه داشتی و داد زدی "نووووو". و بعد برای این‌که نخوابم پیشنهاد شب‌گردی دادم و تو بعدها گفتی آن شب انگار دوباره بچه شده‌بودی. عرق‌کرده و خسته برگشتیم هتل و روی آب سنگ پراندیم و لبه‌ی اسکله تایتانیک‌بازی کردیم و بعد دراز کشیدیم توی آن آلاچیق‌های آبی و نرم و همه‌چیز از بوی آغوش تو و بوسه‌ای که از من گرفتی شروع شد.
آن ساعت آخرین، آن چمدان به دستِ من و غم به چشم‌های تو، آن وعده‌ی دیدار دوباره‌ی آگوست، آن آغوش‌ها و بوسه‌ی پربغض؛ یادت هست؟ آن "اسچارتز" و خنده‌ها؟ آن بوسه‌ای که قبل از سوار شدن برایت فرستادم و تو کسل و دمغ توی طبقه‌ی دوم تکیه داده‌بودی به نرده‌های راه‌پله و با بوسه‌ای خداحافظ پسین را جواب دادی؟
چیزی به آگوستِ زیبا نمانده و من شاید نتوانم به دیدارت بیایم. ولی اگر بشود؛ اگر بشود.