29 December 2014

حسّ ظهرهای گرمِ تابستان کودکی، وقتی هم‌بازی‌ها روزها بود که رفته‌بودند مسافرت. از شدت کسالت، تن به بازی با بچه‌های کوچه پشتی می‌دادیم. غریب و بی‌حوصله و له‌له‌زنان برای شبی که مامانِ شهرزاد بیاید درِ خانه، کلید خانه‎شان را بگیرد، و ما بچه‌ها از لای چادر مامان‌ها به هم بخندیم و قول و قرار خاله‌بازی فردا را بگذاریم. شب از ذوق خواب‌مان نبرد و روی تشک‌های خنکِ پهن‌شده زیر پشه‌بند تا صبح غلت بزنیم. حسّ‌ش مثل وقتی بود که ماه رمضان تمام می‌شد. همه‌چیز دوباره عادی می‌شد، و عادی خیلی خوب و دلچسب و امن بود. آخ آن درخت بلندِ بی‌بار خانه‌شان که دوتا حیاط آن‌ورتر بود و توی خنکای شب تابستان آرام باد می‌خورد. شهرزاد هم لابد دراز کشیده‌بود و به درخت گلابیِ حیاط ما نگاه می‌کرد. حتما.

23 June 2014

1- رئیس از سفر برگشته. دو روز بعد از آمدن‌ش، یک‌هو برگشت گفت سیگار می‌کشی؟ گفتم نه. که نکند بخواهد مچ‌م را بگیرم. بعدش راه افتادم توی شرکت به طور نامحسوس تجسس کردم که نکند ته‌سیگاری جا مانده، یا خاکستری روی صندلی ریخته و حواسم نبوده، با شاید بویی به دیوارها مانده. نه. هیچ. آمدم نشستم سر جام. رئیس آمد بالای سرم  یک پاکت سیگار اصل را گذاشت روی میزم. گفت به‌هرحال من هم نمی‌کشم، می‌خواهم بدم‌ش به کسی، گفتم اگر شما می‌کشید که کی بهتر از شما؟ سیگار را برداشتم گذاشتم توی کیف‌م و گفتم ولی آدم‌های دور و برم سیگاری‌اند. گفت خب پس.

2- بعد از کار با مرد و دوست‌ش راه افتادیم به سمت باغ. تا برسیم ساعت از پنج گذشته بود و من از زور گرسنگی به غذا بی‌میل شده‌بودم. بعد از چند شات، پاچین کباب کردیم و با عرق خوردیم و سیگارهای آقای کا را کشیدیم. بعدش مست و راضی راه افتادیم توی باغ، لابلای درخت‌های انبوه و درهم‌پیچیده‌ی گیلاس و آلبالو چرخیدیم و خندیدیم و گیلاس چیدیم. آن آخرها، دراز کشیده‌بودیم روی زمین و با بدن‌های‌مان مثلث ساخته‌بودیم. سکوت بود و صدای سار و بازی آفتاب و سایه. آسمان بسیار آبی بود، و درخت‌ها با تمام سبزی‌شان دور سرمان می‌چرخیدند. ما می‌چرخیدیم. زمین می‌چرخید. آسمان می‌چرخید. و مثلث ساده‌ی قشنگ‌مان از هر هراس و دغدغه و فکری به‌دور بود. زمان حضور داشت، اما بی‌اهمیت بود. توی تاریکی جاده راه خانه را گرفتیم. دنباله‌ی شب را کشیدیم تا توی تخت، و دم‌دمای صبح تن‌های خسته‌مان به خواب رفت. این‌طور که حواسم از زندگی پرت می‌شود ار دوست دارم.

3- به زندگی واقعی که برمی‌گردم اما، حوصله‌ام می‌شود حوصله‌ی یک پیرزن روماتیسمیِ هفت‌دختربه‌شوهرداده، که تنها دلخوشی‌اش این است که صبح به صبح برود سبزی آش تازه بخرد؛ ولی نپزد. سبزی‌ها را هم بریزد دور.

