وقتی آدمی منتظر است، سخت
میگذرد. وقتی نمیداند دقیقن برای چی منتظر است، نمیگذرد.
آن سالهای دور از همه،
کنجِ خوابگاهِ کهنه و بهویرانینشسته، با پنجرههای حفاظدارِ خفه، و برفی که
پشتِ پنجره وصل میشد به آسمانِ خاکستریِ پر از سرماریزه، که هرچقدر هم سرمان را
زیرِ پنجره خم میکردیم آسمانِ بیشتری نمیدیدیم، آن روزها که برف بود، سوز بود،
پالتوهای بلند و جورابهای ضخیم بود، آنروزها منتظرِ عصرهای بیدانشکده
مینشستیم، زیر پتو چای میخوردیم، توی حمامِ خوابگاه سیگار دود میکردیم، و شوقِ
دیدار و بوسه و سیگارِ بیقید و شرابِ ناب و تخت و آغوش امن و کوهِ ششِ صبح و
اتوبانگردی و یار داشتیم. حتا روزهای بعدش که برفها شدهبودند یخهای گِلیِ به
کناری زدهشده، و آغوشها سرد شدهبود، و بدعنق و پر از دلشوره شدهبودیم، باز چای
میخوردیم و سیگارمان را یواشکی میکشیدیم و اگر این فقط یه خوابه میخواندیم و
غروبها لامپ وسط اتاق را روشن میکردیم و دلمان میترکید از آنهمه تنهایی و به
دخترانهترین شکلِ ممکن منتظر سرآمدنِ روزهای دور از هم بودیم. تا آنجا که
یکروز فهمیدیم هر رفتنی لزومن برگشتنی ندارد. حالا تمامِ تابستانِ خانه و استخر و
سفر و بیقیدیهای خوبِ نزدیکِ خانهبودن را به خودت زهر کن. برنمیگردد.
برنمیگردی. گذشته را باید توی همان گذشته نگهداشت.
از یکجایی به بعد دیگر یاد
گرفتیم منتظر نباشیم. یاد گرفتیم رها کردن درد دارد، رها نکردن مرگ. و با شقیقههای رو به سفیدی و اعصابهای خرد، باز
خواستیم که زندگی کنیم؛ و همانجا مچ خودمان را نگرفتیم که باز منتظر چی هستی؟ به
من باشد، از دور میدانم منتظر چی هستم. آنچیز، یک چیزِ گنگِ کلّی است که جزئیات
ندارد. اینجوری هرچیزی که به دستت برسد میتواند آنچیز باشد، میتواند نباشد.
فکر میکنم برای همین هم بود که زمان به من نمیگذشت. تا همین حالا.
امروز، یک لحظه، مابین
تمیزکاریِ خانه، مابین برقانداختن و دوشگرفتن و سشوار کردن و پیراهنِ سبک پوشیدن
و چای دمکردن، دلم خواست منتظر اتّفاق خاصّی نباشم، دلم خواست به آدم خاصّی فکر
نکنم، تلاشِ خاصّی نکنم، همهچیز ساده باشد. به همین سادگیِ چایهای بعد از ظهر که
دم میکنی و آدمخوابها را بیدار میکنی و حرف میزنید. قرار است چای را در معیّت
کاغذها و خودکارها و تقویمها بنوشیم. با یک برنامهریزیِ سبکِ سادهی کار
راهاندازِ مهربان برای سپری کردنِ روزهای باقیماندهی تابستان. شمال را هم موکول
میکنیم به یک هفتهی دیگر. آمدنِ حضرتِ نون و رفتنِ ما.