18 June 2013

این‎که خیلی هوش‎مند و نتیجه‎بگیر و منطقی و عالِم و آگاه باشید به چه دردِ زندگی‎تان می‎خورد، وقتی هیچ‎کس هیچ‌وقت نمی‎تواند غافل‎گیرتان کند؟

09 June 2013

این‎که می‎گویند آدم را باید از روی دوست‎هایش شناخت، حرفِ درستی نیست. آدم با بعضی‎ها معاشرت می‎کند، با بعضی‌ها زندگی. هرکس آدمِ واقعیِ خودش را کنار کسی که باهاش زندگی می‎کند نشان می‎دهد. یا توی مستی. قطعا نه توی جمع دوست‎ها.

من اگر قدرتِ خبیثانه‎ای می‎داشتم، داشتنِ دوست‎پسر را برای همچین سنّی و مخصوصن برای همچین موجودی غیرقانونی می‎کردم. آدم باید "ها" که کرد، دهن‎ش بوی شیر ندهد و ضمنن از چشم‎هایش هم زهر نریزد، تا بتواند بعدش دوست‎پسر هم داشته‎باشد. خیلی که فهمیده‎تر شد می‎تواند با دوست‎های دوست‎پسرش که ما باشیم و سنّ خرِ موسا را داریم هم بُر بخورد. بعد از آدم می‎پرسند چرا علیه‎ش جبهه گرفته‎اید؟

آخرش این‎که چارتا نرِ خرِ پیراهن پاره کرده، رفتیم توی اتاق نشستیم به حرف زدن و اعصاب خورد کردن پیرامون مساله‎ی این دخترک. همه‎مان هی بغض می‎کردیم وسط گله و شکایت‎ها. بس که اصلن توی شان‎مان نبود. بس که بازی می‎خوردیم از این بچّه. جمعِ ما اصلن جمعِ این حرف‌ها نبود که. دخترک همه‎مان را انداخته‎بود به جانِ هم. یَک وضعِ خاله‎زنک‎بازی‎ای شده‎بود بیا و ببین. آخرش هم دیدیم تا خودِ بدگِل‎ش نباشد نمی‎شود نشست محکوم‎ش کرد و ازش دفاع کرد. لبخند زدیم، دست دادیم که خسته نباشی مهندس، خسته نباشی دکتر، و از اتاق زده‎بودیم بیرون به هندوانه خوردن، که مثلا آی همه‌گان بدانید که ما آشتی کردیم با هم. گفتم بیایم خانه کمی گریه کنم، سیگاری روشن کنم. اصلن ترجیح می‎دهم به او فکر کنم. به این‎که فردا باران می‎آید

08 June 2013


رفتم دیدن‎ش. سرم گیج می‌رفت. یادم است توی آسانسور مدام گلویم را صاف می‎کردم. کتاب‎م را که جاگذاشته‎بودم ازش گرفتم. خانه‎ی شلوغ‎ش حکایت از شب‎نشینی می‎داد. یک نفر هم کفِ هال پتو کشیده‎بود روی‎ش و خوابیده‎بود. آرام نشستم روی کاناپه. رفت توی آشپزخانه و بعد که دید چای هنوز گرم نشده رفت نشست روی صندلی پشت کانتر. یک بسته سیگار اصل درآوردم گذاشتم روی میزش. به عنوان تشکر. نمیدانم چه توی دلم بود که این‎قدر سنگینی می‎کرد. شاید از فاصله گرفتن‎ش بود. سیگار را که دید گل از گل‎ش شکفت. تشکر کرد. خب، همین دیگر. کاری نبود، حرفی نبود. بلند شدم گفتم خداحافظ. گفت خداحافظ. خانه که آمدم، هرچه زور زدم یادم بیاید چه پوشیده‎بود نشد. حتا دیدم نگاه‎ش هم نکرده‎بودم. مگر نه این‎که این‎همه وقت منتظر بودم بروم ببینم‎ش؟ پس چرا نگاه‎ش کردم؟ یا کردم و یادم نمانده؟
میگویند از عوارضِ دل‎شدگی‎ست.

04 June 2013

ماها که بعد از یک خوابِ طولانیِ یازده ساعته، نیم‎ساعت زمان می‎خواهیم تا چرت بزنیم، چیزی‎مان نیست؛ خوابِ سختی داشته‎ایم، باید استراحت کنیم.

03 June 2013

ماها که تمامِ روز از توی تخت تکان نمی‎خوریم، افسرده نیستیم. خوابِ خوبی دیده‎ایم؛ دست و دل‎مان به دل کندن نمی‎رود.

