یهوقتاییم میشه مثل امشب. دلت داغ میشه، میری پای هود سیگار میکشی، یه لیوانِ پر قهوه میخوری، ولی نمیشه. هی داری فکر میکنی به داغیِ دلت. لپتاپو میبندی، پنجره رو وا میکنی، چراغا رو خاموش میکنی میری بیرون. که تمرکز کنی، که فکراتو جمع کنی، که وقتی برگشتی خونه دخترِ خوبی شدهباشی. که منطقت اومده باشه رو. سوئیچو میچرخونی، صدای موزیکو بلند میکنی، سیگار روشن میکنی، ده دور اطرافِ خونه میچرخی، بازم نمیشه. نمیشه فکراتو مرتب کنی. اصلن نمیشه فکر کنی حتا. تسلیم، برمیگردی خونه. چراغا رو روشن میکنی، یه ظرف پر هندونه برمیداری میاری پای لپتاپ. هیچی از وزنِ فکرات کم نشده. اسکرول میکنی. یه سریال انتخاب میکنی. میبینی. فقط میبینی، نگاه نمیکنی.
No comments:
Post a Comment