17 April 2014


وقتی ساعت 2 ظهر آسمون یک‌هو سیاه می‌شه و بعد بارون از زمین و آسمون می‌باره، نرین آرشیوش رو واسه بار هزارم بخونین هی بگین "عه این‌جاشو با هم بودیم"، "یادش بخیر این اویی که می‌گه منم"، "آخ". عوض‌ش همون تو تراس واستین چای‌تونو بخورین، تکیه‌تونم بدین به دیوار که یه‌وقت نیفتین.

13 April 2014



دراز کشیده‌بودم کنارش، به شکم، مست، خیلی مست. دست‌شو برده‌بود زیر تیشرت‌م و پشت‌مو نوازش می‌کرد. پرت شدم به هفت‌سالگی‌م. به قبل‌ترش، به بعدترش، به شبایی که خوابم نمی‌برد و مامان -بی که من حرفی بزنم- از رو غریزه فکر کرده‌بود این کار آروم‌م می‌کنه لابد، و می‌کرد هم. تو سکوت می‌نشست کنارم، به پهلوی راست می‌خوابوندم و دست می‌کشید به پشت برهنه‌م. بعد من بودم و خواب شیرین کودکی. به خودم اومدم دیدم تکیه‌شو داده به بازوی چپ‌ش و داره یه چیزایی می‌گه. من خودم نفهمیدم کی چشمام داغ شد. نفهمیدم کی گریه کردم. نفهمیدم کی حرفی از مامان زدم. فقط دیدم داره الاهی‌بمیرم‌گویان آروم‌م می‌کنه. یه‌چیزایی می‌گفت از مامان‌ش و مامانِ مامان‌ش. خیلی مامان‌ای شده‌بود جو. پوست‌م بوی شیر می‌داد، بوی نوزاد، بوی تشک بچگی‌م. بعدشم یادم نیس کی خوابم برد. صب که بیدار شدم دیدم حالم خوب نیست. دیدم چقدر خیلی‌وقته که حالم خوب نیست. دیدم چقدر دارم ضعیف می‌شم. ترسیدم.
آدم فکرشم نمی‌کنه دورترین چیزها، اینقدر نزدیک به سطح باشن، درست زیر پوست‌ش.

12 April 2014


یک‌جور رسم ناخوشایندی هم توی خانواده‌ی ما هست، که وقتی کسی می‌میرد دیگر اسمی ازش به‌میان نمی‌آوریم، خاطرات‌ش را بلند بلند مرور نمی‌کنیم، و مسائل حقوقی‌اش هم پشت درهای بسته حل می‌شود. آلبوم‌های عکس به بالاترین و دورترین کمد منتقل می‌شوند و خودمان هم پناه می‌بریم به بالاترین ارتفاع‌ ساختمان و بالاترین ارتفاعِ آدم‌گریزی. فردای تشییع‌جنازه هم اثری از لباس و ساعت و عینک و هیچ‌چیز دیگر آن آدمِ رفته نیست. اگر هم خدایی‌ناکرده غریبه‌ای آشنایی کسی که چندان با رسم ما آشنا نباشد، یک‌هو اسم یک رفته را به‌میان بیاورد سکوت می‌کنیم و توی ذهن‌مان می‌گردیم که چطور بحث را عوض کنیم. ما موسوی‌ها گریه‌هامان را می‌بریم توی تخت‌خواب و زیرِ دوش و بالای کوه و کنارِ عرق. حتا فکر نمی‌کنم یکی‌مان دوستی چنان صمیمی داشته‌باشد که برود توی بغل‌ش های‌های کند. دوست که البته داریم؛ از قضا انسان‌های عیاش و رفیق‌بازی هم هستیم؛ ولی بعید می‌دانم یکی‌مان پیش صمیمی‌ترین و ندارترین دوست‌ش گریه کرده‌باشد. 