24 May 2014

توی یک شرکت صادرات/واردات مشغول به کار شده‌ام. اولین تجربه‌ی کاری‌ام را شروع کرده‌ام و طبعن هیجان‌زده‌ام. توی روز دوم کاری با یک شرکت فرانسوی وارد معامله شدم و رئیسم -آقای کا- دارد بال درمی‌آورد از استخدام‌م.
هفته‌ی اول را -به‌صورت آزمایشی- سپری کردم و امروز رسما اولین روز کاری‌ام است. از آن‌جا که رئیسم دارم به‌م افتخار می‌کند، بزرگ‌ترین میز را آن‌هم در یک اتاق مستقل انتخاب کرده‌ام و وسایل‌م را یله داده‌ام روی‌ش. اتاق‌م یک پنجره‌ی بزرگ دارد که مع‌الاسف رو به جای خاصی باز نمی‌شود. مگر از نظر شما یک حیاط فسقلیِ قرن بیست‌ویکمی با دوتا مرغ و خروس و یک پارکینگ چندطبقه در بک‌گراند، چندتا شیروانی زنگ‌خورده و یک پنجره با پرده‌های کنارزده در دوردست، منظره‌ی جالبی باشد.
روی‌هم رفته دارد به‌م خوش می‌گذرد؛ و اگر امکان‌ش بود که بشود در نیم‌روز سیگاری هم گیراند از خوش هم خوش‌تر می‌گذشت.
از ساعت دوازده ظهر به بعد فقط من توی شرکت پیدایم می‌شود و آقای رئیس؛ که از دوستان دور هم هست و نمی‌دانم این شوخ‌طبعی و صمیمیت‌ش می‌تواند راهی باشد برای این‌که بتوانم در ظهر خلوت و ساکت شرکت سیگار بکشم یا نه. انی‌وی. برای اولین روز کاری‌ام ماکارونی چرب و چیلی آورده‌ام؛ ولی از آن‌جا که آقای کا تعارف کرد از بیرون ناهار بگیرد و من قبل‌ش حتا یک تعارف کوچک هم نزده‌بودم که اگر گرسنه‌اید من ناهار دارم، دیگر روی‌م نشد ناهارم را بخورم و صدالبته که دعوت‌ش را هم قبول نکردم. از این‌جا بدو بدو می‌روم خانه دوش می‌گیرم و بعدش می‌روم کمک برای اثاث‌کشی دوتا از دوست‌هام.
از حالا دلم برای تشک گرم و نرم و خنک آخرِ شب‌م تنگ شده. اما خوشحالم. یعنی حالم واقعا خوش است.
یادم باشد فردا جاقلمی و استیکر و مدادهای رنگ‌ و وارنگ‌م را بیاورم، میزم کمی زنده شود.
هیه.

17 April 2014


وقتی ساعت 2 ظهر آسمون یک‌هو سیاه می‌شه و بعد بارون از زمین و آسمون می‌باره، نرین آرشیوش رو واسه بار هزارم بخونین هی بگین "عه این‌جاشو با هم بودیم"، "یادش بخیر این اویی که می‌گه منم"، "آخ". عوض‌ش همون تو تراس واستین چای‌تونو بخورین، تکیه‌تونم بدین به دیوار که یه‌وقت نیفتین.

13 April 2014



دراز کشیده‌بودم کنارش، به شکم، مست، خیلی مست. دست‌شو برده‌بود زیر تیشرت‌م و پشت‌مو نوازش می‌کرد. پرت شدم به هفت‌سالگی‌م. به قبل‌ترش، به بعدترش، به شبایی که خوابم نمی‌برد و مامان -بی که من حرفی بزنم- از رو غریزه فکر کرده‌بود این کار آروم‌م می‌کنه لابد، و می‌کرد هم. تو سکوت می‌نشست کنارم، به پهلوی راست می‌خوابوندم و دست می‌کشید به پشت برهنه‌م. بعد من بودم و خواب شیرین کودکی. به خودم اومدم دیدم تکیه‌شو داده به بازوی چپ‌ش و داره یه چیزایی می‌گه. من خودم نفهمیدم کی چشمام داغ شد. نفهمیدم کی گریه کردم. نفهمیدم کی حرفی از مامان زدم. فقط دیدم داره الاهی‌بمیرم‌گویان آروم‌م می‌کنه. یه‌چیزایی می‌گفت از مامان‌ش و مامانِ مامان‌ش. خیلی مامان‌ای شده‌بود جو. پوست‌م بوی شیر می‌داد، بوی نوزاد، بوی تشک بچگی‌م. بعدشم یادم نیس کی خوابم برد. صب که بیدار شدم دیدم حالم خوب نیست. دیدم چقدر خیلی‌وقته که حالم خوب نیست. دیدم چقدر دارم ضعیف می‌شم. ترسیدم.
آدم فکرشم نمی‌کنه دورترین چیزها، اینقدر نزدیک به سطح باشن، درست زیر پوست‌ش.

