انجمنِ سینگلهای دوتاپاییزدستدرجیبِخویشرفتنده باشه، غروبا بریم یه چایی بزنیم برگردیم. سر در گریبانطور.
31 October 2013
25 October 2013
اگر رابطه، و احساسات، و دلتنگی، و فقدانهای بعدش، و فاصلههای میانش، و خاطراتِ همراهش، و بوی ماندگار تنِ طرف روی زندگیِ آدم، و یک چشمِ مدام به گوشی خیرهشونده، و دوتاییبازیهای به شدّت ویژهی هر رابطه، و نگاهِ بیشتر از سه ثانیه توی چشمِ هم، و معنادار شدنِ ساعتها، و گاهی درد گرفتنِ جایی در میانِ سینه، و گاهکی ذوب شدن گویِ سنگینِ داغی در گلو، و فروریختنِ دل به فراخورِ موقعیت، و حاشیههای ترسناکِ یک رابطه، و آنهمه حساسیت (آن هم برای منِ مارِ به دورِ هستیِ خود حلقهیسفتزننده) و ترسِ از دست دادن، و تیر کشیدنِ پشت وقتی با دیگری میخندد، و زجرِ ناخواستهی حفظ شدنِ خطهای بدنش، و گیر کردنِ میخِ قلابطورِ لبخندِ طرف به گوشهی قلب، و خلاصه همینچیزهای خیلی خیلی کوچک و خیلی خیلی دردناک نبود، قطعا تن به رابطه میدادم. ولی دوستها وقتی به هم مربوط میشوند، در یکدیگر دشمنِ بالقوهای را هم همزمان خلق میکنند. کسی که تا این حد با آدم میآمیزد، لازم نیست نفست را بند بیاورد؛ همین چیزهایی را که داده اگر پس بگیرد، آدم لنگ میشود.
چه کاریست حالا؟
چه کاریست حالا؟
24 October 2013
03 October 2013
بطری را برداری، با یکی دو نخ سیگار، توی این خنکای نیمهشبِ پاییزی بروی توی تراس، بنشینی روی صندلی، یا ولو شوی کفِ تراس، گرم شوی، خوب گرم شوی، به عکسِ بامزهاش فکر کنی که جدیدن کشف کردهای، بخندی، ببینی چه دلت تنگش شده، نگاه کنی به شهر، به خیابان، به همین خیابانِ چند فدمیات، که تو را مستقیم میرساند به او.
به درک، خودت را بپیچی توی لباس، سوئیچ را بچرخانی، بروی زنگ بزنی، بیدار باشد، در را باز کند، ابروهایش را از تعجّب بیندازد بالا، تنفسش تند شود، تنفست تند شود، بیهیچ کلامی، بی که نیازی به هیچ حرفی باشد، بپیچید در تنِ هم، عشقبازی کنید، اوج بگیرید، فرود که آمدید خودتان همهچیز را بدانید.
(به قولِ یکی که نوشتهبود: اینها همه اتّفاق میافتاد اگر دنیای موازی وجود میداشت).
پس، تو هیچوقت نرفتهای؛ نمیروی هم.
صبح بدمد؛ ببینی نه تو رفتهای، نه او آمدهاست.
به درک، خودت را بپیچی توی لباس، سوئیچ را بچرخانی، بروی زنگ بزنی، بیدار باشد، در را باز کند، ابروهایش را از تعجّب بیندازد بالا، تنفسش تند شود، تنفست تند شود، بیهیچ کلامی، بی که نیازی به هیچ حرفی باشد، بپیچید در تنِ هم، عشقبازی کنید، اوج بگیرید، فرود که آمدید خودتان همهچیز را بدانید.
(به قولِ یکی که نوشتهبود: اینها همه اتّفاق میافتاد اگر دنیای موازی وجود میداشت).
پس، تو هیچوقت نرفتهای؛ نمیروی هم.
صبح بدمد؛ ببینی نه تو رفتهای، نه او آمدهاست.
01 October 2013
یک گونه آدمیزاد در دنیا وجود دارد، که دلش نمیخواهد چیزهای دوستداشتنی/کهنهی زندگیاش را دور بریزد. یا بگذارد دمِ در. کفشهای پارهشده، جینهای کهنه و سرِ زانو سفیدشده، کیفهای کتانیِ رنگورورفته، عینکآفتابیِ خش شده، کلاهِ صدبار از شمالبرگشته و آفتابخورده، حتّا حتّا جورابهای قشنگِ سوراخشده، همه را میگذارد تهِ کمدش/قفسهاش/جعبههای تهِ انباریاش؛ رویش هم یک لیبل میچسباند با این عنوان: "شاید روزی کوهی".
آدم دلش تنگ میشود. وگرنه همهمان واقفیم که آخر کوه کجا بود حالا؟
آدم دلش تنگ میشود. وگرنه همهمان واقفیم که آخر کوه کجا بود حالا؟
Subscribe to:
Comments (Atom)