30 August 2012

چقدر نیامد آن‌که قرار بود...‏

اسمایلیِ آخر شب.
بعد از مهمانی تولد.
ته سیگارها و لیوان‌ها را جمع کردن.
آشغال‌ها را دمِ در گذاشتن.
در را بستن.
تکیه به در دادن.
خم شدن زانوها.
به پایین کشیده شدن.
نشستن.
زانو بغل کردن.
یکهو زیر گریه زدن.

تولدنوشت


گاهی در زندگانی، روزهای تولدی پیدا می‌شوند که دیر از بیدار می‌شوی، خانه تا سر حد مرگ به‌هم‌ریخته است، خودت هم چندان مرتب نیستی. ظزف‌ها تلنبار شده و البته هیچ‌کس هم در خانه موجود نیست.

یا می‌شود نشست پای تبریکات دوستان، کمی گریه کرد، موزیک جگرسوز گوش داد، بیش‌تر گریه کرد و هرچه به طرف شب پیش می‌رویم کثیف‌تر و کسل‌تر شد.
یا می‌شود کمی خودت را بتکانی، عود روشن کنی تا مثلِ همیشه این کج‌خلقی‌هایت را بگیرد (عود برای من در حکم معجزه می‌باشد)، آهنگ‌های خاطره‌دارِ خوب بگذاری که اگر گریه هم کردی، گریه‎ی حال‌گیری نباشد. بعد هم بروی خیلی ملو و شیرین‌طور ظرف‌ها را بشوری و بعد هم یک حمام حسابی و داغ.
من؟ قطعا دومی.
همچنان به افتخارِ دختر پر زوری که منم.

29 August 2012


دروغ می‌گویم
این روزها به تمام کمک‌ها دستِ رد می‌زنم
و به شکلِ خودویرانگری در جوابِ حالت چطور است‌ها دروغ می‌گویم
من در درونم خزیده
و فقط می‌خواهد بخوابد
هیــــــس
دی‌شب از سر دانشگاه قدم‌زنان رفتم تا سر راهنمایی. بعد آن مغازه‌ی کیف و کفش فروشیِ اول راهنمایی را دیده‌اید لابد. که خیلی چیزهای جینگولی و باحال دارد. همین‌جور کشیده‌ شدم سمت‌ش و دیدم که بعله، کوله‌پشتیِ رویاهایم را یافتم. یک‌جور گنده‌ی صورتی-چرکِ ناخودنما. از آن کوله‌هایی که خیلی کول و همه‌چی تمام‌اند ولی صدایش را درنمی‌آورند. یک‌جور اصیلِ مدرن. می‌دانید؟ من هم شصت و پنج تومن گذاشتم کف دست فروشنده و در حالی که کمر اقتصادِ زندگانی‌ام به طور واضحی تا شده‌بود، آمدم بیرون. خوب تولدم قرار بود مبارک‌م باشد.

