وان سکس اِ دِی، کیپس داکترز اِوِی.
23 September 2013
21 September 2013
20 September 2013
17 September 2013
ده فرمان: فرمانِ هفتم: برو
چمدان بستهام بروم خانهی یکی از آن دوستها که هرکسی توی زندگیاش ندارد، ولی اگر داشتهباشد خیلی خوشبخت است، و باید که در روزهای خاکبرسری سریع چمدان ببندد برود خانهاش.
بروم بزرگتر شوم، برگردم.
بروم بزرگتر شوم، برگردم.
16 September 2013
میم ایمیل داد. تویش نوشته از آمدنِ پاییز دلگیر است. امّا خوشحال است که اینیکی پاییز را چمدان نمیبندد. میگوید دلش برایم تنگ شده. میگوید منتظرم بوده این تابستان. حتا درک کرده که چرا نرفتهام. ترجیح میدادم درک نمیکرد. نمیداند چه نکبتی از سر گذراندهام. بهش نگفتم. خواستم بگویم، دیدم چند خط پایینتر نوشته عکسها و ویدئوهای دونفریمان را روزی چندبار میبیند؛ از دلتنگی. میخواهم بگویم خوش به حالت از آن روزها فیلم داری. ولی همین را هم نمیگویم. میآیم پایینتر میبینم چندتا عکس هم ضمیمهی ایمیلش فرستاده. یکییکی نگاهشان کردم. چندتای اولش یک وقتیست که خاطرم نیست. خوابیدهام؛ مچالهشدهم لای پتو. عکس به عکس که جلو بروی، میبینی کمکم دارم غلت میزنم. توی یکی به آخری چشمهام را بازکردهام. توی آخری دارم میخندم. عکسهای بعدی مالِ آنوقتیست که دستکشهای بادمجانیام را بهم هدیه داده. ذوق کردهام و دارم میخندم. این لابلا چندتایی عکس هم هست که نشستهام لبهی تخت، فنجانِ چای به دست. توی عکس بعدی نشستهام پای لپتاپ، یک بشقاب اسپاگتیِ خوشمزه که فقط خودش بلد بود درست کند کنارم است. حواسم اصلن به عکس نیست. ولی آن شب را خوب یادم است. ساعت سهی صبح هوس اسپاگتی کردهبودیم. دونفری رفتهبودیم توی آشپزخانه به کثافتکاری. یادم است خیلی خندیدیم سرِ آشپزی، سرِ دیوانهبازیها. ساعتِ 5 صبح خوابیدیم. به گمانم بیرون برف میآمد. چقدر خوشحال بودم توی عکسها. خواستم بگویم چقدر هوای آنروزها را کردهام. نگفتم. حتا عکس هم برایش ایمیل نکردم. نشستهبودم سرتاپا گریه. فقط بهش گفتم "راستی، تیروئیدم کمکار شده دوباره". کلّ خبری که از خودم دادم همین بود. بداند چاق شدهام، عصبی شدهام، بزرگ هم شدهام. گفتم دل من هم تنگ شده. ولی نگفتم میخواهم چمدان ببندم، بروم. نگفتم چقدر همهچیز تا نوکِ بینی بهم نزدیک شده. نگفتم تا نداند روزی دوازده ساعت لای پتو خودم را میپیچم و مدام در حالِ درکِ خودم هستم. طبعا با صدای شاترِ دوربین کسی هم بیدار نمیشوم. حتّا یکی از لباسهای جدیدم را هم نپوشیدهام؛ همهشان را تلمبار کردهام توی کمد. نگفتم چقدر دل و دماغِ مهمانیِ آخرِ هفته را ندارم، و دکلتهی مشکیام هم نمیتواند سرِحالم بیاورد. خواستم بگویم آنروزی که چمدان بستی و گریه کردی و بغلم کردی و رفتی و من را گذاشتی با آن فضای خالی، من به زور اشک ریختم؛ گریهام نمیآمد: باور نمیکردم دیگر همرا نبینیم.
هیچکدام اینها را نگفتم. فقط گفتم تیروئیدم کمکار شده. همین. ولی وقتی دخترکی بهتان ایمیل بدهد و فقط بگوید تیروئیدش کمکار شده، یعنی خودتان بفهمید که از خودش ناراضیست، تنهاست، لباسهای کهنهاش را از تهِ کمد کشیده بیرون، تنش میکند. یعنیتر غرورش را یکجایی شکستهاند گذاشتهاند کفِ دستش، با خودش هم سرِ جنگ دارد، طوری که آسایش را از خودش دریغ کرده. یعنی قبل از گفتنِ "الو"، چندبار بلند "اهم اهم" میکند تا صدایش صاف شود. یعنی به ویرانی نشسته. وگرنه که همین تابستان همهچیز را ول میکرد، میآمد دیدنتان.
