مشکل اینجاست که کافی کمه. کفایت کردن کمه. کفایت کردن سیرشدن از چیزی نیست. سیر نشدن از چیزی بده. سیر نشدن از چیزی عطش داره. عطش تمنّا داره. تمنّا درگیری داره. درگیری عاقبت نداره. من عطش دارم.
27 November 2013
همهچی کافیه.
مشکل اینجاست که کافی کمه. کفایت کردن کمه. کفایت کردن سیرشدن از چیزی نیست. سیر نشدن از چیزی بده. سیر نشدن از چیزی عطش داره. عطش تمنّا داره. تمنّا درگیری داره. درگیری عاقبت نداره. من عطش دارم.
26 November 2013
برگشتهن بهمون میگن "ای خمارکشِ مفلسِ شرابزده؟" میگیم "بله؟" میفرمان "که این کند که تو کردی به ضعفِ همّت و رای؟ عه عه ببین تو رو قرعان" تو این فاصله ما سرمونو میندازیم پایین؛ با غرغر ادامه میدن که "ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده که، این چه وضشه؟". یه نگاهِ گذریِ دیگه هم میندازن رو خونه و زندگیمون، نچنچکنان از در میرن بیرون.
23 November 2013
هردفعه با دبیرها یا بچهها صحبت میکنم حتمن بحث رو میکشم به جایی که مطمئن بشم میدونن من شیش سال پدرِ تحصیلاتِ آکادمیک رو درآوردم، و مخصوصن کاملن روشن بشن که نباید منو با خانومای متاهلِ تو خونهموندهی بیسوادِ بعد از عمری تصمیم به درسخوندنگرفتنده قاطی کنن. منتاها امروز دبیره از اول تا آخر خندهش بود. بس که هی مشاور نداشتم، تکلیف نداشتم، سرِ وقت نبودم، امتحان پیچوندم، رشتهی تاپ هم میخوام. آخرِ کلاس برگشت بهم گفت "واسه امتحانِ فردا بخونیا، بزبزِ قندی". یهجوری گفت عینِ وقتی که مامانم بم میگفت؛ یهجوری که عینِ چاردهسالگیم سرمو کج کردم به راست که "چشم". خندید گفت "قربونِ دخترم برم". من؟ چه خوشال بودم تا خونه واسه خودم. بسکه این روزا همه واسم تکرار کردن که بزرگ شدم. من اصن خیلی ساله که بزرگم. منتاها چینِ رو پیشونیم ینی کسی نباید در این مورد بام حرفی بزنه.
21 November 2013
اهلیشدن به این چیزا نیست. اهلیشدن ینی اینکه تو تاریکیِ مطلقِ نیمهشب تو خونهت راه بره، بیکه به چیزی بخوره. ینی جای پریزهای خونهتو حفظ باشه.
گاهی با پسرای مستِ کوچیکتر از خودتون برین بیرون. سرخوشن، بامزهن، رو دورِ چرت و پرتای بیدغدغهن، آینهی اونسالگیهای خودتن، سعیِ بانمکی در ابرازِ وجود دارن، با تمامیِ جنبندههای آسمون و زمین آشنایی و نسبت دارن، اسمتو قاطی میکنن مدام، تو فکرِ مخزدنت نیستن، واسه دستدادن باهات دودلن، و (اگر بهموقع پیادهشون کنی) باهاشون بهت خوش میگذره.
19 November 2013
پیغوم فرستادیم کاش چیزی اونقدر سخت بشه که بدوئیم پناه بیاریم به شما؛ لاکن هیچچیز هیچوقت اونقدرها سخت نمیشه. پسغوم دادن که از سختیِ دوستداشتنم به خودم پناه بیار.
12 November 2013
حالا شما میگین نه؛ ولی آدم وقتی میرسه به اونجایی که دیگه هیچ کاری از دستش برنمیاد، تازه یه نفسِ راحت میکشه.
11 November 2013
اون تو حکمه که اگه یارت برید، تو نباس ببُری. باقی وقتا باس برید، رفت.
06 November 2013
پیغوم فرستادیم پس کِی نزول اجلال میفرمایید؟ پسغوم دادن اون روزی که با خودتون کناراومدین نه، روزِ بعدش.
05 November 2013
میفرماد شما آبروی عشق بودی. پقی میزنیم زیرِ خنده که دست وردار. پقیتر میزنیم زیرِ خنده که یعنی نفهمیدیم نه که "هستیم"، بلکه "بودیم".