28 August 2012

اگر بنا باشد از آدم‌های زندگی چیزی را به خاطر سپرد، قطعا آن چیزها نباید حرف‌ها باشند. حرف‌ها را به یاد نسپرید. حرف، بادِ هواست. می‌آید و می‌رود. خیلی که بخواهید بهشان استناد کنید و ور بروید، یک‌هو برمی‌گردد می‌گوید اشتباه کردم، دروغ گفتم. حرف‌ حتا ممکن است در لایه‌های مخفی ذهن‌تان پنهان شود و خودش را کمی گریم کند و عیب‌هایش را بپوشاند، عطر ملایمی هم بپاشاند روی سینه‌اش، طوری که وقتی بیرون آمد و با ابهت از پله‌های مغزتان آمد پایین، دست چپ‌تان را بدهید پشت‌تان و نیم‌چه تعظیمی بکنید و با دست راست‌تان دست‌ش را بگیرید و بوسه‌ای بر دست این پرنسسِ بی‌عیب و نقص بزنید. بعد هم عَلَم‌ش کنید همه‌جا. آن‌وقت است که یک‌هو یکی برمی‌گردد می‌گوید اشتباه کردم، دروغ گفتم. حالاست که باید با کفشِ بلوری در دست، راه بیفتید گرد شهر، به دنبال حرف‌های دود شده.
در عوض کارها. آخ که کارها. این‌ها را تا می‌شود به ذهن بسپرید. کارها موجوداتِ تغییر ناپذیری هستند. بگردید توی ذهن‌تان دنبالِ این‌که کِی کجا کدام کارش حال‌تان را خوب کرده. مثلا یکهو حس کرده غصه دارید و بی هیچ حرف اضافی آمده دنبال‌تان و شهر را کشیده به زیر پای‌تان؟ یا یک بسته بیسکوییت گذاشته توی جیب بغل کوله‌تان و یک‌روز بعد از کلی کلاس و گرسنگی، بی‌هوا دست‌تان خورده به‌ش و از خوشحالی حس کرده‌اید مک‌دونالد می‌خورید؟ به خاطر شما رفته کلی آهنگ ملو سلکت کرده برای توی ماشین، درحالی که خودش فقط جاز گوش می‌دهد؟ صبح و ظهر و نیمه‌شب، هروقت که رسیده‌اید، آمده ترمینال/فرودگاه/راه‌آهن دنبال‌تان که یک‌وقت ناغافل هوای غربت نریزد تو دل‌تان؟ جایزه‌ی این‌که قرص‌هایتان را مرتب خورده‌اید و سرماخوردگی‌تان خوب شده، برای‌تان یک بسته شکلات خریده؟ یک‌روز ایستادید پشت ویترین و ردّ نگاه‌تان را گرفته و فرداش کفش‌های مورد علاقه‌تان را با همان رنگ توی ذهن‌تان به‌تان کادو داده؟
همین‌ها خوب است. همین‌ها را به یاد بیاورید. خاطراتی که بی‌عیب و نقصی‌شان از خودشان است. در اوجِ کمالِ خودشان‌ند. عوض نمی‌شوند. برنمی‌گردد بگوید بد کردم، کاش نکرده‌بودم. کارها موحودات خوبِ زندگانی‌اند.
کارها.
کارها.
وز تولدم را نشسته‌ام این‌جا. آهنگی را که خانم سا برایم فرستاده گوش می‌کنم. خودمانیم، وسط‌هایش چند قطره‌ای هم اشک ریختم. شاید به خاطر سوزِ آهنگ. شاید هم این‌ها علائمِ آدم‌های بزرگ‌شده باشد.
تمامِ این هفته دلم شورِ تولدم را زد. دی‌شب دلم داشت تمام می‌شد. بس‌که هی منتظرت شدم. می‌دانی؟ اگر بنا باشد همه‎بحث ها و دل‌خوری‌ها و دوری‌ها و اشک‌ها، برای فقط چند لحظه تمام شود، آن چند لحظه حتما باید جایی بین ساعت‌های روزِ تولد یک آدمِ درگیرِ این چیزها باشد. از 00:00 بامداد بگیر تا 23:59. اصلا هم ربطی به کوچکی و بزرگی موضوع ندارد. کانسپتِ روز تولد ورای تمامِ قراردادهای زمینی باید باشد. می‌دانی؟ مثل وقتی با دوستت دعوا می‌کنی و بعد با سر می‌خورد زمین و حالا گیریم خون هم از دماغش بیاید. می‌گیری دعوا را دنبال کنی؟ آدم قاعدتا بی‌خیال می‌شود تا ببیند چه شده و چه کند و اوضاع آقای/خانمِ دوست که بهتر شد، حالا اگر دلت خواست می‌توانی دوباره شروع کنی به دعوا، به قهر، به نبودن. من همان چند لحظه "بودن" برایم طلایی‌ست. شاید حیاتی هم باشد حتی.

این پست ادیت نشده‌است.
ادامه دارد.

27 August 2012


من تمام روزهای خوب در یادم مانده.
حتی روزهای خوبی که قرار است برسند از راه.
دارم با ته‎مانده‌های زور و خوش‌بینی ادامه می‌دهم، و این خودش یعنی خیلی.
یادم باشد یک‌بار هم بنویسم از یادها و چیزهایی که باید در ذهن آدمی بماند و نماند.
علی‌الحساب، به افتخارِ دخترِ پر زوری که منم.
خانه‌ی رویایی‌م را توی یک فیلم دیدم. خودِ خودش بود. من اگر توی آن خانه زندگانی کنم، زنِ زیبایی می‌شوم.