12 April 2014


یک‌جور رسم ناخوشایندی هم توی خانواده‌ی ما هست، که وقتی کسی می‌میرد دیگر اسمی ازش به‌میان نمی‌آوریم، خاطرات‌ش را بلند بلند مرور نمی‌کنیم، و مسائل حقوقی‌اش هم پشت درهای بسته حل می‌شود. آلبوم‌های عکس به بالاترین و دورترین کمد منتقل می‌شوند و خودمان هم پناه می‌بریم به بالاترین ارتفاع‌ ساختمان و بالاترین ارتفاعِ آدم‌گریزی. فردای تشییع‌جنازه هم اثری از لباس و ساعت و عینک و هیچ‌چیز دیگر آن آدمِ رفته نیست. اگر هم خدایی‌ناکرده غریبه‌ای آشنایی کسی که چندان با رسم ما آشنا نباشد، یک‌هو اسم یک رفته را به‌میان بیاورد سکوت می‌کنیم و توی ذهن‌مان می‌گردیم که چطور بحث را عوض کنیم. ما موسوی‌ها گریه‌هامان را می‌بریم توی تخت‌خواب و زیرِ دوش و بالای کوه و کنارِ عرق. حتا فکر نمی‌کنم یکی‌مان دوستی چنان صمیمی داشته‌باشد که برود توی بغل‌ش های‌های کند. دوست که البته داریم؛ از قضا انسان‌های عیاش و رفیق‌بازی هم هستیم؛ ولی بعید می‌دانم یکی‌مان پیش صمیمی‌ترین و ندارترین دوست‌ش گریه کرده‌باشد. 

حالا همین وضع را تعمیم بدهید به روابطِ به هر دلیلی تمام‌شده. به آدم‌هایی که دیگر نمی‌بینیم‌شان. نه اسمی، نه عکسی، نه یادگاری‌ای. از آن‌طرف هی نردبان می‌گذاریم می‌رویم توی بالاترین و دورترین کمد دنیا را می‌گردیم و یک عکس از کودکی‌مان پیدا نمی‌کنیم؛ لابد چون مادری، پدری، مادربزرگی، کسی توی عکس دارد لبخند می‌زند، یا حواس‌ش نیست و دارد با کناری‌اش حرف می‌زند. این است که برای عکس‌پیدانکردن‌مان هم غصه می‌خوریم که آخر اصلن چرا باید کسی برود که حالا ما نتوانیم عکس‌هامان را مرور کنیم؟ 

خب ما هم آدمیم و دل‌مان هم -کارهای برعکس دنیا- نازک است. برای همین هم هست که ما موسوی‌ها عمرمان کم است. اینقدر که خونِ دل می‌خوریم یواشکی. برای همین هم هست که هیچ‌کجا و پیش هیچ‌کس پابند نمی‌شویم، مدام در حال چمدان بستن‌ایم، و مدام دل‌مان می‌شکند، و سفر و دل‌بریدن بخشی از ژنتیک‌مان شده؛ که آن هم اگر برادرم -تنها موسوی باقیِ مانده با قابلیت انتقال فامیلی- همچنان به روند زندگی‌اش ادامه بدهد، بعد از ما نسل موسوی تمام می‌شود، و خوشبختانه دیگر کسی با این ژنتیک خراب از نسلِ ما باقی نمی‌ماند که برود بالای نردبان گریه کند.


پ.ن: بعد از کلی گشتن و زیر و رو کردن، از آن‌همه عکس و آلبوم کودکی، فقط همین را توانستم با تکیه بر شانس‌م پیدا کنم. که خون موسویِ جاری در رگ‌ها مجبورم کرد کات‌ش کنم. از آدم‌هایی که دست‌وپاشان توی عکس است، دو نفرشان دیگر میان ما نیستند. این هم دلیل کات.


