دلم میخواهد چیزی باشم که تو به آن نگاه میکنی. بگو چه باشم. مثلا بگو فنجان چای زنجبیلیات باشم توی آن کافیشاپ خیابانِ شیبدار، یا تابلوی نئون یک ساندویچی دنج توی یک شب بارانی، یا اعداد معکوس چراغ قرمز. بگو چه باشم که با دقت نگاهش کنی. آن پراید سفیدی که با سرعت آمد جلومان و تصادف کردیم؟ نه. یک چیز بهتر. صفحهی گوشیات باشم. یازده رقم ردیف شوم و بشوم شمارهای که روی گوشیات زنگ میزند و تو نمیشناسیاش. من نمیدانم. بهم بگو. من نمیدانم، چون هروقت کنارت بودم تو فقط به من نگاه میکردی. میخواهم چشمهای خودم باشم که نگاهشان کنی. که آنطور نگاهشان کنی که توی تنم چیز داغی مثل خون نشت کند و مثل آه از گلویم بزند بیرون. میخواهم خودم باشم و تکانهای تنم. میخواهم پوست خودم باشم که آنطور خلع سلاح شده روبرویت ایستاده. من میخواهم خودم باشم، ولی...من ممنوعهام عزیزِ دلِ تنگم. من آن سیاهپوشیدهام که قطرهی اشکش را پسِ شالش پنهان میکند. آن خندههای مستانهام که لرزش چانه شدهام. پس بگو چیز دیگری باشم. چیزی که با دقت نگاهش کنی، و هیچکس نفهمد وقتی به شمارههای معکوس چراغ قرمز توی یک شب بارانی و تاریک نگاه میکنی، درواقع داری مرا تماشا میکنی. چیزی بگو. با منِ سیّالِ فرّار که چون رویایی از چشمهای بیدار شدهات میپرم، چیزی بگو. بگو چه کنم تا نمیرم.
No comments:
Post a Comment