03 October 2013

بطری را برداری، با یکی دو نخ سیگار، توی این خنکای نیمه‏شبِ پاییزی بروی توی تراس، بنشینی روی صندلی، یا ولو شوی کفِ تراس، گرم شوی، خوب گرم شوی، به عکسِ بامزه‏اش فکر کنی که جدیدن کشف کرده‏ای، بخندی، ببینی چه دل‎ت تنگ‎ش شده، نگاه کنی به شهر، به خیابان، به همین خیابانِ چند فدمی‏ات، که تو را مستقیم می‎رساند به او.
به درک، خودت را بپیچی توی لباس، سوئیچ را بچرخانی، بروی زنگ بزنی، بیدار باشد، در را باز کند، ابروهای‏ش را از تعجّب بیندازد بالا، تنفس‎ش تند شود، تنفس‎ت تند شود، بی‎هیچ کلامی، بی که نیازی به هیچ حرفی باشد، بپیچید در تنِ هم، عشق‏بازی کنید، اوج بگیرید، فرود که آمدید خودتان همه‏چیز را بدانید.
(به قولِ یکی که نوشته‏بود: این‎ها همه اتّفاق می‏افتاد اگر دنیای موازی وجود می‏داشت).
پس، تو هیچ‎وقت نرفته‏ای؛ نمی‏روی هم.
صبح بدمد؛ ببینی نه تو رفته‏ای، نه او آمده‏است.

No comments:

Post a Comment