09 April 2014

پدربزرگِ مادری "شیدایی" است. برادرهایش هم طبعن همگی شیدایی بودند. مادرها و بعضن پدرهامان -پسرعموهای مادرها- هم شیدایی بوند. هرکدام یک‌جور زندگی و ایل و طایفه، یک‌جور سرنوشت، یک‌جور مرگ. طایفه‌ی ما هم چیزِ عجیب‌غریبی بود. یک ایل آدمِ شیدا. بخواهم تشبیه کنم، مثل روح‌های سرگردانی هستیم توی بیابان. ظاهرمان چیزی نشان نمی‌دهد البته؛ باید بیایید از نزدیک دقت کنید. آدم‌های سرگردان و آرزومند و واله. همیشه دنبال چیزی در جایی دیگر و در زمانی دیگریم. همیشه بی‌قراریم و داریم فرار می‌کنیم. و به قولِ یونان عزیز آدمی که می‌گریزد از گم شدن نمی‌ترسد. ماها اساسن انسان‌های گمی هستیم. این‌یکی را از همان دور هم می‌توانید تشخیص دهید. بلاتکلیف‌ایم، آزمندیم، بلندپرواز و خیال‌بافیم، یا توی گذشته نشسته‌ایم یا داریم توی آینده‌ی نیامده قدم می‌زنیم و نقشه می‌کشیم. یک‌هو گم‌وگور می‌شویم، یک‌هو ظاهر می‌شویم. مدتی نیستیم، بعد می‌آییم و خوب‌زمانی هست می‌شویم، بعدش دوباره دیگر نیستیم. نمی‌دانم دیگر چطور توضیح بدهم آدم شیدا چطوری است. همین ما، همینی که هستیم، یعنی شیدا. بد چیزی هم نیست. ولی دل‌هامان همیشه تنگ است. مثلن نمی‌شود ما را به عنوان شاخص دلتنگی انتخاب کرد، چون ما دیگر شورش را درآورده‌ایم. اه.
یه وینستون اصل کشیدم، به قدری خوب و نرم بود که بر این باور شدم سیگار هم می‌تونه هیدرولیک باشه.

29 March 2014


همه‌ی سپورهای این خیابان شاهدند.

19 March 2014


92 برای من دوبخش جداگونه داشت. نیمه‌ی اول‌ش پر بود از افسردگی و اضطراب و دغدغه و اینور اونور رفتنای از رو مسئولیت و بدبیاری و از دست دادن و گریه‌های بی‌پناهی. نیمه‌ی دوم رو امّا برای خودم وقت گذاشتم، با خودم خیلی گشتم، با خودم خیلی حرف زدم، آدمای اضافی و آزاردهنده رو حذف کردم، نوشیدم و خندیدم و گشتم و دیدم و شنیدم. نیمه‌ی دوم نیمه‌ی روشن‌م بود، آسودگی و امنیت‌م بود، یه‌جور وقت‌هدردادنِ از رو سرخوشی بود. هرچند پام لغزید و رابطه‌ای رو خیلی جدی شروع کردم ولی اینقدر که توی این رابطه خوش گشتم و خوش نشستم انگاری برام میمون و مبارک بود. نود و دو با همه خوبیا و بدیاش تموم شد. اینجا نشسته‌م و می‌بینم چه خوشحالم از نود و دو، چه همه‌چی‌شو دوست داشتم، چه خوبه که اینقدر لی‌لی به لالای خودم گذاشتم، چه خوب کردم این آدمو راه دادم به زندگی‌م، چه دستم به‌خاطر همه‌چی درد نکنه واقعن. 
یه فنجون چای ریخته‌م و لب پنجره ایستاده‌م، و بارون، مهربون و سنگین، مثل تتمه‌ای بر یکی از بهترین سال‌های زندگی‌م، می‌شینه روی شیشه‌ی پنجره‌م.

18 March 2014

امشب شب دوردور و نوشیدنه. سلامتی همه آتیشایی که سرخی‌شون مال ماست زردی‌مون مال اوناست (متافوریک هم می‌تونه باشه حتا)، سلامتی سربازای آماده‌باش، سلامتی همه اونایی که نارنجک تو صورت آدما نمی‌ترکونن. سلامتی همه رفته‌ها و اومده‌ها. سلامتی سالِ نو.

