08 June 2013


رفتم دیدن‎ش. سرم گیج می‌رفت. یادم است توی آسانسور مدام گلویم را صاف می‎کردم. کتاب‎م را که جاگذاشته‎بودم ازش گرفتم. خانه‎ی شلوغ‎ش حکایت از شب‎نشینی می‎داد. یک نفر هم کفِ هال پتو کشیده‎بود روی‎ش و خوابیده‎بود. آرام نشستم روی کاناپه. رفت توی آشپزخانه و بعد که دید چای هنوز گرم نشده رفت نشست روی صندلی پشت کانتر. یک بسته سیگار اصل درآوردم گذاشتم روی میزش. به عنوان تشکر. نمیدانم چه توی دلم بود که این‎قدر سنگینی می‎کرد. شاید از فاصله گرفتن‎ش بود. سیگار را که دید گل از گل‎ش شکفت. تشکر کرد. خب، همین دیگر. کاری نبود، حرفی نبود. بلند شدم گفتم خداحافظ. گفت خداحافظ. خانه که آمدم، هرچه زور زدم یادم بیاید چه پوشیده‎بود نشد. حتا دیدم نگاه‎ش هم نکرده‎بودم. مگر نه این‎که این‎همه وقت منتظر بودم بروم ببینم‎ش؟ پس چرا نگاه‎ش کردم؟ یا کردم و یادم نمانده؟
میگویند از عوارضِ دل‎شدگی‎ست.

No comments:

Post a Comment