02 June 2013

من همیشه گفته‎ام که آدمِ تاریخ‎های خاص و روزهای خاص نیستم. راست‎ش از روزهای تولد فقط روز تولد خودم را بلدم. روزِ زن را هم مثل روزهای دیگر همیشه از این و آن شنیده‎ام. هیچ‎وقت هم در چنین روزی توی رابطه نبوده‎ام. همیشه یا خیلی قبل‎ش تمام شده، یا خیلی بعدش شروع شده. و بعدش فکر کرده‎ام که اگر فقط یک ماه دیگر رابطه دوام می‎آورد بد نبود. حالا خیلی که ایده‎آل نباشد، از تنهایی نشستن تو خانه و به سنتِ همه‎ی این سال‎ها فست‎فود خوردن که باید بهتر باشد. خلاصه که من حتی بیدار که می‎شوم نمی‎دانم چندشنبه است. هیچ‎وقت نشده برنامه‎ی تلویزیونی‎ای را که در فلان تاریخ پخش می‎شده، ببینم؛ بازپخش‎ش را هم همینطور. اینقدر که هیچ تاریخی دست‎م نیست. هیچ‎وقت هم نشده به کسی به موقع تبریک بگویم. اگر هم شده صدقه‎سریِ یادآوری‎های اطرافیان است. حتی سالِ نو را به دوستِ بسیار عزیزی در آغاز اردی‎بهشت تبریک گفتم. افتخار که اصلا نمی‎کنم به همچین وضعیتی. حتی یک وقت‎هایی سعی کرده‎ام به اطرافیان بفهمانم که آدمِ بی‎احساسی نیستم، و دستِ بر قضا خیلی هم احساساتی و اهمیّت‎دهنده هستم. لاکن سنسورهایم دیر عمل می‎کنند. که بعد هم وقتی دیدم آب در هاون می‎کوبم دیگر سعی‎ای در این زمینه نکردم. ولی بعضی چیزها مثلِ داشتنِ حافظه‎ی تاریخی، داشتنِ تقویم، درکنار داشتنِ یک مرد در چنین روزی، از آن مسائلی‎ست که نهایتا بخشی‎ش دستِ من است. برای بقیه‎اش، مثل اینکه یادم باشد به آن تقویم کذایی سر بزنم، کاری نمی‎توانم بکنم. ولی آدم است دیگر، زن هم که باشی بدتر؛ گاهی دلت می‎خواهد یکی بزند توی دهنِ اهمیت ندادن‎ت به روزهای خاص، زنگ بزند دعوت‎ت کند به شام. به جای پیژاماپوشی و سفارش پیتزا و به تنهایی گذراندن و پاک کردنِ اسمس‎های تبریکِ دوست‎های دخترت و روی وزنه رفتن، بلند شوی دوش بگیری، لباس بپوشی، آرایش سبک و ملایمی بکنی، بیاید دنبالت، بروید شام بخورید، هدیه‎ی کوچکی بگیری که دوست‎ش داشته‎باشی، حس کنی زنی، دستت را بگیرد، خوب نگاه‎ت کند، موقع خداحافظی یک بوسه‎ی داغ بگذارد روی لب‎هایت که یعنی مهم نیست سالهای قبل تنها بودی، حتا مهم نیست سال‎های بعد بازهم تنها باشی، ولی امروز، روزت مبارک.


آدم باید یک جایی جلوی خودش را بگیرد. در غیر این صورت عواملِ خارجی –حتّی به طور غیر عمد- قطعا جلویش را خواهند گرفت.
یکی از این چیزهایی که باید جلویش را بگیرم تنبلی مفرط است. باید لابلای خواب‎ها و رویاها و بیهوده‎بازی‎ها و ول‎خرجی‎های زمانی/مالی و شمار بالای دیگرانی که این‎طور به زندگی‎ام هجوم آورده‎اند، جایی برای خودم پیدا کنم. و بعد، شعاع خودم را زیاد و زیادتر کنم. در این برهه از زندگی‎ام بسیار به خودم نیاز دارم. باید بیاورم‎ش وسط. در غیرِ این صورت‎ش واضح است.

01 June 2013


تو این طوفان و بارونی که به قصدِ کُشت اومد، وقتی تنها و بدونِ شمع ایستاده‎بودم وسطِ خونه‎ی خالی، وقتی که برقا رفت و چای‎ساز وسطِ کارش دیگه کار نکرد، و بعدش که با قهوه‎جوشِ دستی تو اون تاریکی اسپرسو درست کردم (کی اسپرسو رو با قهوه‎جوش دستی درست می‎کنه؟)، بعدش که همه چی از کار افتاده بود، لپ‎تاپ شارژش رو به اتمام بود، گوشی فقط یک خونه شارژ داشت، اینترنت هم طبعا قطع بود؛ و بعدش که نوشیدنی به دست توی مرزِ پررنگِ تاریکیِ خونه و روشناییِ عصرِ خیسِ تراس ایستاده‎بودم، و بعدترش که کوچه‎ها و خیابونا زیرِ رگبارِ بارون و ته‎مونده‎ی بی‎رمقِ نورِ خورشید احساسات‎برانگیز شده‎بود، و توی اون لحظه که "سیگارِ لعنتی" از پشتِ سرم رو در و دیوارِ اتاقِ تاریک و سر و کلّه‎م پخش می‎شد، هیچ‎کس نبود، هیچ "تو"ی لعنتی‎ای توی اون لحظه‎ی زندگی‎م نبود که زنگ بزنه بریم زیرِ بارون. به اون یک خونه شارژِ گوشی نگاه کردم و حس کردم برای ابد کافیه.
بعدتر حضرتِ حافظ گفت " چه جای شکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است، چو بر صحیفه‎ی هستی رقم نخواهد ماند؟". خورد توی ذوقم راست‎ش؛ ولی بعد فکر کردم "منطقی". چای ریختم با بیسکوییتِ مادر، آوردم توی تخت.