17 December 2013


مانده‌بودم زیرِ آوار و آتش و گلوله. سرم درد می‌کرد. از نوکِ موهام خون می‌چکید. واقعیت‌ش سرم از سرما درد می‌کرد. پاهام بی‌حس بود، ولی بازوهایم منقبض شده‌یودند؛ این‌ها یعنی ودکا. بازتاب‌ش ولی این بود که پاهام مانده یود زیرِ یک حجمِ سنگین، دست‌هام داشت کش می‌آمد به بالا. تمامِ مدّت داشتم به این فکر می‌کردم که این دستِ کیست که دارد بیرون‌م می‌کشد. درد نداشتم، ولی صورت‌م چین خورده‌بود. حسّ قهرمان‌طوری هم آمده‌بود سراغم که نمی‌دانم از کجا بود. شاید همچین وضعیتی از هر دوطرف قهرمان میسازد. از من، برای اینکه زنده مانده‌ام؛ از او، برای این‌که دارد اجازه می‌دهد به زنده‌ماندن‌م ادامه دهم. یک پلاک هم توی دست و بال‌م بود. داشتم سعی می‌کردم همین‌قدر هوشیار بمانم که به‌ش بگویم پلاکِ من نیست؛ پلاکِ آقای گوشت‌فروشِ سرِ خیابان است. چه غصّه‌ای خوردم برای‌ش توی آن هاگیرواگیر. هرچه فکر کردم توی چه‌جور موقعیتی می‌توانیم باشیم نفهمیدم. فقط چشم‌م را دوخته‌بودم به باریکه‌ی کم‌رمق نور، تا غرق نشوم. آخرهاش دیگر به این فکر می‌کردم که دلم می‌خواست دستی که دارد بیرون می‌کشدم، دستِ کی باشد. دوست داشتم دست‌های کسی باشد. بعد به جای اسم‌ش صحنه‌ای از پیچ‌وتاب‌خوردن‌مان توی سرم می‌آمد. هی تکرار می‌کردم این دست، دستِ آن تصویر است. این دست، دستِ آن تصویر است. این دست، دستِ آن تصویر است. بیدار که شدم، دوست داشتم به آن تصویر زنگ بزنم؛ ولی چه کسی تابحال به یک تصویر زنگ زده؟

14 December 2013

با دیگری که می‌خندی
یکهو حس می‌کنم نیمه‌شب است
با دل‌شوره
تاکسی می‌گیرم و
به خانه‌ام برمی‌گردم.

13 December 2013

کاش بوی فروغ می‌دادم. آدم باید تو هوای سرد بوی فروغ بده.

11 December 2013


هیچ‌وقت واسه دوستاتون اون‌قدر سرگرم و دور از دسترس نباشین که هی بخوان باهاتون حرف بزنن هی خواب باشین/بیرون باشین/مشغولِ دوس‌دختر/پسراتون باشین، بعد اینا تو هوای سرد با یه‌لا شالگردن گریه‌کنان برن واسه خودشون کیک بخرن برگردن برن تو تخت شروع کنن به خوردن و گریه‌کردن. خاصّه که رژیم هم باشن و به این دلیل که نتونستین جلوی این حرکت‌شونو بگیرین بیش‌تر هم ازتون عصبانی باشن. چون اون‌وقته که دیگه نباید هی اسمِ آدمو با یه علامت سوال اسمس کنین واسه‌ش. اون‌جاست که دیگه هی نباید بپرسین "خوبی؟"، چون واضحن خوب نیست. چون اون‌وقته که دوست‌تون دیگه پنیک‌شدن از سرش گذشته و تنهایی رو تحمل کرده و به این نتیجه رسیده که شایستی بتونه شادی‌هاشو هم تنهایی تحمل کنه. لازم نیست همیشه باشین. فقط یه جاهایی آب دست‌تونه بذارین زمین. جدن.

03 December 2013


همیشه وقتی یک‌نفر با کمالِ میل قبول می‌کند که نباشد، یکی باید بماند و به جای هر دو به یاد بسپارد.
لازم نیست زجر بکشد.
فقط به یاد بسپارد. دیتیل‌وار.