28 July 2013


یک وقت‏هایی هست لابلای روزهای آدم، که قبل از این‏که رویا را خودت تمام کنی، کس دیگری تمام‏ش می‎‏کند؛ بی‎هوا، یک‎هو، بی‎که حتا بخواهد. خودت را انداخته‎بودی به دامانِ تمامِ چیزهایی که دوست می‎داشتی، و حالا برگشته‏ای به اینی که هستی. یک‏جاهایی را می‏بینی داشته باورت می‏شده خواب رفتن‏ت. خودت هم متعب بوده‏ای لابد از شرایط نامطلوب و هم‏نشینی‏ای با دلنشینیِ رویا. به خودت می‎آیی می‏بینی چقدر کار نکرده گذاشته‏بودی برای پایانِ رویا. عصبانی می‏شوی، غمگین می‏شوی، دلشوره می‎گیری. آدم باید خیلی سریع یک کاری برای خودش بکند. مثلن یک لیست درست کند از غذاهایی که دوست دارد، از دسرهایی که دلش می‏خواهد، از رستوران‏هایی که نرفته. یا بردارد نامه‏ای بنویسد به خودش، بگوید عیب ندارد. بگوید رویاهایت را توی دلت نگه‏دار دخترجان.


25 July 2013

این‏که شاگردِ آدم دوستِ صمیمیِ آدم باشد جدا از خوبی‏های اندک‏ش که خلاصه می‏شود در وقتِ استراحت‏های پر از خوش‏گذرانی و چای و سیگار، مقادیری بدی هم دارد که یک بیگوان‏ش می‏شود تایم‏های هردم‏بیل و ناموقع. معنای این عبارت "هر دم بیل" را همین الان گوگل کردم و باور بفرمایید یا نه کلی سایت هستند که صاحبان‏شان دغدغه‏ی توضیحِ معنای چیزها را دارند و این خیلی خوب است. به هرحال، بدی‏های این نوع از معاشرت شامل موارد زیادی میشود؛ از بینظمیِ زمانی گرفته تا شوخی گرفتن اخم‏های استاد (آن هم استادِ جدّی در کلاس و دلقک در خارج از کلاسی چون من)، راه و بیراه زنگ زدن به استاد و سوال پرسیدن، تبدیل شدنِ مهمانی‎ها به جلساتِ رفعِ اشکالِ کجوآل، و حالا هم این‏که وسطِ کلاس نشسته پای دعوای تلفنی با چندتا دوستِ مشترک که پشتِ سرِ هم صفحه گذاشته‏اند گویا و پای این دوستِ ما هم بی‏دلیل وسط کشیده‏شده و من وسطِ کلی "ق ق" کردن رفتم نشستم پای تلویزیون و این دوستِ ما هم پشتِ میزنشان با خودکار روی جزوه‏اش را خط‏خطی کرده و حرف زده و اعصاب به گا داده. تا همین لحظه فکر می‏کردم بیگوان‏ش همانی باشد که آن اول نوشتم و بعد هم رفتم سرِ کلاس تا بعدش بیایم و نوت را کامل کنم. امّا حالا که وسطِ این دعواها و سر و صداها و کلاسی که توی‏ش حضورِ من کاملن ایگنور شده، آمده‏ام نشسته‏ام اینجا، میبینم بدترین‏ش همینی‏ست که این آخر نوشتم. به عنوانِ دوست باید این اوضاعِ "یکهویی پیش آمده" و "و فقط همین یک‏باره" را درک کنم و از کلاس بروم بیرون تا دعوایش را بکند و به جایِ این‏که کلاس یک ساعت و نیمه تمام شود، حالا شده سه ساعت و سرِ هم چهل دقیقه به‏ش درس دادهام. آن‎هم با زور و تشر. آمّا آمّا یکی از آن عوارضِ همچینِ خرابِ رفاقت بودن‏هایی این است که توی برنامه‏ی امروزم نوشته‏بودم باید پانزده صفحه از پایان‏نامه‏ام را مرور کنم و حتا ترجیحن حفظ کنم، که طبعن نشد و حالا هم چاهار زانو نشته‏ام روی میز و انگار قلب‏م شکسته‏باشد یا به‏م خیانت شده‏باشد، احساسِ افسردگی می‏کنم.
کاش می‏شد بروم لوازم‏التحریر کلّی کاغذرنگی بخرم. ولی نه تنها پول‏ش را ندارم، بلکه حتا فکرش را هم که می‏کنم نمیدانم  چی باید توی یک مشت کاغذِ رنگی بنویسم. حضرتِ نون هم نیست لااقل آدم دل‏ش خوش باشد توی‏ش چیزمیز بنویسد به سبکِ کلاسیکها بدهد دستِ طرف.