13 March 2014

آدم یک‌وقت‌هایی دلش می‌خواهد بی‌خبر باشد. این‌جوری هم نیست که یک‌هو از رو دلِ خوش وسط جاروبرقی‌کشیدن دلت بخواهد بی‌خبر باشی. خب از چی؟ از کی؟ الکی که نیست؛ اول باید یک چیزی باشد که بعدش تو بخواهی چیزی درموردش ندانی. از طرفی چطور ممکن است چیزی باشد و تو بدانی هست و بعدش تازه بخواهی تصمیم به بی/باخبری بگیری؟ مثل این است که یک سررسید قدیمی را که مال دوران دانشجویی برادرت باشد پیدا کنی و بی‌خبر ورق بزنی، یکهو یک چیزهایی بخوانی و سررسید را ببندی و نخواهی بقیه‌ی جمله‌ها را بفهمی. حالا می‌تواند این‌طور هم باشد که توی موقعیتی قرار بگیری و چیزی شبیه بی‌عرضگی/نامردی/ بی‌لیاقتی و الخ را در کسی ببینی و بخواهی قبل از آن‌که دیر بشود موقعیت را عوض کنی و نفهمی؛ اما بخش تراژیک ماجرا آن‌جایی شروع می‌شود که دستِ روزگار تو را در موقعیتی هتل‌کالیفرنیاطور قرار می‌دهد و هیچ راهی به خروج از موقعیت باز نمی‌شود و تو با چشمانی باز همه‌چیز را می‌بینی و می‌فهمی و باخبر می‌شوی و این خیلی نامردی است که آدمی را که تا چند ساعت قبل از روی سرخوشی برای خودش دِلِی‌دلی می‌کرده، این‌طور طفلکی و بدبخت کنند. باید که یک ماده‌ی دیگر به قوانین حقوق بشر اضافه کنند و آن حق بی‌خبری باشد. اینطور که گوشه‌ی کاغذ را برگردانند طرف ببیند، بپرسند کامل برگردانیم بخوانی یا نه؟ طرف هم یه نگاهی به نیم‌چه کلمات گوشه‌ی کاغذ بیندازد و تم ماجرا دست‌ش بیاید و بعد مثلن بگوید نه، لطفن مرا از باقی کلمات کاغذ بی‌خبر بگذارید، ممنون.

بعضی‌ها آلارم‌سرخود اند. همین‌جور از کنارت که رد می‌شوند بو و رنگ و مزه‌شان می‌گوید چسبندگی دارند. آدم هم به میزان پوست‌کلفتی‌اش بستگی دارد که اجازه دهد آن آدم بماند یا نه. بعضی‌ها ولی آلارم ندارند. بوی خطر ندارند. اصلن هیچی ندارند. از هیچ‌کجای‎شان نمی‌شود نبودن‌شان را فهمید که چطوری‌ست. از هیچ‌کجای‌شان، مگر نبودن‌شان.

02 March 2014

از گردنِ هم آویزان بودیم و از خنده می‎پیچیدیم به خودمان. سیگار و چای و ناهار و تراس و یک ظهرِ بی‌‏دردِسر. قشنگ‏ش همان خنده‎های غش‎غش بود، وقتی پشتِ سرِ پسرها و خواص و کراش‎ها حرف می‌‏زدیم و ریسه می‌‏رفتیم. ابهت همه‌‏چیز ریخته‌‏بود؛ و ما سبک بودیم.
از آن دورِهمی‏‌های دخترانه‌‏ی سه نفری.

23 February 2014


من همیشه از پا شروع کردم به حس کردن. همیشه هم از پاهام شروع کردم به حس نکردن. همه اول دل‌شون می‌لرزه، من پاهام می‌لرزن. فیزیکالی، نه که فک کنین آرایه و کنایه‌ست. ته‌ش هم که می‌رسه پاهام یه لرزش خفیف می‌کنن و شروع می‌کنن به هیچی حس نکردن. هیجان هم همین‌کارو باهام می‌کنه. پاهام یخ می‌زنن می‌لرزن، اینقدر می‌لرزن که اگه یکی کنارم باشه به وضوح متوجه‌ش می‌شه. من از پاهام سرما می‌خورم. از نوکِ انگشتای پا غمگین می‌شم. یاس تو زندگی‌م همیشه از نوک شستای پام اومده بالا. پاها که سرد باشن، در‌به‌درم. بیش‌تر از لباس‌زیر، جوراب می‌خرم. تو هر فرصتی که دست بده جوراب می‌خرم واسه خودم. من همیشه جوراب پامه. حتا وقتی نق می‌زنه که موقع خواب لااقل دربیار اینا رو، بازم پامه. پا که گرم باشه، می‌تونم رو سکس تمرکز کنم. حتا بلند می‌شم برات چندتا چرخ می‌زنم. می‌تونم واسه‌ت آبِ میوه بگیرم. می‌تونم اصلن بخوابم تو تخت‌م و لذّت ببرم. می‌تونم چارزانو بشینم و سیگارمو باهات شریک بشم و دستامو فشار بدم تو گودیِ چارزانوی پام و از سر کیف بخندم. می‌تونم یه‌کم مثِ تو باشم، یه‌کم مثِ اون، یه‌کم مثِ این. مهم اینه که پاهام گرم باشن. زیر دوش‌م که می‌رم، دمای آب‌و با پاهام می‌سنجم؛ پاهام گرم بشن خوبه، حتا اگه صورت‌م یه‌کم بسوزه. فک کنم حتا خیلیا از مکیدن انگشت شست پاشون تحریک می‌شن. خودم هنوز امتحان نکردم، ولی این‌جور که پیش می‌ره قابلیت‌شو باید داشته‌باشم.
من دلم تو پاهامه. گرم که باشن، دل‌م گرمه به زندگی.
بی‌زحمت تموم هم که شد، یه مقدار خاکستر بذارین رو پاهام فقط. گرمه، خوبه؛ آدم می‌تونه تا ابد با خیالِ راحت بخوابه.

