دلم میخواهد چیزی باشم که تو به آن نگاه میکنی. بگو چه باشم. مثلا بگو فنجان چای زنجبیلیات باشم توی آن کافیشاپ خیابانِ شیبدار، یا تابلوی نئون یک ساندویچی دنج توی یک شب بارانی، یا اعداد معکوس چراغ قرمز. بگو چه باشم که با دقت نگاهش کنی. آن پراید سفیدی که با سرعت آمد جلومان و تصادف کردیم؟ نه. یک چیز بهتر. صفحهی گوشیات باشم. یازده رقم ردیف شوم و بشوم شمارهای که روی گوشیات زنگ میزند و تو نمیشناسیاش. من نمیدانم. بهم بگو. من نمیدانم، چون هروقت کنارت بودم تو فقط به من نگاه میکردی. میخواهم چشمهای خودم باشم که نگاهشان کنی. که آنطور نگاهشان کنی که توی تنم چیز داغی مثل خون نشت کند و مثل آه از گلویم بزند بیرون. میخواهم خودم باشم و تکانهای تنم. میخواهم پوست خودم باشم که آنطور خلع سلاح شده روبرویت ایستاده. من میخواهم خودم باشم، ولی...من ممنوعهام عزیزِ دلِ تنگم. من آن سیاهپوشیدهام که قطرهی اشکش را پسِ شالش پنهان میکند. آن خندههای مستانهام که لرزش چانه شدهام. پس بگو چیز دیگری باشم. چیزی که با دقت نگاهش کنی، و هیچکس نفهمد وقتی به شمارههای معکوس چراغ قرمز توی یک شب بارانی و تاریک نگاه میکنی، درواقع داری مرا تماشا میکنی. چیزی بگو. با منِ سیّالِ فرّار که چون رویایی از چشمهای بیدار شدهات میپرم، چیزی بگو. بگو چه کنم تا نمیرم.
14 September 2015
07 September 2015
هوای امروز ابر و آفتابه. بیشتر ابری. یه جوری آرومه که فکر میکنم سر بچه ونگ ونگوی ساختمون روبرویی یه بلایی اومده. دلم میخواد پالتو و شالگردن بپوشم و برم بیرون. ولی زوده حالا. تو میخوای بیای تو حیاط خونه من یه آفتاب داغ گیر بیاری و دراز بکشی زیرش قبل از اینکه نم بکشی. میخوام بت بگم ما اگه بخوایم از یه هوای فسقلی هم راضی باشیم همیشه یا خیلی زوده یا خیلی دور. باز اگه زمین زیر پاهامون نمیچرخه که طی طریق کنیم، خوبه اقلکم زمان میگذره میتونیم طی زمان کنیم. مسائل دنیا یا گرون حل میشه، یا به صورت طبیعی. مساله ما ولی هیچ جوره حل نمیشه. تو با زمان و مکانت هی میری جلوتر و من با زمان و مکانم هی بت نزدیک میشم. من بهت میرسم اگه یه جا، یه لحظه واستی. اگه عزم آمریکا نکنی. اگه به خاطر من تبدیل بشی به یه آدم درجا زن که از رویاهاش دست میکشه و غروبا بعد از کار به حسرت رویاهاش آبجو میخوره. ولی اونوقت من میشم اون آدمه که رشد کرد و رسید، تو میشی یه آدم راکد که نه تو نه من نمیتونیم دوستش داشته باشیم. باز خوبه صدسال دیگه هیچ کدوم اینا مهم نیست. مهم اینه که من توی یه روز ابری و خلوت، نشستم برنامه زندگی مو مینویسم. چه اشکالی داره آدما به تموم شدن یک فاصله ی ابدی امید داشته باشن? هرچند شنیدم گاهی آدما از امیدهای نا امید شده میمیرن، ولی ما نمی میریم، مگه نه?
Subscribe to:
Comments (Atom)