20 January 2014


شما اول بیا شب بشینیم سحر پاشیم، ما قول می‌دیم دل‌مون رنگ و آهنگم بگیره. این‌جور که شما می‌خوای دل پررنگ‌وآهنگ متریال اولیه‌ی شب‌نشینی و سحرخیزی باشه که نمی‌شه؛ نداریم، از کجا؟

11 January 2014

ما رو این‌جور بی‌کار و به‌دردنخور نبینین. ما رو گذاشته‌ن واسه روزِ مبادا.

10 January 2014


برف آمده‌بود. همه‌مان نشسته‌بودیم روی یقه‌ی سپیدِ پیرهن‌ت.
زیرِ پاهامان گل شده‌بود؛ لغزیده‌بودیم روی پلیور مشکی‌ات.
خیس شدیم. باران آمده‌بود.

08 January 2014

یک های‌کپی از نیمه‌ی تاریکِ به‌برف‌نشسته‌ی زمین‌م.

03 January 2014

امروز سه‌شنبه است. تا یک ساعت دیگر می‌روم خانه و سه روز استراحت می‌کنم. الی دارد می‌آید، و هرچند دلم برای‌ش یک‌ذره شده، ولی گمانم امشب را خانه بمانم، خودم را لای پتو بپیچم، و کتاب بخوانم. گمانم چیزی مثل میل به تنهایی دارد درونم می‌خزد، دوباره.

دیروز با آقای آ رفتیم خانه دیدیم. از آن خوب‌هاش بود. توی یک محله‌ی خوب، با یک تراس شصت متری. از آن‌ها که مهمانی‌تابستانی‌طور هستند. دیگر هیچ‌چیز نمی‌خواستم جز همان خانه را. ولی پول پیش‌ش را تا دو ماه دیگر نداریم و گمانم قرار است یک نفر دیگر خانه‌ی قشنگ رویاهایم را صاحب شود. برای همین عنق شده‌ام و این چیزهایی که من اسم‌ش را می‌گذارم سختی‌های روزگار دارد وجودم را سرد می‌کند. این را خودم نمی‌دانستم. آ گفت. رفته‌بودیم برای سایت‌مان با آقای برنامه‌نویس صحبت کنیم. نشسته‌بودیم کنار هم و من داشتم لیست تغییرات لازم را مرور می‌کردم. آقای برنامه‌نویس که از در رفت بیرون، آ بی‌هوا برگشت پرسید که چرا بغل‌م را ازش دریغ می‌کنم. ورود آقای برنامه‌نویس اجازه‌ی هیچ واکنشی را به من نداد. خوشبختانه. ولی خوب گمانم آ راست می‌گوید، ولی حق طرفِ من است. من از سختی‌ها خوش‌م نمی‌آید. من یک زندگی نسبتا راحت دوست دارم، که توی‌ش وقتی خانه‌ای می‌بینیم همان‌جا قول‌نامه کنیم. وگرنه دلم همان پتو و اتاق و کتاب‌هایم را می‌خواهد، و صد البته تنهایی را. آدم اگر از تنهایی دربیاید و برود توی یک رابطه‌ی بی‌هیجان، مثل این است که از چاله دربیاید، برود ته چاه بنشیند، و زانوهایش را صدبرابر تنهاتر بغل کند. یک کاره.

کارهای نمونه‌گیری و پیش‌قرارداد صادرات دارد به خوبی پیش می‌رود. تعداد آدم‌هایی که توی این سیزده روز کار رسمی شناختم و باهاشان صحبت کردم در واحد زمان خیلی زیاد است. از شما چه پنهان حسابی بلد شده‌ام که چطور بازاری حرف بزنم، استعلام قیمت کنم و چطور برای شرکت‌های دیگر ناز کنم و نرخ را پایین/بالا کنم. فقط نمی‌دانم چرا سی روز اینقدر کند می‌گذرد. هیچ‌وقت برایم سی روز اینقدر کش‌دار نشده‌بود. شاید به خاطر این است که انتظار اولین حقوق زندگی‌ام را می‌کشم. دلم می‌خواهد با اولین حقوق‌م بروم استانبول تا خاطره و مزه و کیف‌ش جاودانه شود برایم؛ ولی همان سختی‌های بی‌وجدان زندگی وادارم می‌کند به پس‌انداز. پس‌انداز؛ یعنی کیف و غنج و دل‌غشه‌ی استانبول با پولی که برایش کار کرده‌ام را بیندازم پسِ کله‌ام و زبانم را هم کوتاه کنم.

خانم رئیس شرکت - که خواهر دوست عزیزی است و البته که من ندیدم‌ش و با تمام باحالی‌اش همچنان همسر رئیس من است- چندبار ناهار دعوت‌م کرده. ولی صبح‌ها آن‌قدر چارچنگولی به خواب شیرین‌م می‌چسبم که دیگر فرصت دوش گرفتن ندارم. حتا توی ساعات پایانی کاری تا جایی که بتوانم از جلوی چشم دیگران دور می‌شوم. بس که چرب و هپلی‌ام. اه. حالا یک حساب دودوتا چارتا بکنید ببینید من آدمِ ناهار خانه‌ی رئیس رفتن هستم؟ من آدم ناهار خانه‌ی خودم رفتن هم نیستم با این بی‌حوصلگی.

از عجایب آدمیزادی هم این را بگویم که خانمی که سر و کارش با ماست و باهم وارد معامله‌ای شده‌ایم، آدرس خانه و محل کارش را می‌دهد، اما پلاک؟ نه. عوض‌ش شماره موبایل‌ش را داده که هروقت رفتیم توی کوچه‌شان زنگ بزنیم ببینیم وارد کدام ساختمان بشویم. به‌نظرم اگر یا چشم‌بند مشکی و راننده شخصی می‌رفتیم آن‌جا، به هدف‌ش در استتار نزدیک‌تر بود. عجایب واقعن. دلم می‌خواهد داستان پشت‌ش را بدانم/بپردازم.