24 August 2013

با آن پیراهنِ آستین‎کوتاهِ شیری‏رنگ‏ش نشسته‏بود کنار من؛ از اوّل تا آخر؛ بی‏کلامی حرف، یا لبخندی، یا نگاهی. فقط آن آخرها، یک مشت گیره‏ی سر برداشت، موهایم را باحوصله مرتّب کرد، گیره زد، جمع‏شان کرد کناری. مهربان.

09 August 2013

وقتی آدمی منتظر است، سخت می‏گذرد. وقتی نمی‎داند دقیقن برای چی منتظر است، نمی‎گذرد.



آن سال‎های دور از همه، کنجِ خوابگاهِ کهنه و به‏ویرانی‏نشسته، با پنجره‏های حفاظ‏دارِ خفه، و برفی که پشتِ پنجره وصل می‎شد به آسمانِ خاکستریِ پر از سرماریزه، که هرچقدر هم سرمان را زیرِ پنجره خم می‎کردیم آسمانِ بیش‎تری نمی‏دیدیم، آن روزها که برف بود، سوز بود، پالتوهای بلند و جوراب‎های ضخیم بود، آن‎روزها منتظرِ عصرهای بی‏دانشکده می‏نشستیم، زیر پتو چای می‎خوردیم، توی حمامِ خوابگاه سیگار دود می‏کردیم، و شوقِ دیدار و بوسه و سیگارِ بی‎قید و شرابِ ناب و تخت و آغوش امن و کوهِ ششِ صبح و اتوبان‏گردی و یار داشتیم. حتا روزهای بعدش که برف‎ها شده‎بودند یخ‏های گِلیِ به کناری زده‎شده، و آغوش‎ها سرد شده‎بود، و بدعنق و پر از دلشوره شده‏بودیم، باز چای می‏خوردیم و سیگارمان را یواشکی می‏کشیدیم و اگر این فقط یه خوابه می‏خواندیم و غروب‎ها لامپ وسط اتاق را روشن می‏کردیم و دل‎مان می‎ترکید از آن‎همه تنهایی و به دخترانه‎‏ترین شکلِ ممکن منتظر سرآمدنِ روزهای دور از هم بودیم. تا آن‎جا که یک‏روز فهمیدیم هر رفتنی لزومن برگشتنی ندارد. حالا تمامِ تابستانِ خانه و استخر و سفر و بی‏قیدی‏های خوبِ نزدیکِ خانه‏بودن را به خودت زهر کن. برنمی‏گردد. برنمی‏گردی. گذشته را باید توی همان گذشته نگه‏داشت.
از یک‏جایی به بعد دیگر یاد گرفتیم منتظر نباشیم. یاد گرفتیم رها کردن درد دارد، رها نکردن مرگ. و با شقیقه‎های رو به سفیدی و اعصاب‎های خرد، باز خواستیم که زندگی کنیم؛ و همان‏جا مچ خودمان را نگرفتیم که باز منتظر چی هستی؟ به من باشد، از دور می‏دانم منتظر چی هستم. آن‎چیز، یک چیزِ گنگِ کلّی است که جزئیات ندارد. این‏جوری هرچیزی که به دستت برسد می‏تواند آن‏چیز باشد، می‎تواند نباشد. فکر می‏کنم برای همین هم بود که زمان به من نمی‏گذشت. تا همین حالا.
امروز، یک لحظه، مابین تمیزکاریِ خانه، مابین برق‎انداختن و دوش‏گرفتن و سشوار کردن و پیراهنِ سبک پوشیدن و چای دم‏کردن، دلم خواست منتظر اتّفاق خاصّی نباشم، دلم خواست به آدم خاصّی فکر نکنم، تلاشِ خاصّی نکنم، همه‏چیز ساده باشد. به همین سادگیِ چای‏های بعد از ظهر که دم می‏کنی و آدم‏خواب‎ها را بیدار می‏کنی و حرف می‏زنید. قرار است چای را در معیّت کاغذها و خودکارها و تقویم‏ها بنوشیم. با یک برنامه‏ریزیِ سبکِ ساده‎ی کار راه‏اندازِ مهربان برای سپری کردنِ روزهای باقی‎مانده‏ی تابستان. شمال را هم موکول می‏کنیم به یک هفته‏ی دیگر. آمدنِ حضرتِ نون و رفتنِ ما.

