01 June 2013


تو این طوفان و بارونی که به قصدِ کُشت اومد، وقتی تنها و بدونِ شمع ایستاده‎بودم وسطِ خونه‎ی خالی، وقتی که برقا رفت و چای‎ساز وسطِ کارش دیگه کار نکرد، و بعدش که با قهوه‎جوشِ دستی تو اون تاریکی اسپرسو درست کردم (کی اسپرسو رو با قهوه‎جوش دستی درست می‎کنه؟)، بعدش که همه چی از کار افتاده بود، لپ‎تاپ شارژش رو به اتمام بود، گوشی فقط یک خونه شارژ داشت، اینترنت هم طبعا قطع بود؛ و بعدش که نوشیدنی به دست توی مرزِ پررنگِ تاریکیِ خونه و روشناییِ عصرِ خیسِ تراس ایستاده‎بودم، و بعدترش که کوچه‎ها و خیابونا زیرِ رگبارِ بارون و ته‎مونده‎ی بی‎رمقِ نورِ خورشید احساسات‎برانگیز شده‎بود، و توی اون لحظه که "سیگارِ لعنتی" از پشتِ سرم رو در و دیوارِ اتاقِ تاریک و سر و کلّه‎م پخش می‎شد، هیچ‎کس نبود، هیچ "تو"ی لعنتی‎ای توی اون لحظه‎ی زندگی‎م نبود که زنگ بزنه بریم زیرِ بارون. به اون یک خونه شارژِ گوشی نگاه کردم و حس کردم برای ابد کافیه.
بعدتر حضرتِ حافظ گفت " چه جای شکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است، چو بر صحیفه‎ی هستی رقم نخواهد ماند؟". خورد توی ذوقم راست‎ش؛ ولی بعد فکر کردم "منطقی". چای ریختم با بیسکوییتِ مادر، آوردم توی تخت.

No comments:

Post a Comment