23 July 2013

س را نُه سال است میشناسم. فکرش را میشناسم. حمایتش را همیشه داشتهام. هر غلطی که در زندگانی کردهام س بعدش آمده با کلّی حرف و حدیث و سند و تجربه بهم حالی کرده که "چیزی نشده" و هنوز خیلی میشود ادامه داد. ادامه به همهچیز. به رابطه، به زندگی، به جدایی، به صبر، به بیقراری، به بیتفاوتی. اوضاع را "آرام" در معنای عامش نمیکند؛ ولی آنقدر موقعیتی که تویش هستی را برایت روشن و ملموس میکند و با چرغقوهاش تمامِ زوایای پنهانش را نشانت میدهد و خوبیها و سرخوشیهای کوچک و بزرگِ مخصوص هر موقعیتی اعم از خوب و بد را بهت معرفی میکند، که حس میکنی آرامی و حتا اگر هیچچیز هم عوض نشود باز خوب است.
دوسالیست درگیر یک رابطهی به زعمِ من احمقانه شده. حالا نه اینکه خودم احمق نبودهباشم هیچوقت (اتفاقنش خیلی هم احمق بودهام همهی این سالها)؛ ولی آن واقعیتی را که من میدیدم و بر اساسس گند را میکشیدم به زندگیام (و او -آن گند را ندیده- حالم را خوب میکرد)؛ حالا خودش در زندگیاش میبیند و بر اساسش دوسال را در انزوا و مهجوری و بیتابی گذرانده و من هرچه چشمهایم را گشاد و گرد میکنم آن واقعیت/حقیقت را نمیبینم. برای همین هم هیچوقت به حرفها و فکرهایش پر و پال ندادهام و حتا سعیِ آنچنانیای برای آرامکردنش نکردم. مثلِ والدینِ همیشهنگران اجبارش کردهام خیلی چیزها را از سرش بیرون کند. خب نکرد طبیعتن. هیچوقت هم به رویم نیاورد که آنقدر که او دوستِ خوب و پایِ حرفهای آدم بنشین بوده، من نبودهام. این را خودم فهمیدم. درست وقتی که زور زدم تا کلماتی را بگویم که خوشایندش باشد. درست همانجا مچ خودم را گرفتم. و بعد دیدم که چون طرف تقریبن آناویلبل شده و خود س هم به شک و تردید افتاده درموردِ اساسِ این رابطه، حالا آمدهام همان آدمی باشم که او میخواهد، بدونِ اینکه کارم آن نتیجهای را بدهد که او میخواهد. نگرانِ این نیستم که برای زندگیاش تصمیم گرفتهباشم؛ چون علاوه بر آنکه در مرورهایم روی این قضیه به همچین نتیجهای نرسیدهام، خودش هم هیچوقت آنقدر ضعف از خودش نداده که به دیگران همچین اجازهای را بدهد.

همهی این چیزها خیلی غلیظتر و پراکندهتر و غیرقابلنفوذتر و کنارنیامدنیتر از این چند خط است. و هیچچیز این واقعیت را که منطقِ من  - که از قضا فقط درمورد مشکلات و روابط دیگران صدق میکند باعث شده آن دوستِ نُه سالهی گوشبدهی موردِ انتظارِ او نباشم را تغییر نمیدهد.


امروز تولدش است. باز هم یادم نبود. همانطور که تولد هیچکس را یادم نیست. دیشب خودش اسمس داد که تولدش است، و اینکه اگر آقای کا به من پیامی رساند لطفن بهش برسانم و لطفن نگرانِ روشن شدنِ راهش هم نباشم. هیچجوره نمیشد هیچچیز را برگرداند به حالت خوبِ اولش. سعیِ مذبوحانهای کردم با این محتوا که تولدت مبارک باشد یگانهیار. که جوابش البته سکوت بود.