حالا همین وضع را تعمیم بدهید به روابطِ به هر دلیلی تمام‌شده. به آدم‌هایی که دیگر نمی‌بینیم‌شان. نه اسمی، نه عکسی، نه یادگاری‌ای. از آن‌طرف هی نردبان می‌گذاریم می‌رویم توی بالاترین و دورترین کمد دنیا را می‌گردیم و یک عکس از کودکی‌مان پیدا نمی‌کنیم؛ لابد چون مادری، پدری، مادربزرگی، کسی توی عکس دارد لبخند می‌زند، یا حواس‌ش نیست و دارد با کناری‌اش حرف می‌زند. این است که برای عکس‌پیدانکردن‌مان هم غصه می‌خوریم که آخر اصلن چرا باید کسی برود که حالا ما نتوانیم عکس‌هامان را مرور کنیم؟ 

خب ما هم آدمیم و دل‌مان هم -کارهای برعکس دنیا- نازک است. برای همین هم هست که ما موسوی‌ها عمرمان کم است. اینقدر که خونِ دل می‌خوریم یواشکی. برای همین هم هست که هیچ‌کجا و پیش هیچ‌کس پابند نمی‌شویم، مدام در حال چمدان بستن‌ایم، و مدام دل‌مان می‌شکند، و سفر و دل‌بریدن بخشی از ژنتیک‌مان شده؛ که آن هم اگر برادرم -تنها موسوی باقیِ مانده با قابلیت انتقال فامیلی- همچنان به روند زندگی‌اش ادامه بدهد، بعد از ما نسل موسوی تمام می‌شود، و خوشبختانه دیگر کسی با این ژنتیک خراب از نسلِ ما باقی نمی‌ماند که برود بالای نردبان گریه کند.


پ.ن: بعد از کلی گشتن و زیر و رو کردن، از آن‌همه عکس و آلبوم کودکی، فقط همین را توانستم با تکیه بر شانس‌م پیدا کنم. که خون موسویِ جاری در رگ‌ها مجبورم کرد کات‌ش کنم. از آدم‌هایی که دست‌وپاشان توی عکس است، دو نفرشان دیگر میان ما نیستند. این هم دلیل کات.


09 April 2014

پدربزرگِ مادری "شیدایی" است. برادرهایش هم طبعن همگی شیدایی بودند. مادرها و بعضن پدرهامان -پسرعموهای مادرها- هم شیدایی بوند. هرکدام یک‌جور زندگی و ایل و طایفه، یک‌جور سرنوشت، یک‌جور مرگ. طایفه‌ی ما هم چیزِ عجیب‌غریبی بود. یک ایل آدمِ شیدا. بخواهم تشبیه کنم، مثل روح‌های سرگردانی هستیم توی بیابان. ظاهرمان چیزی نشان نمی‌دهد البته؛ باید بیایید از نزدیک دقت کنید. آدم‌های سرگردان و آرزومند و واله. همیشه دنبال چیزی در جایی دیگر و در زمانی دیگریم. همیشه بی‌قراریم و داریم فرار می‌کنیم. و به قولِ یونان عزیز آدمی که می‌گریزد از گم شدن نمی‌ترسد. ماها اساسن انسان‌های گمی هستیم. این‌یکی را از همان دور هم می‌توانید تشخیص دهید. بلاتکلیف‌ایم، آزمندیم، بلندپرواز و خیال‌بافیم، یا توی گذشته نشسته‌ایم یا داریم توی آینده‌ی نیامده قدم می‌زنیم و نقشه می‌کشیم. یک‌هو گم‌وگور می‌شویم، یک‌هو ظاهر می‌شویم. مدتی نیستیم، بعد می‌آییم و خوب‌زمانی هست می‌شویم، بعدش دوباره دیگر نیستیم. نمی‌دانم دیگر چطور توضیح بدهم آدم شیدا چطوری است. همین ما، همینی که هستیم، یعنی شیدا. بد چیزی هم نیست. ولی دل‌هامان همیشه تنگ است. مثلن نمی‌شود ما را به عنوان شاخص دلتنگی انتخاب کرد، چون ما دیگر شورش را درآورده‌ایم. اه.
یه وینستون اصل کشیدم، به قدری خوب و نرم بود که بر این باور شدم سیگار هم می‌تونه هیدرولیک باشه.