حسّ ظهرهای گرمِ تابستان کودکی، وقتی همبازیها روزها بود که رفتهبودند مسافرت. از شدت کسالت، تن به بازی با بچههای کوچه پشتی میدادیم. غریب و بیحوصله و لهلهزنان برای شبی که مامانِ شهرزاد بیاید درِ خانه، کلید خانهشان را بگیرد، و ما بچهها از لای چادر مامانها به هم بخندیم و قول و قرار خالهبازی فردا را بگذاریم. شب از ذوق خوابمان نبرد و روی تشکهای خنکِ پهنشده زیر پشهبند تا صبح غلت بزنیم. حسّش مثل وقتی بود که ماه رمضان تمام میشد. همهچیز دوباره عادی میشد، و عادی خیلی خوب و دلچسب و امن بود. آخ آن درخت بلندِ بیبار خانهشان که دوتا حیاط آنورتر بود و توی خنکای شب تابستان آرام باد میخورد. شهرزاد هم لابد دراز کشیدهبود و به درخت گلابیِ حیاط ما نگاه میکرد. حتما.