08 August 2013

من که دیگر یادم نمی‏آید چه شد. حالا هی سرِ صبحانه‏ی ساعتِ دوازده از آدم بپرسند پس چی شد؛ جوابی ندارد. عوض‏ش مربّای آلبالو می‏ریزم روی باگت و شیره را در جانِ نان فرو می‏کنم تا خوب خیس بخورد، بعد هم می‏گویم مربّا بخورد. جواب‏م همین است. صبحانه که تمام شده‎باشد و هنوز نگاه‏ش روی‏م باشد، بلند می‏شوم خرت و پرت‏های سفره را می‏گذارم روی کانتر و می‏گویم چه‏می‏دانم و اصلن وصلی نبود که جدایی‏ای باشد و سرِ خودمان معطّل بودیم که حالا دیگر نیستیم. بعد هم مربّا را هل می‏دهم تهِ یخچال، و خیلی ناراحت‏م از این‏که بغض‏م نشد. بغض باعث می‏شود ماجرا دراماتیک‏تر و آخی‏حیوونی‏تر و می‏خوای باهاش صحبت کنم‏تر شود و در نهایت به حالِ زارت رحم کنند و ولت‎ت کنند به حالِ خودت که یک‎هو گریه‏ات نگیرد خون‎ت بیفتد گردن‏شان. بغض‏م که نشد، ناچارن سرم را کردم توی ظرف‏شستن و آخرین تلاش‏م هم سیگار کشیدن با موزیک بود که این آخری جواب داد گویا. یا این بود، یا از راه رسیدنِ آدمی که نمی‏بایست می‏دانست که این‏یکی می‏داند. این‏جوری بود که جَستم و خوب می‏دانم تا یک هفته‏ی دیگر که قرار است برای تولّدم در خیلی روزِ دیگر برنامه‏ریزی کنند و دو به شک می‏مانند که دعوت‏ش کنند یا نه،  دوباره حرف‎ش را باهام خواهند زد و خدا می‏داند که من خیلی هم دوست دارم که بیاید ولی می‏دانم آخرش هم به‏شان یک نَه‏ی دل‏نشکننده می‏گوید. می‏شناسم‏ش دیگر. بیاید که چی؟ که آخر شب‏ش دور هم مست کنیم و صبح توی بغل هم بیدار شویم و خیلی چی‏شده‏طور خودمان و اطراف‏مان را نگاه کنیم و تا بقیه خوابند جمع کند برود و قرار باشد چیز مهمّی نباشد برای‏مان و خیلی کول با این اتّفاق ناخواسته برخورد کنیم و بگذاریم‏ش به حالِ خودش و ندانیم که وقتی می‏گذاریم‏ش به حالِ خودش یک‏هو یک‏روزی یک‏جایی برمی‏گردد خفت‏مان می‏کند و باعث می‏شود یکی گوشی را بردارد و بگوید باید حرف بزنیم؟ و بعد همه‏چیز بشود؟ بله.

07 August 2013

دارم می‎روم خریدِ لباس و خرت و پرت برای سفرِ شمال. بعد هم می‏روم خانه‏ی دوست‏م برای برنامه‏ریزی و بلیت. خانه‏ی شمال هم تمیز شده، یخچال‏ش پر شده و عرق و مزه‏اش هم فراهم آمده. روغن و لوسیون را باید از همین‏جا بخرم، بیکینیِ نو هم همین‏طور؛ آن‏جا وقتِ خرید کردن‏مان منحصرن به خرید ماهی و ترشی و کباب خواهد گذشت.
امّید که برنزه شویم.

پیژاماپوشِ خوشحال.

