کف اتاق پر شده از لباس و کتاب و کاغذ و خرت و پرت. انگار همین چند روز پیش بود که وسایلم را کشان کشان آوردم ریختم کف خانه و گفتم "سلام". اینبار اما برای رفتن است. گاهی ناخودآگاه به جای "رفتن" میگویم "برگشتن". اگر آنجا شهرِ من باشد، پس تو مرا از شهرِ خودم آواره کردهای.
ساکت و آرامم. از آن قیل و قالهای دمِ رفتن خبری نیست. هرچه هست درونِ خودم جوش میزند و سر باز میکند. و این "هرچه" لزوما چیز بدی نیست. فوران احساسیست متشکل از هیجان و ترس و غم و دلتنگی برای خانه و دلتنگی برای اصفهان و شروع زندگی جدید و خوششانسی و ندانمکاری و نقشههای ابلهانه برای برخوردِ تصادفی با مخاطب و امید و عشقلرزه و روزهای دوبارهی استقلال و جوگیریِ درسخواندن شروعِ ترم و رویا بافی و الخ.
من اگر بیایم، میآیم که زندگیِ دونفرهمان را برگردانم.
No comments:
Post a Comment