31 October 2013

انجمنِ سینگل‎های دوتاپاییزدست‎درجیبِ‎خویش‎رفتنده باشه، غروبا بریم یه چایی بزنیم برگردیم. سر در گریبان‏طور.

26 October 2013

شب‎هایی هستن، که زندگیِ بعد از اون‎ها دیگه حساب نمی‎شه.

25 October 2013

اگر رابطه، و احساسات، و دلتنگی، و فقدان‎های بعدش، و فاصله‎های میان‎ش، و خاطراتِ همراه‎ش، و بوی ماندگار تنِ طرف روی زندگیِ آدم، و یک چشمِ مدام به گوشی خیره‎شونده، و دوتایی‎بازی‎های به شدّت ویژه‎ی هر رابطه، و نگاهِ بیشتر از سه ثانیه توی چشمِ هم، و معنادار شدنِ ساعت‎ها، و گاهی درد گرفتنِ جایی در میانِ سینه، و گاهکی ذوب شدن گویِ سنگینِ داغی در گلو، و فروریختنِ دل به فراخورِ موقعیت، و حاشیه‎های ترسناکِ یک رابطه، و آن‎همه حساسیت (آن هم برای منِ مارِ به دورِ هستیِ خود حلقه‎ی‎سفت‎زننده) و ترسِ از دست دادن، و تیر کشیدنِ پشت وقتی با دیگری می‎خندد، و زجرِ ناخواسته‎ی حفظ شدنِ خط‎های بدن‎ش، و گیر کردنِ میخِ قلاب‎طورِ لبخندِ طرف به گوشه‏ی قلب، و خلاصه همین‎چیزهای خیلی خیلی کوچک و خیلی خیلی دردناک نبود، قطعا تن به رابطه می‎دادم. ولی دوست‎ها وقتی به هم مربوط می‎شوند، در یکدیگر دشمنِ بالقوه‎ای را هم همزمان خلق می‎کنند. کسی که تا این حد با آدم می‎آمیزد، لازم نیست نفس‎ت را بند بیاورد؛ همین چیزهایی را که داده اگر پس بگیرد، آدم لنگ می‏شود.
چه کاری‎ست حالا؟

24 October 2013


یه مجسمه‎ی برنز بسازن از "جای خالی".
ما معلوم‎الحالا بریم کنارش واستیم عکس بگیریم.
وقتی کسی می‎گوید "سعی‎م را می‎کنم"، یعنی قبلا سعی‎ش را کرده و نشده؛ منتاها زمان می‎خواهد تا به‎تان بگوید.
حال، چیزی‎ست که یا می‎بری، یا می‎گذرد.
سرِ پیکِ ششم به‎ش گفتم "سلامتی‎ت". گفت "سلامتی خنده‌هات".
تو بودی، می‎شد که تا خودِ صبح نخندی؟ 

23 October 2013

شب بود،
شیب بود،
مست بودیم؛
شب است دوباره.

03 October 2013

بطری را برداری، با یکی دو نخ سیگار، توی این خنکای نیمه‏شبِ پاییزی بروی توی تراس، بنشینی روی صندلی، یا ولو شوی کفِ تراس، گرم شوی، خوب گرم شوی، به عکسِ بامزه‏اش فکر کنی که جدیدن کشف کرده‏ای، بخندی، ببینی چه دل‎ت تنگ‎ش شده، نگاه کنی به شهر، به خیابان، به همین خیابانِ چند فدمی‏ات، که تو را مستقیم می‎رساند به او.
به درک، خودت را بپیچی توی لباس، سوئیچ را بچرخانی، بروی زنگ بزنی، بیدار باشد، در را باز کند، ابروهای‏ش را از تعجّب بیندازد بالا، تنفس‎ش تند شود، تنفس‎ت تند شود، بی‎هیچ کلامی، بی که نیازی به هیچ حرفی باشد، بپیچید در تنِ هم، عشق‏بازی کنید، اوج بگیرید، فرود که آمدید خودتان همه‏چیز را بدانید.
(به قولِ یکی که نوشته‏بود: این‎ها همه اتّفاق می‏افتاد اگر دنیای موازی وجود می‏داشت).
پس، تو هیچ‎وقت نرفته‏ای؛ نمی‏روی هم.
صبح بدمد؛ ببینی نه تو رفته‏ای، نه او آمده‏است.

01 October 2013

نمی‎شه همون اوّل‎ش یه‎بار بمیریم ببینیم چه‏جوریه، ترس‎مون بریزه؛ بعد دیگه تا آخرِ عمر بدونِ ترس زندگی کنیم؟

یک گونه آدمیزاد در دنیا وجود دارد، که دل‏ش نمی‎خواهد چیزهای دوست‎داشتنی/کهنه‏ی زندگی‎اش را دور بریزد. یا بگذارد دمِ در. کفش‎های پاره‎شده، جین‏های کهنه و سرِ زانو سفید‎شده، کیف‎های کتانیِ رنگ‎ورورفته، عینک‎‎آفتابیِ خش شده، کلاهِ صدبار از شمال‎برگشته و آفتاب‎خورده، حتّا حتّا جوراب‎های قشنگِ سوراخ‏شده، همه را می‎گذارد تهِ کمدش/قفسه‏اش/جعبه‎های تهِ انباری‎اش؛ روی‎ش هم یک لیبل می‎چسباند با این عنوان: "شاید روزی کوه‏ی".
آدم دل‏ش تنگ می‏شود. وگرنه همه‎مان واقف‏یم که آخر کوه کجا بود حالا؟