14 September 2013
بود
نیازی به کلمه نداریم. نیازی به جمله نداریم. نیازی به گرفتنِ دستهای هم نداریم. نیاز به سقف نداریم. نیاز نداریم به وقتِ خداحافظی آغوش باشیم. ما حتّا به نگاه هم نیازی نداریم. ما قرار نمیگذاریم؛ ما خودمان عینِ قراریم. ما ورای همهی اینهاییم. جداییم. چیزِ دیگری هستیم. نابایم. خودت هم خوب میفهمی؛ تافتهی من و تو را جدا از همهی عالم بافتهاند. از سرِ حوصله. کامل. شروع و تمام شده در یک نقطه، درجا، در لحظه. همینقدر گنگ و واضح. همینقدر غیرممکن و قابلِ درک. همینقدر.
13 September 2013
1- وقتی کسی را برای ناهار دعوت میکنید و بهتان میگوید اگر جورابهایش خشک شد میآید، این دیگر دعوا ندارد. مشکلِ جورابِ خیس شاید در ظاهر کوچک و بیاهمیت باشد، ولی اهمیتش در لاینجل بودنش است. پس مهربان باشید لطفا.
2- دیشب هم باز خوابش را
دیدم. حضرتِ نون را میگویم. با همان نگاهِ غمزده و طلبکارِ همیشگیاش. دلم برایش
مچاله شد. حتما میدانید مچالگیِ دل چه حالتیست. حالتیست که فکر میکنی فشارهای
بیرونی – مثلن عکسها و خاطرههایش- مچالهات کردهاند، درحالی که حقیقت این است
که تو از خلاء درونت خیلی وکیومطور مچاله و فشرده شدهای.
3- ب زنگ زد. گفت
یکهو مرخصیاش جور شده و میخواهد بیاید. بعد هم گفت بلیت هنوز جور نشده. من
اینطرف تا مرزِ افسردگی رفتم که آخر این وقتِ سال مگر بلیت گیر میآید؟ که آخر
پسرجان چرا روی بلیتِ هیچجا نبوده حساب کردهای و مرخصیات را به باد دادهای و
اصلن میدانی اگر نشود بیایی دیگر تا خیلی وقت هم نمیشود بیایی؟ ب را از
سالهای دانشجویی و آوارگی و غریبگی میشناسم. آنوقتها هنوز حضرتِ نون یکی از آن
دوستهای دور بود که گاهی اگر دست میداد –وقتی میآمدم خانه- توی دورِهمیها
میدیدمش. بدونِ هیچ کراش و معاشرت و فاصلهگرفتنهای بعدش. ب خوشاخلاقی و
مهربانیِ کمی سردی دارد، مثلِ حضرت. دلنشینیِ عجیبی دارد. فرّار است. خیلی چیزهای
دیگرش هم شبیه است: قدش، قیافهاش، لحنش، آخاخاخ که صدایش. فقط چهرهاش طبیعتن
فرق دارد، که آنهم از آنور تلفن نمیبینیاش، و صدایش میتواند ضربان قلبت را
تا مرزِ انفجار بالا ببرد. گفتم بیا. گفت تلاشم را میکنم. این دیالوگ میتواند
کات شود به تصویرِ تکستهای من و نون. و به بعدش، که ماسوله را نیامد، و داغ گذاشت
به دلِ منتظر و تنگم. به بعدترش، به نیمهشبِ ساکت و نمناک و تاریک آن شبانتظاریِ
یک منتظرِ ناشکیب و ناکام که منم، که توی تراسِ خانهی آقای بامداد، روی نیمکتِ
چوبیِ لبهی تراس، در آن بالای بالای ماسولهی بهخوابرفته، غریب و پراشک سیگاری
گیراندم، با بازوهای برهنه و یخزده نشستم خیره شدم به چراغهای روشنِ آن پایین،
زیر نمنمِ باران خیس شدم، و دردِ عشق کشیدم.
خطِ باریکی این دو را، و
مرا به این دو، متصل کردهاست. و من از میانشان، آن نون را میخواهم.