26 August 2012


هم‌آن روزی که یک‌هو به خودم آمدم و به تمام نشانه‌ها شک کردم، هم‌آن روزی که از خودم پرسیدم اصلا آقای سین به کنار، تو خودت؟ خودت؟...و شک کردم به دوست‌داشتن‌ش. هم‌آن روزی که حتی نتوانستم گریه کنم، از استیصال، از سردرگمی... هم‌آن روز حافظ به منِ احمقِ گیج خندید، زد پشت‌م و گفت دخدرجان، یوسف گمگشته بازآید...باشد. باشد. بازآید. چه بهتر؟ مگر همین را نمی‌خواستم؟ می‌خواستم؟ چه بدانم؟ آدمی در زندگانی به جاهایی می‌رسد که در برابر خودش شانه بالا می‌اندازد که چه بدانم من؟ من؟ شب، مست که شدم، گریه کردم و گفتم آدم باید بتواند فراموش کند. گریه کردم و گفتم عشق که نباشد هیچ چیز راحت نیست. بعد هم "سین" را صدا زده‌بودم لابه‌لای اشک‌ها و دودها. گفته‌بودم بگویید برگردد. دلتنگی کرده‌بودم، بی‌تابی.
منِ مست به من دروغ نمی‌گوید.
خواستم‌ش.
مثل همیشه.
شکلات داغ کنار دستم.
با پیپ‌ی که تنباکویش کاپیتان بلکِ لایت باشد.
با آناتما و میوز و مخصوصا مخصوصا Again.
چقدر گذشته؟ آن‌قدر که هرچه زور زدم صدایت را به یاد بیاورم نشد.
چقدر گذشته؟ از کوتاهی‌ موهای من تا بلندیِ سرِ شانه‌ام.
تو؟ شاید الان خواب باشی، شاید سر تمرین، شاید سر کار. به یاد من؟ نمی‌دانم، تو بگو.
من؟ خسته و نا امید نیستم. حوصله‌م سر رفته. مثل وقت‌هایی که بچه قایم می‌شود و می‌گویی "خیله خوب بیا بیرون" و نمی‌آید. می‌دانی بالاخره می‌آید، اما لفت‌ش می‌دهد. حوصله‌ام طوری سر رفته که عصبانی شده‌ام. کلمه‌ی درست شاید همین باشد: عصبانی.


25 August 2012

حافظ را بغل زدم رفتم تو تراس. یکِ شبِ کوچه‌مان ساکتِ ساکت است. طبقِ معمولِ هر نیمه‌شب آقای نارنجی‌پوشی که من هیچ‌وقت سن‌ش را نفهمیدم (بسکه خودش را پوشانده و یک ماسک بزرگ به صورتش زده) آمد و کوچه‌ی یکِ شب‌مان را جارو زد و رفت. ایستاده بودم و حافظ را فشار می‌دادم به سینه‌ام. بعد همین‌طور اشک‌هام آمد پایین. تقصیرِ خودم است. بس‌که هی دوتایی‌های اصفهان‌مان را نگاه می‌کنم. خنده‌هامان و بغل‌مان آتش به دلم می‌زند. قلب‌م فشرده می‌شود و چشم‌هام از شدت اندوه به هم فشرده می‌شود و شانه‌هام آرام می‌لرزد. بی‌صدا گریه می‌کنم و بعد خیره می‌شوم به چراغِ کوچه‌مان که درست روبروی تراس‌مان است. هوای خنکِ یکِ شبِ کوچه‌مان حالم را بهتر می‌کند. حافظ می‌گوید دخترجان، قصّة‌العشق لاانفصامَ لَها...

