یک وقتهایی هست لابلای
روزهای آدم، که قبل از اینکه رویا را خودت تمام کنی، کس دیگری تمامش میکند؛
بیهوا، یکهو، بیکه حتا بخواهد. خودت را انداختهبودی به دامانِ تمامِ چیزهایی
که دوست میداشتی، و حالا برگشتهای به اینی که هستی. یکجاهایی را میبینی داشته
باورت میشده خواب رفتنت. خودت هم متعب بودهای لابد از شرایط نامطلوب و همنشینیای با دلنشینیِ رویا. به خودت میآیی میبینی چقدر کار نکرده گذاشتهبودی
برای پایانِ رویا. عصبانی میشوی، غمگین میشوی، دلشوره میگیری. آدم باید خیلی
سریع یک کاری برای خودش بکند. مثلن یک لیست درست کند از غذاهایی که دوست دارد، از
دسرهایی که دلش میخواهد، از رستورانهایی که نرفته. یا بردارد نامهای بنویسد به
خودش، بگوید عیب ندارد. بگوید رویاهایت را توی دلت نگهدار دخترجان.
28 July 2013
25 July 2013
اینکه
شاگردِ آدم دوستِ صمیمیِ آدم باشد جدا از خوبیهای اندکش که خلاصه میشود در وقتِ
استراحتهای پر از خوشگذرانی و چای و سیگار، مقادیری بدی هم دارد که یک بیگوانش
میشود تایمهای هردمبیل و ناموقع. معنای این عبارت "هر دم بیل" را
همین الان گوگل کردم و باور بفرمایید یا نه کلی سایت هستند که صاحبانشان دغدغهی
توضیحِ معنای چیزها را دارند و این خیلی خوب است. به هرحال، بدیهای این نوع از
معاشرت شامل موارد زیادی میشود؛ از بینظمیِ
زمانی گرفته تا شوخی گرفتن اخمهای استاد (آن هم استادِ جدّی در کلاس و دلقک در خارج
از کلاسی چون من)، راه و بیراه زنگ زدن به استاد و سوال پرسیدن، تبدیل شدنِ مهمانیها به جلساتِ رفعِ اشکالِ کجوآل، و حالا هم اینکه وسطِ کلاس
نشسته پای دعوای تلفنی با چندتا دوستِ مشترک که پشتِ سرِ هم صفحه گذاشتهاند گویا
و پای این دوستِ ما هم بیدلیل وسط کشیدهشده و من وسطِ کلی "ق ق" کردن
رفتم نشستم پای تلویزیون و این دوستِ ما هم پشتِ میزنشان با خودکار روی جزوهاش را
خطخطی کرده و حرف زده و اعصاب به گا داده. تا همین لحظه فکر میکردم بیگوانش
همانی باشد که آن اول نوشتم و بعد هم رفتم سرِ کلاس تا بعدش بیایم و نوت را کامل کنم. امّا حالا که وسطِ این دعواها و سر و صداها و کلاسی که تویش حضورِ من
کاملن ایگنور شده، آمدهام نشستهام اینجا، میبینم
بدترینش همینیست که این آخر نوشتم. به عنوانِ دوست باید این اوضاعِ "یکهویی
پیش آمده" و "و فقط همین یکباره" را درک کنم و از کلاس بروم بیرون
تا دعوایش را بکند و به جایِ اینکه کلاس یک ساعت و نیمه تمام شود، حالا شده سه
ساعت و سرِ هم چهل دقیقه بهش درس دادهام. آنهم با زور و تشر. آمّا آمّا یکی از آن عوارضِ
همچینِ خرابِ رفاقت بودنهایی این است که توی برنامهی امروزم نوشتهبودم باید
پانزده صفحه از پایاننامهام را مرور کنم و حتا ترجیحن حفظ کنم، که طبعن نشد و
حالا هم چاهار زانو نشتهام روی میز و انگار قلبم شکستهباشد یا بهم خیانت
شدهباشد، احساسِ افسردگی میکنم.
