25 October 2013

اگر رابطه، و احساسات، و دلتنگی، و فقدان‎های بعدش، و فاصله‎های میان‎ش، و خاطراتِ همراه‎ش، و بوی ماندگار تنِ طرف روی زندگیِ آدم، و یک چشمِ مدام به گوشی خیره‎شونده، و دوتایی‎بازی‎های به شدّت ویژه‎ی هر رابطه، و نگاهِ بیشتر از سه ثانیه توی چشمِ هم، و معنادار شدنِ ساعت‎ها، و گاهی درد گرفتنِ جایی در میانِ سینه، و گاهکی ذوب شدن گویِ سنگینِ داغی در گلو، و فروریختنِ دل به فراخورِ موقعیت، و حاشیه‎های ترسناکِ یک رابطه، و آن‎همه حساسیت (آن هم برای منِ مارِ به دورِ هستیِ خود حلقه‎ی‎سفت‎زننده) و ترسِ از دست دادن، و تیر کشیدنِ پشت وقتی با دیگری می‎خندد، و زجرِ ناخواسته‎ی حفظ شدنِ خط‎های بدن‎ش، و گیر کردنِ میخِ قلاب‎طورِ لبخندِ طرف به گوشه‏ی قلب، و خلاصه همین‎چیزهای خیلی خیلی کوچک و خیلی خیلی دردناک نبود، قطعا تن به رابطه می‎دادم. ولی دوست‎ها وقتی به هم مربوط می‎شوند، در یکدیگر دشمنِ بالقوه‎ای را هم همزمان خلق می‎کنند. کسی که تا این حد با آدم می‎آمیزد، لازم نیست نفس‎ت را بند بیاورد؛ همین چیزهایی را که داده اگر پس بگیرد، آدم لنگ می‏شود.
چه کاری‎ست حالا؟

No comments:

Post a Comment