13 February 2014


شما رو نمی‌دونم؛ ولی ما بچّه بودیم تو بازیامون یه جمله‌ای داشتیم که "راه خدا رو باز کن". وقتایی که نزدیک بود بگیرن‌مون، وقتایی که یه گوشه گیر میفتادیم و بعدش قطعن قلقلک/ آب‌پاشی بود، وقتایی که می‌دونستیم به آخرش رسیدیم، یهو می‌گفتیم "راه خدا رو وا کن". یه‌جور آوانس. ینی بذار برم. ینی می‌دونم می‌تونی حالا بذار فرار کنم، ینی چند قدم عقب‌تر از من شروع کن به دنبال کردن‌م. همیشه طرفِ برنده می‌دونست قدرت دست‌شه، می‌دونست می‌تونه بگه نه، ولی این جمله همیشه اثر داشت. رحمِ بزرگانِ قدرت‌به‌دست‌آورده بود به بزرگانِ اسیر شده. ترحم محترمانه و سنگین. خیلی مافیاطور و آیل کچ یو لیترطور.
فرار که می‌کردیم، به وسطای کوچه که می‌رسیدیم طرف داد می‌زد "راه خدا بسته‌شد" و می‌دوئید دنبال‌مون. آی می‌دوئید دنبال‌مون.
شلخته سیگار بکشین ته‌سیگاراتون بمونه واسه نسخای سرِ صب.

12 February 2014

تو شبای کشیک و سیگار، هدشات‌م باش.

20 January 2014


شما اول بیا شب بشینیم سحر پاشیم، ما قول می‌دیم دل‌مون رنگ و آهنگم بگیره. این‌جور که شما می‌خوای دل پررنگ‌وآهنگ متریال اولیه‌ی شب‌نشینی و سحرخیزی باشه که نمی‌شه؛ نداریم، از کجا؟

11 January 2014

ما رو این‌جور بی‌کار و به‌دردنخور نبینین. ما رو گذاشته‌ن واسه روزِ مبادا.

10 January 2014


برف آمده‌بود. همه‌مان نشسته‌بودیم روی یقه‌ی سپیدِ پیرهن‌ت.
زیرِ پاهامان گل شده‌بود؛ لغزیده‌بودیم روی پلیور مشکی‌ات.
خیس شدیم. باران آمده‌بود.

08 January 2014

یک های‌کپی از نیمه‌ی تاریکِ به‌برف‌نشسته‌ی زمین‌م.

03 January 2014

امروز سه‌شنبه است. تا یک ساعت دیگر می‌روم خانه و سه روز استراحت می‌کنم. الی دارد می‌آید، و هرچند دلم برای‌ش یک‌ذره شده، ولی گمانم امشب را خانه بمانم، خودم را لای پتو بپیچم، و کتاب بخوانم. گمانم چیزی مثل میل به تنهایی دارد درونم می‌خزد، دوباره.