کاش
میشد بروم لوازمالتحریر کلّی کاغذرنگی بخرم. ولی نه تنها پولش را ندارم، بلکه
حتا فکرش را هم که میکنم نمیدانم چی باید توی یک مشت کاغذِ
رنگی بنویسم. حضرتِ نون هم نیست لااقل آدم دلش خوش باشد تویش چیزمیز بنویسد به
سبکِ کلاسیکها بدهد دستِ طرف.
23 July 2013
س را نُه سال است میشناسم. فکرش را میشناسم. حمایتش را همیشه داشتهام. هر غلطی که در زندگانی کردهام س بعدش آمده با کلّی حرف و حدیث و سند و تجربه بهم حالی کرده که
"چیزی نشده" و هنوز خیلی میشود ادامه داد. ادامه به همهچیز. به رابطه، به زندگی، به جدایی، به صبر، به بیقراری، به بیتفاوتی. اوضاع را
"آرام" در معنای عامش نمیکند؛ ولی آنقدر موقعیتی که تویش هستی را برایت روشن و ملموس میکند و با چرغقوهاش تمامِ زوایای پنهانش را نشانت میدهد و خوبیها و سرخوشیهای کوچک و بزرگِ مخصوص هر موقعیتی اعم از خوب و بد را بهت معرفی میکند، که حس میکنی آرامی و حتا اگر هیچچیز هم عوض نشود باز خوب است.
دوسالیست درگیر یک رابطهی به زعمِ من احمقانه شده. حالا نه اینکه خودم احمق نبودهباشم هیچوقت (اتفاقنش خیلی هم احمق بودهام همهی این سالها)؛ ولی آن واقعیتی را که من میدیدم و بر اساسس گند را میکشیدم به زندگیام (و او -آن گند را ندیده- حالم را خوب میکرد)؛ حالا خودش در زندگیاش میبیند و بر اساسش دوسال را در انزوا و مهجوری و بیتابی گذرانده و من هرچه چشمهایم را گشاد و گرد میکنم آن واقعیت/حقیقت را نمیبینم. برای همین هم هیچوقت به حرفها و فکرهایش پر و پال ندادهام و حتا سعیِ آنچنانیای برای آرامکردنش نکردم. مثلِ والدینِ همیشهنگران اجبارش کردهام خیلی چیزها را از سرش بیرون کند. خب نکرد طبیعتن. هیچوقت هم به رویم نیاورد که آنقدر که او دوستِ خوب و پایِ حرفهای آدم بنشین بوده، من نبودهام. این را خودم فهمیدم. درست وقتی که زور زدم تا کلماتی را بگویم که خوشایندش باشد. درست همانجا مچ خودم را گرفتم. و بعد دیدم که چون طرف تقریبن آناویلبل شده و خود س هم به شک و تردید افتاده درموردِ اساسِ این رابطه، حالا آمدهام همان آدمی باشم که او میخواهد، بدونِ اینکه کارم آن نتیجهای را بدهد که او میخواهد. نگرانِ این نیستم که برای زندگیاش تصمیم گرفتهباشم؛ چون علاوه بر آنکه در مرورهایم روی این قضیه به همچین نتیجهای نرسیدهام، خودش هم هیچوقت آنقدر ضعف از خودش نداده که به دیگران همچین اجازهای را بدهد.
همهی این چیزها خیلی غلیظتر و پراکندهتر و غیرقابلنفوذتر و کنارنیامدنیتر از این چند خط است. و هیچچیز این واقعیت را که منطقِ من - که از قضا فقط درمورد مشکلات و روابط دیگران صدق میکند – باعث شده آن دوستِ نُه سالهی گوشبدهی موردِ انتظارِ او نباشم را تغییر نمیدهد.
امروز تولدش است. باز هم یادم نبود. همانطور که تولد هیچکس را یادم نیست. دیشب خودش اسمس داد که تولدش است، و اینکه اگر آقای کا به من پیامی رساند لطفن بهش برسانم و لطفن نگرانِ روشن شدنِ راهش هم نباشم. هیچجوره نمیشد هیچچیز را برگرداند به حالت خوبِ اولش. سعیِ مذبوحانهای کردم با این محتوا که تولدت مبارک باشد یگانهیار. که جوابش البته سکوت بود.
Subscribe to:
Comments (Atom)