08 September 2013
هشت نه نفری بودیم. نصف شب راه افتادهبودیم توی کوچهی سربالایی. مست هم شاید بودیم، نمیدانم. گذرمان افتاد به کوچهاش. خانهاش یکی از آن خانههای ماسولهایطور بود با سقف و دیوارِ کرمرنگِ کوتاه. جلوی خانهاش چراغی آویزان بود. داشت دوتا از دوستهایش را بدرقه میکرد. سهیل و سعید را شناختم. وقتی رفتند تازه ما را دید. در را باز کرد و دستهایش را کشید سمتِ خانه که یعنی بفرمایید تو. رفتیم نشستیم دور تا دور. همانطور که با یکی از بچّهها حرف میزد، از بالای شانهاش نگاهش را کشید سمتِ من. من دستهایم را گذاشتهبودم توی هم؛ و به این فکر میکردم که چرا -اصلن چرا- آمدیم اینجا؟
07 September 2013
هرچقدر هم کسی، بینوایی، شوربختی، تنهاماندهای، بنشیند حرف بزند، بگوید، نگاهه کند؛ هرچقدر خطهای افقیِ پیشانیاش در مرورِ آنهمه زندگی عمیق شود؛ بازهم، هرگز، -باور کنید یا نه-، نمیشود فهمید چه از سر گذراندهاست.
خطهای پیشانی دروغ نمیگویند. ولی راستش را هم به زبان نمیآورند. و همین است که آدم، در عمیقترین چروکِ پیشانیاش، تنهاست.
خطهای پیشانی دروغ نمیگویند. ولی راستش را هم به زبان نمیآورند. و همین است که آدم، در عمیقترین چروکِ پیشانیاش، تنهاست.
06 September 2013
در آن ظهرِ رو به عصرِ برفیِ آن شهرِ دور، آن شهرِ خیلی دور، خسته و دلتنگ، از دربِ اتوماتیکِ شیرینیفروشیای پناهگرفته در زیرِ آفتابِ کمرمقِ آن خیابانِ دور، بیرون آمدم. ساعتم را نگاه کردم. فکر کردم قبل از رفتن سری به سین بزنم. بروم بگویم ببین، دارم میروم؛ بگویم عیب ندارد؛ بگویم بیا کاری کنیم همهچیز دست از سرمان بردارد؛ بگویم هرچه باشد، دیگر از این آسمانِ تنگِ خاکستری که غمانگیزتر نیست؛ بگویم بیا تکلیفِ این همه سلولِ خاطرهناک را روشن کنیم، اینها ولمان نخواهندکرد. در حاشیهی سایهدارِ پیادهرو راه رفتم. بوق اشغال. بازم هم بوق اشغال. خاموش. اشکالی ندارد. اشکالی ندارد. قلبت را آرام کن. از هیبتِ این تنهاییِ تلخ نترس. تو فقط ترسیدهای. تو فقط گم شدهای. سه ساعتِ دیگر که هواپیما پرواز کند، همهی این خیابانهای سردِ به برف و گِل نشستهی غریب، همهی این بغضها، همهی این خیابانهای تنگنظرِ خیس، همهی این آدمها که مرهمی نمیگذارند، محو میشوند. شب را با چند آشنا صحبت خواهیکرد. شامِ آشنایی خواهیخورد. موسیقیِ آرامِ آشنایی را خواهیشنید. زیرِ دوشِ خانهات پناه خواهیگرفت. و دیگر هرگز برنخواهیگشت. داشتم با جورابهایی قرمز از عرضِ آن خیابانِ بیبرکت میگذشتم که تلفن زنگ خورد. و زنی از آنسوی خط، با چند کلمه، فقط چند کلمه، هواپیما را برای ابد روی زمین نگهداشت. نشستم. در خود مچاله شدم. حس کردم میلههای شهر گلوگاهم را چسبیدهاند. فکر کردم جادّهها بستهاند. فکر کردم پس باید شامی برای این شبِ دراز درست کنم. فکر کردم نمیتوانم. برفی ریز، آرام، بر پیکرِ به ویرانینشستهام، بر بستههای شیرینی، بر ساقِ پایم، بر زمین، باریدن گرفت. محو که میشدم، با خودم گفتم: آدم که در شهرِ غریب عاشقی نمیکند؛ غریبگی میکند.
Subscribe to:
Comments (Atom)