24 August 2012

احساس می‌کنم نیاز دارم کسی کارهایم را برایم انجام دهد. صبح به صبح بیاید در خانه، لیستِ کارها را بدهم دستش، از بینایی‌سنجی گرفته تا پلیس +10 و خرید و پرینت و و پایا‌نامه و خیاطی و همه را برایم انجام دهد. یک‌کم سبک شوم، ذهنم خالی شود. اصلا هم برنامه‌ای ندارم که با ساعت خالی‌ام چه کنم. یک‌جورِ ناخوش‌طوری شده رندگانی‌ام. همه‌ش منتظرم بگذرد و بعد شود و آن بعد می‌آید و هنوز به اندازه‌ی کافی دلچسب و خوب و بابِ میل نیست. و این وسط حواسم هست که این‌ها همه روزهای زندگی‌م هستند. بی‌که بشناسم‌شان می‌آیند و می‌روند. انگاری وسط عزاداری. می‌آیند، سلام می‌کنند، تسلیت می‌گویند، می‌روند. مثل سطحِ یک برکه‌ی ساکت که هیچ‌چیز به هم‌ش نمی‌زند. تنها دلخوش‌کنک‌م آفتاب گرمی‌ست که پهن می‌شود روم.

23 August 2012

از صبح افتادیم به جانِ خانه‌ی دو هفته نشُسته‌مان. با موزیک و سایه و نورهای زردِ ملایم روی کانتر. هوای بیرون آفتابی باشد یا ابری زیاد توفیری ندارد. توی خانه همیشه ابری‌ست. چون خانه‌مان را اگر توی کوچه در نظر بگیری می‌شود جنوبی، ولی توی ساختمان که در نظر بگیری واحد روبرو تمام نورهای جنوب را می‌خورد و سایه‌ها می‌ماند برای ما. این را نفهمیدیم. چون وقتی آمدیم خانه را ببینیم اردی‌بهشت بود و بارانی و عصر. وقتی آمدیم خانه خالی بود، با دیوارهای آرام و کرکره‌های کرمی‌رنگ و موکت تمیز و نسبتا قهوه‌ای و یک شومینه که توی هال با شعله‌ی ملایم روشن بود و همین که آمدیم وسط خانه ایستادیم فهمیدیم مالِ خودمان است. اصلا برای همین بود که همه‌جای خانه را خیلی عاشقانه دید زدیم و بعد هم مطمئن شدیم تماشای باران از پشت پنجره‌هایش قشنگ است و گفتیم همین خوب است و جناب سرهنگ کلید را تلپی انداخت توی دست‌مان. بعدها هرچه گوشزد کردم که این خانه آفتاب‌گیر نیست، کسی نفهمید. حتا به نظرم می‌فهمیدند ولی نمی‌خواستند دید عاشقانه‌شان به این خانه از بین برود. تا این‌که یک‌روز دعوا راه انداختم و با داد و بیداد ثابت کردم که این خانه درست که جنوبی است، ولی واحد روبرویی جنوبی‌تر است و ما در واقع در قسمتِ شمالیِ یک آپارتمانِ جنوبی زندگی می‌کنیم. اصلا داشتم در مورد چی حرف می‌زدم؟ ها. اردی‌بهشت بود، بارانی بود، عصر بود.

