رفتم دیدنش. سرم گیج میرفت. یادم است توی آسانسور مدام گلویم را صاف میکردم. کتابم را که جاگذاشتهبودم ازش گرفتم. خانهی شلوغش حکایت از شبنشینی میداد. یک نفر هم کفِ هال پتو کشیدهبود رویش و خوابیدهبود. آرام نشستم روی کاناپه. رفت توی آشپزخانه و بعد که دید چای هنوز گرم نشده رفت نشست روی صندلی پشت کانتر. یک بسته سیگار اصل درآوردم گذاشتم روی میزش. به عنوان تشکر. نمیدانم چه توی دلم بود که اینقدر سنگینی میکرد. شاید از فاصله گرفتنش بود. سیگار را که دید گل از گلش شکفت. تشکر کرد. خب، همین دیگر. کاری نبود، حرفی نبود. بلند شدم گفتم خداحافظ. گفت خداحافظ. خانه که آمدم، هرچه زور زدم یادم بیاید چه پوشیدهبود نشد. حتا دیدم نگاهش هم نکردهبودم. مگر نه اینکه اینهمه وقت منتظر بودم بروم ببینمش؟ پس چرا نگاهش کردم؟ یا کردم و یادم نمانده؟
میگویند از عوارضِ دلشدگیست.
No comments:
Post a Comment