24 May 2013

بگذار که دل کند این مساله‎ها را

ساعتِ دو و نیمِ شب کلید انداختم. صدای پایم پخش شد توی پارکینگی که بوی باران و ماشین و تایرِ خیس می‎داد. پایم را که گذاشتم روی پلّه و دست‎م که رفت چراغ‎های راه‎پلّه را روشن کند، صدای متین و ممتد و آرامِ ویولون پیچید توی ساختمان. دستم را کشیدم. توی تاریکیِ مطلقِ راه‎پلّه، آرام آرام، خودم را کشیدم بالا. صدای ویولون، با همان آرامش و اشک‎آلودی‎اش، مثلِ یک خبرِ خوش، مثلِ تتمّه‎ای بر یکی از بهترین روزهای زندگی، تا پشتِ درِ خانه با من آمد. حس کردم خوشبخت‎م.

18 May 2013

اتفاقات معنای خاصّی نمی‎دهند. اتفاقات هیچ معنایی نمی‎دهند. این‎قدر هیچ معنا و سر و ته‎ی ندارند که آدم را می‎رسانند به مرحله‎ی پتو به سر کشیدن. اینقدر هیچ سر و ته، و مخصوصا هیچ ته‎ی، ندارند که آدم می‎تواند از همه‎کس و همه‎چیز خسته‎ شود. از همه‎ی اتفاقات افتاده و نیفتاده دلزده‎ شود. اصلا دیگر دل‎ش هیچ‎چیز نخواهد. مزّه‎ی زندگی بپّرد. بشقابِ آینده یخ کند این‎قدر که لفت‎ش داد. توی غروبِ بارانیِ شلوغِ خیابان، یک‎هو ناامیدی بخزد توی پیراهن و شال و یقه‎ی نمناک‎ش و مورمورش شود. بی‎کلید، پشتِ در بماند و دل‎ش ریش شود از همه‎ی کسانی که هستند و مخصوصا آن‎هایی که نیستند. آدم باید گریه‎هایش را که کرد، برود آن دوردورها دنباله‎ی کارِ خویش گیرد. البته اگر این‎قدر ساده باشد که فکر کند توی خودش می‎تواند معنایی پیدا کند.

15 May 2013


از وقتی که برگشتم و از خیلی چیزا فاصله گرفته‎م و این امکان رو دارم که تو حالت تقریبن پایداری روی چیزای که دورم می‎گذره تمرکز کنم، یه چیزو خیلی خوب فهمیده‎م. این‎که همه‎چیزو نباید گفت. همیشه نباید حرف زد. همیشه نباید اظهار نظر کرد. نباید سعی بر رفع اتهام از خودت بکنی، چون بدتره. یه جاهای حسّاسی، باید سکوت کنی، نپرسی، جواب ندی، همه رو به گا بدی، در عمل کونِ همه رو پاره کنی، دهنِ همه رو بگائی، تا عقیده‎ت رو، نظرت رو، دیدت رو، طرز فکرت رو، به‎شون نشون بدی.
قسمت مهم‎ش اینجاست که همه‎ی این کارا رو تو آرامش بکنی. لفت‎ش بدی. واسه‎شون بزرگ‎ش کنی. درمورد چیزایی که می‎شنوی دندون رو جگر بذاری، کنایه‎ها و اشاره‎ها و به در گفتن تا دیوار بشنوه ها رو با لبخند جواب بدی، و صبر کنی تا روزی که پرده بیفته، ببینی اونی که نمی‎مونه کیه.

13 May 2013

یه‎وقتایی‎م می‎شه مثل امشب. دل‎ت داغ می‎شه، می‎ری پای هود سیگار می‎کشی، یه لیوانِ پر قهوه می‎خوری، ولی نمی‎شه. هی داری فکر می‏کنی به داغیِ دل‎ت. لپ‎تاپ‎و می‎بندی، پنجره رو وا می‎کنی، چراغا رو خاموش می‎کنی می‎ری بیرون. که تمرکز کنی، که فکراتو جمع کنی، که وقتی برگشتی خونه دخترِ خوبی شده‎باشی. که منطق‎ت اومده باشه رو. سوئیچ‎و می‎چرخونی، صدای موزیک‎و بلند می‎کنی، سیگار روشن می‎کنی، ده دور اطرافِ خونه می‎چرخی، بازم نمی‎شه. نمی‎شه فکراتو مرتب کنی. اصلن نمی‎شه فکر کنی حتا. تسلیم، برمی‏گردی خونه. چراغا رو روشن می‎کنی، یه ظرف پر هندونه برمی‎داری میاری پای لپ‎تاپ. هیچی از وزنِ فکرات کم نشده. اسکرول می‎کنی. یه سریال انتخاب می‎کنی. می‎بینی. فقط می‎بینی، نگاه نمی‎کنی.

12 May 2013


این روزهایم را به درس خواندن می‎گذرانم. دغدغه‎‎ی درس خواندن (فقط دغدغه‎اش) روی تمام روزهایم سایه انداخته. چند ساعت در روز امّا وادارم می‎کند بنشینم پشت میزِ چوبی صورتی‎ام و بخوانم. اوایل سخت بود خواندن. حالا ولی شیرین شده. پاقدم‎ش زندگیِ این روزها را شیرین کرده. طبیعتا هنوز در مرحله‎ی دریافت سیگنال‎های نه چندان معتبر هستم. هیچ چیز هم از زندگیِ مرد نمی‎دانم. فقط دست‎م را که می‎گذارم روی قلب‎م، آن‎جای‎ش که مرد نشسته، یک حسّی مثل پرزهای تنه‎ی درختِ فونتن، بلند می‌شود می‌چسبد به دیواره‎ی سینه‎ام. اصلا همین هم شد که تنگِ غروبی رفتم چاهارتا دفتر رنگ و وارنگ خریدم، زدم به بغل و قدم‎زنان برگشتم خانه. رنگ می‎ریزم به دفترهایم. رنگ می‎ریزم به لباس‎هایم. موها را اما همین‎طوری دوست دارم. صبح‎ها به چه شوقی بیدار می‎شوم، آماده می‎شوم برای دیدن‎ش.
آمده نشسته وسطِ دل‎م. امّید که این فنّ شریف مایه‎ی حرمان نشود.