چند وقتی بود که در جستجوی چیزهای از دسترفتهی زندگیم بودم. خیلی چیزها بعد از مامان دیگر چیزی نبود؛ ولی خوب خاطرم هست که حتا بعد از آن سالِ سیاه هم، باز چیزهایی بود که حالم را خوب کند. حدسم این بود که اگر یادم نمیآید، پس چیزهای کوچکی باید بوده باشند. بنای فکر کردن و جستجوم را گذاشتم روی چیزهای کوچک. و هی موزیکهای آن سالها را گوش دادم، هی عطر آن سالها را بو کردم، کتابهای آن سالها را ورق زدم. نه. هیچ. دایره جستجوم را محدود کردم به پاییزو زمستان. چه که خاطرات تلخم همگی تم و طبع پاییزی و زمستانی دارند، ولی مگر آن خاطرات خوبِ بیشمار، جدای از باران و برف و ها کردن و غروبهای سرد بودند؟ موتور جستجوی روح و ذهنم روزها و روزها روشن بود. شبها خواب مادربزرگ را میدیدم با لباس خاکی، یا خواب تربچههای باغچهی بزرگ و بشاش پدربزرگ را، یا خوابی نمیدیدم. چیزی دستم را نمیگرفت. و من ملول و تهی شدهبودم. حالا شما لابد فکر میکنید اینکه بگویم همهچیز بیمعنا شدهبود اغراق است؛ ولی نیست، و همهچیز بیمعنا و نچسب و بیته شدهبود. تا امروز. امروز در یک لحظهی کشف و شهود، چیزهای کوچک و پاییزی خزیدند زیر پوستم و خوشحالم کردند، و به خودم بالیدم که سرِ نخِ درست را گرفتهبودم. حالا چیزهای خاصی هم نبودند ها، کوچک و بیاهمیت بودند. ولی مثل تکههای پازل، باید باشند تا احساس کنی "بهتر شد". شکر خدا که تابستان شروع شد و این یعنی تمام هم خواهد شد، و بعدش پاییز خواهد آمد و من میتوانم چیزهای کوچکم را موقع باران روی خودم امتحان کنم. ناگفته پیداست که از حالا میترسم کار نکند. مثل کار انداختن یک چیز قدیمی. میدانید چه میگویم؟ برای همین هم فعلا به پیدا شدنشان اکتفا میکنم و جلوتر نمیروم. معلوم نیست تا آنموقع چه چیزهای دیگری گم یا فراموش خواهند شد و من باز باید دنبالشان بگردم. خوبی ماجرا این است که من آدم خاطره و حسها و روزهای کودکیام هستم. اگر چیزهایی که گم کردهام را پیدا نکنم، خودم میروم توی آنروزها، توی حیاط چهاردهسالگیام که به برف نشسته میایستم، سرم را میگیرم سمت آسمان و چشمهام را تنگ میکنم. مامان میزند به شیشهی پنجره که بیا چای تازهدم. چشمهام را میبندم. فردا تعطیل است. شب با خالهها جمع میشویم خانهی مادربزرگ و پدربزرگ. شهرزاد از سفر برگشته و کل فردا را باهم خواهیم بود. آخ که چه خوب. و برف آرام مینشیند پشت پلکهای بستهام.
25 June 2015
23 June 2015
این که قلبت برای چند نفر بتپد خوب است. این که هر لحظه در هر حالی دلت برای یکیشان بتپد خوب است. نه چون خواستنِ همه و نخواستنِ هیچکس خوب است؛ چون تپیدن قلب خوب است و من تپش قلبم را دوست دارم، آنگاه که دستم را میلرزاند و شیشهی عطر را برمیگرداند روی زندگیم.
زندگی مگر همین گرفتنها و پاسدادنها و گرفتنها نیست تا به آخر؟ بگذار باشد.
زندگی مگر همین گرفتنها و پاسدادنها و گرفتنها نیست تا به آخر؟ بگذار باشد.
22 June 2015
زیرِ آسمان، نشسته بودیم دورِ هم، من به او فکر میکردم که حالا کجاست، و تو، تو نگاه غمگنانهات را از من برنمیداشتی و دوست داشتم این حال ادامه پیدا کند.
Subscribe to:
Comments (Atom)