30 September 2012


به آدم می‌گویند این وضعیت طبیعی‌ست. می‌گویند افسردگیِ ناشی از سرد شدنِ هواست. انگار آدمی شعور ندارد. انگار این یک بیماریِ زودگذر است. انگار سرمای هوا فقط یک وضعیت آب و هوایی‌ست. انگار آدمی نباید باور کند که هوا که سرد می‌شود، قلب هم یخ می‌زند. انگار چیزی از یخزدگی قلب نمی‌دانند. از غروب‌های خزان‌زده‌ی دلتنگ. از "ها" کردن‌های وسط گریه و چشم دوختن به آسمانِ قرمزِ شب. انگار می‌شود این‌همه درد را ریخت تو همین چند کلمه‌ی مسخره "افسردگی ناشی از سرد شدن هوا".
نمی‌فهمند.

29 September 2012

حالا مگر منِ تنها تو کَت زاینده‌رود می‌روم؟ داروخانه‌ی قرارهای همیشه، اگر مرا به جا بیاورد خیلی است.

26 September 2012


وسایل را هیچ‌جوره نمی‌توانم جمع کنم. به هرچه نگاه می‌کنم، نه جا دارم که ببرم، نه دل‌ش را دارم که بگذارم‌ش بماند. این است که یک چمدان و دو تا ساکِ برزنتیِ بزرگ را پر کرده‌ام و هنوز هم چیز‌هایی پیدا می‌شود برای چپاندن گوشه و کنار ساک. این‌ها جدا از لباس‌هایی است که باید با کاور و روی دست حمل کنم.
فکر می‌کنم خودم باید زودتر، با یک چمدان سبک، بروم اصفهان و باقی را بگذارم هفته‌ی بعد که می‌آیند برایم خانه بگیرند، بیاورند با خودشان. حالا عزا گرفته‌ام که چی از همه مهم‌تر است و لیاقت بیشتری دارد برای نشستن توی تنها چمدانِ ممکن.
کاش روزهای خوشی بیایند. کاش.

25 September 2012

packing

کف اتاق پر شده از لباس و کتاب و کاغذ و خرت و پرت. انگار همین چند روز پیش بود که وسایل‌م را کشان کشان آوردم ریختم کف خانه و گفتم "سلام". این‌بار اما برای رفتن است. گاهی ناخودآگاه به جای "رفتن" می‌گویم "برگشتن". اگر آن‌جا شهرِ من باشد، پس تو مرا از شهرِ خودم آواره کرده‌ای.
ساکت و آرام‌م. از آن قیل و قال‌های دمِ رفتن خبری نیست. هرچه هست درونِ خودم جوش می‌زند و سر باز می‌کند. و این "هرچه" لزوما چیز بدی نیست. فوران احساسی‌ست متشکل از هیجان و ترس و غم و دلتنگی برای خانه و دلتنگی برای اصفهان و شروع زندگی جدید و خوش‌شانسی و ندانم‌کاری و نقشه‌های ابلهانه برای برخوردِ تصادفی با مخاطب و امید و عشق‌لرزه و روزهای دوباره‌ی استقلال و جوگیریِ درس‌خواندن شروعِ ترم و رویا بافی و الخ.
من اگر بیایم، می‌آیم که زندگیِ دونفره‌مان را برگردانم.