اگر رابطه، و احساسات، و دلتنگی، و فقدانهای بعدش، و فاصلههای میانش، و خاطراتِ همراهش، و بوی ماندگار تنِ طرف روی زندگیِ آدم، و یک چشمِ مدام به گوشی خیرهشونده، و دوتاییبازیهای به شدّت ویژهی هر رابطه، و نگاهِ بیشتر از سه ثانیه توی چشمِ هم، و معنادار شدنِ ساعتها، و گاهی درد گرفتنِ جایی در میانِ سینه، و گاهکی ذوب شدن گویِ سنگینِ داغی در گلو، و فروریختنِ دل به فراخورِ موقعیت، و حاشیههای ترسناکِ یک رابطه، و آنهمه حساسیت (آن هم برای منِ مارِ به دورِ هستیِ خود حلقهیسفتزننده) و ترسِ از دست دادن، و تیر کشیدنِ پشت وقتی با دیگری میخندد، و زجرِ ناخواستهی حفظ شدنِ خطهای بدنش، و گیر کردنِ میخِ قلابطورِ لبخندِ طرف به گوشهی قلب، و خلاصه همینچیزهای خیلی خیلی کوچک و خیلی خیلی دردناک نبود، قطعا تن به رابطه میدادم. ولی دوستها وقتی به هم مربوط میشوند، در یکدیگر دشمنِ بالقوهای را هم همزمان خلق میکنند. کسی که تا این حد با آدم میآمیزد، لازم نیست نفست را بند بیاورد؛ همین چیزهایی را که داده اگر پس بگیرد، آدم لنگ میشود.
چه کاریست حالا؟
چه کاریست حالا؟
No comments:
Post a Comment