دیروز با آقای آ رفتیم خانه دیدیم. از آن خوب‌هاش بود. توی یک محله‌ی خوب، با یک تراس شصت متری. از آن‌ها که مهمانی‌تابستانی‌طور هستند. دیگر هیچ‌چیز نمی‌خواستم جز همان خانه را. ولی پول پیش‌ش را تا دو ماه دیگر نداریم و گمانم قرار است یک نفر دیگر خانه‌ی قشنگ رویاهایم را صاحب شود. برای همین عنق شده‌ام و این چیزهایی که من اسم‌ش را می‌گذارم سختی‌های روزگار دارد وجودم را سرد می‌کند. این را خودم نمی‌دانستم. آ گفت. رفته‌بودیم برای سایت‌مان با آقای برنامه‌نویس صحبت کنیم. نشسته‌بودیم کنار هم و من داشتم لیست تغییرات لازم را مرور می‌کردم. آقای برنامه‌نویس که از در رفت بیرون، آ بی‌هوا برگشت پرسید که چرا بغل‌م را ازش دریغ می‌کنم. ورود آقای برنامه‌نویس اجازه‌ی هیچ واکنشی را به من نداد. خوشبختانه. ولی خوب گمانم آ راست می‌گوید، ولی حق طرفِ من است. من از سختی‌ها خوش‌م نمی‌آید. من یک زندگی نسبتا راحت دوست دارم، که توی‌ش وقتی خانه‌ای می‌بینیم همان‌جا قول‌نامه کنیم. وگرنه دلم همان پتو و اتاق و کتاب‌هایم را می‌خواهد، و صد البته تنهایی را. آدم اگر از تنهایی دربیاید و برود توی یک رابطه‌ی بی‌هیجان، مثل این است که از چاله دربیاید، برود ته چاه بنشیند، و زانوهایش را صدبرابر تنهاتر بغل کند. یک کاره.

کارهای نمونه‌گیری و پیش‌قرارداد صادرات دارد به خوبی پیش می‌رود. تعداد آدم‌هایی که توی این سیزده روز کار رسمی شناختم و باهاشان صحبت کردم در واحد زمان خیلی زیاد است. از شما چه پنهان حسابی بلد شده‌ام که چطور بازاری حرف بزنم، استعلام قیمت کنم و چطور برای شرکت‌های دیگر ناز کنم و نرخ را پایین/بالا کنم. فقط نمی‌دانم چرا سی روز اینقدر کند می‌گذرد. هیچ‌وقت برایم سی روز اینقدر کش‌دار نشده‌بود. شاید به خاطر این است که انتظار اولین حقوق زندگی‌ام را می‌کشم. دلم می‌خواهد با اولین حقوق‌م بروم استانبول تا خاطره و مزه و کیف‌ش جاودانه شود برایم؛ ولی همان سختی‌های بی‌وجدان زندگی وادارم می‌کند به پس‌انداز. پس‌انداز؛ یعنی کیف و غنج و دل‌غشه‌ی استانبول با پولی که برایش کار کرده‌ام را بیندازم پسِ کله‌ام و زبانم را هم کوتاه کنم.

خانم رئیس شرکت - که خواهر دوست عزیزی است و البته که من ندیدم‌ش و با تمام باحالی‌اش همچنان همسر رئیس من است- چندبار ناهار دعوت‌م کرده. ولی صبح‌ها آن‌قدر چارچنگولی به خواب شیرین‌م می‌چسبم که دیگر فرصت دوش گرفتن ندارم. حتا توی ساعات پایانی کاری تا جایی که بتوانم از جلوی چشم دیگران دور می‌شوم. بس که چرب و هپلی‌ام. اه. حالا یک حساب دودوتا چارتا بکنید ببینید من آدمِ ناهار خانه‌ی رئیس رفتن هستم؟ من آدم ناهار خانه‌ی خودم رفتن هم نیستم با این بی‌حوصلگی.

از عجایب آدمیزادی هم این را بگویم که خانمی که سر و کارش با ماست و باهم وارد معامله‌ای شده‌ایم، آدرس خانه و محل کارش را می‌دهد، اما پلاک؟ نه. عوض‌ش شماره موبایل‌ش را داده که هروقت رفتیم توی کوچه‌شان زنگ بزنیم ببینیم وارد کدام ساختمان بشویم. به‌نظرم اگر یا چشم‌بند مشکی و راننده شخصی می‌رفتیم آن‌جا، به هدف‌ش در استتار نزدیک‌تر بود. عجایب واقعن. دلم می‌خواهد داستان پشت‌ش را بدانم/بپردازم.