06 August 2013

یک روزهایی هم بود که آدم می‎توانست راحت حرف‎ش را بزند، راحت معاشرت کند، راحت بگوید، راحت بنشیند، راحت برخیزد. نفهمیدم کِی شد و چی شد و چرا شد که این‎قدر سوءتفاهم و سوءبرداشت و جدل ریخت روی روابط و آدم‎های زندگی‏م. یعنی یادم نمی‎آید از کجا من دیگر نتوانستم حرف‎م را حالیِ دیگران کنم؛ از کجا محبّت‎ها و مهربانی‏هایم تبدیل شد به این طرزِ فکر در یک سری آدم‎های دور و برم که آدم باید زیادی معطل باشد که به دیگران محبّت کند. پای‏ت را هم که پس می‎کشی می‏شوی آدمِ دور. یک معیاری، خطِ مجزّاکننده‎ای، چیزی این وسط جابجا شده لابد که این‏طور قضیه حساس شده و حتا حساسیت را هم رد کرده؛ طوری که یا دوری یا بدِ نزدیکی. احتمالن تبعاتِ این معضل است که آدم‎ها می‎خواهند آخرین اخبار از تمام جنبه‏های زندگی‎ات را داشته‏باشند؛ و تویی که تا دیروز یارِ مهربان بودی، از امروز یک تنهای رقیب محسوب می‏شوی و محبّت‏های دیروزت – همان محبّت‎ها دقیقن – از کول بودن و به‎فکربودن و به‎به چه رفیقِ باحالی تبدیل می‏شوند به فرصتِ گمانه‎زنیِ اصحاب و اغیار، در این مورد که مشکل‎شان چی بود و چرا شد و حالا که شد پس تکلیف زوج‏ها با یک آدمِ مجرّد چی می‎تواند باشد؛ و یک‎هو، بی‏هیچ آلارمی، برمی‏گردی می‏بینی بغل‎کردن‎ها و آن دوستی‎های شبانه‎روزِ فرندزطورِ مدام تویِ بغلِ همِ گریه و خنده‎ی آشکارِ غلتیده در رخت‎خواب‏های کنارِ هم پهن‏شده‏ی تا صبح بازی و مشروب، شده یک مشت سوءظن و مراقبت و بغل‏های سردِ زود از دست رونده.
نه این‏که با این قضیه مشکلی نداشته‏باشم – که اصلن مشکل داشتم که نوشتم - ، ولی آدمی –خیلی زود، خیلی دیر- بلخره می‎فهمد که هیچ‎کس دراین دنیا درکِ صحیح و مطابق با واقعیتی از آدم ندارد؛ مطابق با حقیقت‏ش که دیگر پیش‎کش. سخت هم هست، بله. ولی خب، چه‏کار می‏شود کرد؟ می‎شود محبّت کنی و مهربانی کنی و گمانِ بد ببرند، می‎شود دور باشی و محبّت‏هایت را غربال کنی و آن ریزه‎میزه‎های رد شده از صافی را به خوردشان بدهی و بشوی آدمِ دور. هیچ نتیجه‏گیری و راه‏نشان‎دادنی هم در کار نیست، چرا که خودِ پیژاماپوش همچنان غرق در تفکّر و رای‎زنی با خودش، چای ریخته، سیگاری گیرانده، و همه‏ی این چیزها را گذاشته برای یک روزِ دیگر. آن روز یک روزی هم باشد که شاگردهایش دست از سرش برداشته‏باشند، آدم‏های توی خانه دست از سرش برداشته‏باشند، برهنه جلوی آینه ایستاده‏باشد و خودش را ورانداز کرده‏باشد و دوست‏داشته‏باشد؛ بعد هم برود روی کوه دنیا را حواله دهد به آدم‎های آن پایین. راهِ به خوبیِ این دیگر به ذهن‎م نمی‎رسد. ظهر است و کلاسِ پیش رو دارم و کارهای ناکرده دارند توی گوش‎م تکرار می‏کنند که تو قول دادی آدمِ تمام کردنِ کارهای لیستِ روزانه‏ات باشی. گیرم آدمِ تمام کردنِ فکرهای توی سرت نبودی هیچ‏وقت.

05 August 2013

سکته. بله، فکر کنم می‎شود به‎ش گفت سکته. چون در یک لحظه‏ی دردناکِ معطّل میانِ کوتاهی و بلندی، چیزی در من گره خورد، یا نابود شد، یا زجر کشید و برید، یا برای لحظاتی از زندگی دست کشید. دوست‎داشتن‎ت و خواستن‎ت در آن دردِ سوزناکِ عمیق، از زندگی‎ام دست کشید و دیگر به سلامتِ قبل‎ش برنگشت. نابود هم نشد. همین‎جور معلول و ناتوان مانده، و حضورش را تحمیل می‎کند؛ آن‎هم فقط به این خاطر که یک زمانی حضور داشته و انصافن خیلی هم حضور داشته. ولی حالا، نه می‎رود، نه می‎ماند، که لااقل آدم تکلیفِ خودش را بداند. گاهی شب‏ها از پشتِ سر حمله می‏کنی، و روز که می‎شود از تو می‎بُرم. گمانم این یکی تقصیر شب‎هاست؛ یا روزهای ابری، یا تنهایی در جمعی بودن؛ نمی‎دانم.

باقی را پاک می‎کنم. تا همین‎جا کافی‎ست برای فکر کردن. برای امروز.

03 August 2013


از من بپرسید می‏گویم گوش‏دادن به موسیقیِ سنّتی، آن‏هم بعد از ساعت‏ها گوش‏دادن به انواعِ موزیک‏های غیرسنّتی، مثل بو کردنِ قهوه است وقتی مشام آدم از عطرهای مختلف پر شده و آدم دیگر از درک و تشخیص بوها عاجز است. یا مثل آبِ سردِ قبل از قهوه. آدم را آماده می‏کند دوباره وارد گود شود.
البته اگر س.زاوار هم‏بکشد و خوراک داغ بیاورد.

02 August 2013

آدم هرجا می‎رود باید اوّل دوشِ حمامِ خانه را چک کند ببیند آن خانه، خانه‎بشو هست یا نه. بعدش باید برود سروقت پنجره‎ها و ویو را با حال خوب/ حال بد/ برف/ باران/ تگرگ/ رعد و برق/ آفاب/ ظهر/ شب/ عصر/ عصر جمعه چک کند.

.برای همین است که خانه‏ی خوب سخت پیدا می‏شود.