تو این طوفان و بارونی که به قصدِ کُشت اومد، وقتی تنها و بدونِ شمع ایستادهبودم وسطِ خونهی خالی، وقتی که برقا رفت و چایساز وسطِ کارش دیگه کار نکرد، و بعدش که با قهوهجوشِ دستی تو اون تاریکی اسپرسو درست کردم (کی اسپرسو رو با قهوهجوش دستی درست میکنه؟)، بعدش که همه چی از کار افتاده بود، لپتاپ شارژش رو به اتمام بود، گوشی فقط یک خونه شارژ داشت، اینترنت هم طبعا قطع بود؛ و بعدش که نوشیدنی به دست توی مرزِ پررنگِ تاریکیِ خونه و روشناییِ عصرِ خیسِ تراس ایستادهبودم، و بعدترش که کوچهها و خیابونا زیرِ رگبارِ بارون و تهموندهی بیرمقِ نورِ خورشید احساساتبرانگیز شدهبود، و توی اون لحظه که "سیگارِ لعنتی" از پشتِ سرم رو در و دیوارِ اتاقِ تاریک و سر و کلّهم پخش میشد، هیچکس نبود، هیچ "تو"ی لعنتیای توی اون لحظهی زندگیم نبود که زنگ بزنه بریم زیرِ بارون. به اون یک خونه شارژِ گوشی نگاه کردم و حس کردم برای ابد کافیه.
بعدتر حضرتِ حافظ گفت " چه جای شکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است، چو بر صحیفهی هستی رقم نخواهد ماند؟". خورد توی ذوقم راستش؛ ولی بعد فکر کردم "منطقی". چای ریختم با بیسکوییتِ مادر، آوردم توی تخت.
No comments:
Post a Comment