ساعتِ دو و نیمِ شب کلید انداختم. صدای پایم پخش شد توی پارکینگی که بوی باران و ماشین و تایرِ خیس میداد. پایم را که گذاشتم روی پلّه و دستم که رفت چراغهای راهپلّه را روشن کند، صدای متین و ممتد و آرامِ ویولون پیچید توی ساختمان. دستم را کشیدم. توی تاریکیِ مطلقِ راهپلّه، آرام آرام، خودم را کشیدم بالا. صدای ویولون، با همان آرامش و اشکآلودیاش، مثلِ یک خبرِ خوش، مثلِ تتمّهای بر یکی از بهترین روزهای زندگی، تا پشتِ درِ خانه با من آمد. حس کردم خوشبختم.
No comments:
Post a Comment