بطری را برداری، با یکی دو نخ سیگار، توی این خنکای نیمهشبِ پاییزی بروی توی تراس، بنشینی روی صندلی، یا ولو شوی کفِ تراس، گرم شوی، خوب گرم شوی، به عکسِ بامزهاش فکر کنی که جدیدن کشف کردهای، بخندی، ببینی چه دلت تنگش شده، نگاه کنی به شهر، به خیابان، به همین خیابانِ چند فدمیات، که تو را مستقیم میرساند به او.
به درک، خودت را بپیچی توی لباس، سوئیچ را بچرخانی، بروی زنگ بزنی، بیدار باشد، در را باز کند، ابروهایش را از تعجّب بیندازد بالا، تنفسش تند شود، تنفست تند شود، بیهیچ کلامی، بی که نیازی به هیچ حرفی باشد، بپیچید در تنِ هم، عشقبازی کنید، اوج بگیرید، فرود که آمدید خودتان همهچیز را بدانید.
(به قولِ یکی که نوشتهبود: اینها همه اتّفاق میافتاد اگر دنیای موازی وجود میداشت).
پس، تو هیچوقت نرفتهای؛ نمیروی هم.
صبح بدمد؛ ببینی نه تو رفتهای، نه او آمدهاست.
به درک، خودت را بپیچی توی لباس، سوئیچ را بچرخانی، بروی زنگ بزنی، بیدار باشد، در را باز کند، ابروهایش را از تعجّب بیندازد بالا، تنفسش تند شود، تنفست تند شود، بیهیچ کلامی، بی که نیازی به هیچ حرفی باشد، بپیچید در تنِ هم، عشقبازی کنید، اوج بگیرید، فرود که آمدید خودتان همهچیز را بدانید.
(به قولِ یکی که نوشتهبود: اینها همه اتّفاق میافتاد اگر دنیای موازی وجود میداشت).
پس، تو هیچوقت نرفتهای؛ نمیروی هم.
صبح بدمد؛ ببینی نه تو رفتهای، نه او آمدهاست.
No comments:
Post a Comment