1- رئیس از سفر برگشته. دو روز بعد از آمدنش، یکهو برگشت گفت سیگار میکشی؟ گفتم نه. که نکند بخواهد مچم را بگیرم. بعدش راه افتادم توی شرکت به طور نامحسوس تجسس کردم که نکند تهسیگاری جا مانده، یا خاکستری روی صندلی ریخته و حواسم نبوده، با شاید بویی به دیوارها مانده. نه. هیچ. آمدم نشستم سر جام. رئیس آمد بالای سرم یک پاکت سیگار اصل را گذاشت روی میزم. گفت بههرحال من هم نمیکشم، میخواهم بدمش به کسی، گفتم اگر شما میکشید که کی بهتر از شما؟ سیگار را برداشتم گذاشتم توی کیفم و گفتم ولی آدمهای دور و برم سیگاریاند. گفت خب پس.
2- بعد از کار با مرد و دوستش راه افتادیم به سمت باغ. تا برسیم ساعت از پنج گذشته بود و من از زور گرسنگی به غذا بیمیل شدهبودم. بعد از چند شات، پاچین کباب کردیم و با عرق خوردیم و سیگارهای آقای کا را کشیدیم. بعدش مست و راضی راه افتادیم توی باغ، لابلای درختهای انبوه و درهمپیچیدهی گیلاس و آلبالو چرخیدیم و خندیدیم و گیلاس چیدیم. آن آخرها، دراز کشیدهبودیم روی زمین و با بدنهایمان مثلث ساختهبودیم. سکوت بود و صدای سار و بازی آفتاب و سایه. آسمان بسیار آبی بود، و درختها با تمام سبزیشان دور سرمان میچرخیدند. ما میچرخیدیم. زمین میچرخید. آسمان میچرخید. و مثلث سادهی قشنگمان از هر هراس و دغدغه و فکری بهدور بود. زمان حضور داشت، اما بیاهمیت بود. توی تاریکی جاده راه خانه را گرفتیم. دنبالهی شب را کشیدیم تا توی تخت، و دمدمای صبح تنهای خستهمان به خواب رفت. اینطور که حواسم از زندگی پرت میشود ار دوست دارم.
3- به زندگی واقعی که برمیگردم اما، حوصلهام میشود حوصلهی یک پیرزن روماتیسمیِ هفتدختربهشوهرداده، که تنها دلخوشیاش این است که صبح به صبح برود سبزی آش تازه بخرد؛ ولی نپزد. سبزیها را هم بریزد دور.