13 May 2013

یه‎وقتایی‎م می‎شه مثل امشب. دل‎ت داغ می‎شه، می‎ری پای هود سیگار می‎کشی، یه لیوانِ پر قهوه می‎خوری، ولی نمی‎شه. هی داری فکر می‏کنی به داغیِ دل‎ت. لپ‎تاپ‎و می‎بندی، پنجره رو وا می‎کنی، چراغا رو خاموش می‎کنی می‎ری بیرون. که تمرکز کنی، که فکراتو جمع کنی، که وقتی برگشتی خونه دخترِ خوبی شده‎باشی. که منطق‎ت اومده باشه رو. سوئیچ‎و می‎چرخونی، صدای موزیک‎و بلند می‎کنی، سیگار روشن می‎کنی، ده دور اطرافِ خونه می‎چرخی، بازم نمی‎شه. نمی‎شه فکراتو مرتب کنی. اصلن نمی‎شه فکر کنی حتا. تسلیم، برمی‏گردی خونه. چراغا رو روشن می‎کنی، یه ظرف پر هندونه برمی‎داری میاری پای لپ‎تاپ. هیچی از وزنِ فکرات کم نشده. اسکرول می‎کنی. یه سریال انتخاب می‎کنی. می‎بینی. فقط می‎بینی، نگاه نمی‎کنی.

No comments:

Post a Comment