24 May 2013

بگذار که دل کند این مساله‎ها را

ساعتِ دو و نیمِ شب کلید انداختم. صدای پایم پخش شد توی پارکینگی که بوی باران و ماشین و تایرِ خیس می‎داد. پایم را که گذاشتم روی پلّه و دست‎م که رفت چراغ‎های راه‎پلّه را روشن کند، صدای متین و ممتد و آرامِ ویولون پیچید توی ساختمان. دستم را کشیدم. توی تاریکیِ مطلقِ راه‎پلّه، آرام آرام، خودم را کشیدم بالا. صدای ویولون، با همان آرامش و اشک‎آلودی‎اش، مثلِ یک خبرِ خوش، مثلِ تتمّه‎ای بر یکی از بهترین روزهای زندگی، تا پشتِ درِ خانه با من آمد. حس کردم خوشبخت‎م.

No comments:

Post a Comment