22 August 2012

زندگی خصوصی

دوباره تمام چیزهایی که نوشته بودم و قرار بود پابلیش شود، نشد و انصافا رمق دوباره نوشتن ندارم. همینقدر بگویم که برادر بالاخره حرف"ستاره‌مون" را وسط کشیده و همین روزهاست که جشن و پایکوبی و این چیزها داشته باشیم و یک شب هم نشستیم تمام جزئیات از باغ و شام گرفته تا لباس و سفر و هدیه را ردیف کردیم حتا. بعد طبعا عروس هنوز خودش خبر ندارد، ولی عروس باید تابع خواهرشوهر باشد. آقا؟
از شهر مادری برگشتیم با یک صندوق عقب پر از طالبی و خربزه و انگور. ناهار را طرف های بعد از ظهر خوردیم. ژامبون و نوشابه و خیارشور و گوجه و پیاز. سرسری و تند تند. بس که گشنه و خسته بودیم. بعد هم ولو شدیم پای اینترنت و رسیدگی به زندگیِ مجازی عقب افتاده مان. خستگی در این حد که الان دراز به دراز افتاده ام روی زمین و حوصله ی نیم فاصله زدن هم ندارم.
فال قهوه ی آن روزها گفته بود که یک پیشنهاد برایم داری و من با خنده برایت تعریف کردم. بعد یک شب تو پارک نشسته بودیم و سیگار میکشیدی و گفتی بیست و هفتِ اردیبهشت برنامه ای داری که باید برایش لباس بخری و مرتب کنی خودت را و موهایت را هم میگذاری همان موقع کوتاه کنی و خلاص. چقدر شکاکانه و عصبی‌طور بهت میپریدم و سوال پیچت میکردم. جوابت را نمیدادم و عقب تر از تو راه میرفتم. تو دلم آشوب بود و شک. تو مغزم آن دخترک صاد بود و تمام "نمیخواهمش"هایی که بهش داشتی. خنده داری ماجرا میدانی کجاست؟ این که من نیم ساعت قبلش فالم را دوباره برایت تعریف کرده بودم، ولی آنقدر بدبین بودم به تو که حتا یک لحظه مهلت ندادم مغزم آنالیز کند و ربط دهد و درک کند. خنده دارتر اینکه چند روز بعدش تو دعوا گفتی میخواستی بیایی با خانواده ام صحبت کنی. که ازدواج کنیم. خنده دارتر اینکه من گفتم احمقی و مثلا چرا باید ازدواج کنیم و مگر همینطوری راحت نیستیم؟ خنده دارتر اینکه من ته دلم داشتم برایت میمردم و میخواستمت. خنده دارتر اینکه تو آن ور گربه نشستی و من اینورش و الان روزهاست که صدای هم را هم نشنیده ایم حتا. خنده دارتر این که منِ احمقِ فراری به ازدواج رضایت داده بودم اگر مردش تو می بودی. من و تو، دو احمقِ ندانم کارِ عجولِ بی برنامه ی دشمنِِ بدبینِ گوه‌ایم. این از همه خنده دارتر است.

21 August 2012

امروز یک‌جور استِیبل‌طور و خوبی دارد پیش می‌رود. دلتنگیِ خفه‌کننده‌ی دیشب رفته و جاش را یک‌جور حسِ گرم و نرم گرفته. از آن‌ها که دوست داری پتو را بکشی روی سرت و گیج و بی‌هوش به خوابِ خوش‌ت ادامه بدهی. اگر کائنات هرکدام یک گوشه‌ی کار را بگیرند که زمین نماند، شاید تا عصر این‌قدر حالم خوب ماند که کفش‌های سبز جدیدم را با مانتوی سبزم بپوشم، شالِ سفیدِ صورتی‎طورم را (یک‌جور صورتیِ بی‌آزار و مظلوم که اگر سفید هم بود باز حرفی نداشت و حالا هم که صورتی‌ست باز مهربان و خوشحال است) بپوشم و بروم چارراه دکترا، کتاب‌فروشی امام، و دو-سه‌تا کتابی که می‌خواهم را بگیرم و روزهای آینده را خوشحال و شادان باهاشان سر کنم. سر راهِ برگشت هم بستنی شاتوتِ معرکه‌ای بخرم و روزم را بسازم. وینستون هم در خانه انتظارم را می‌کشد. قاعدتا باید روز خوبی بشود.
به خانم sa زنگ بزنم ببینم می‌آید برویم کتاب بخریم یا کش می‌آید تو خانه؟ کاش بیاید.

20 August 2012


خوب که به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم نگاهِ من همیشه رو به جلو بوده. علی‌رغم این‌که آدمِ خاطره‌ها و عطرها و دست‌ها و حس‌های صاحب‌دار بوده‌ام، ولی هیچ‌وقت حسرت گذشته را نخورده‌ام. شاید دلیل‌ش این بوده که همیشه خیلی زندگی کرده‌ام. با شدت. آدمی‌ام که می‌توانیم بنشینیم دور هم، آتش روشن کنیم، پتویی چیزی بکشیم روی شانه‌هامان و از کارهای کرده بگوییم، ولی از کارهای ناکرده و خصوصا "حسرت"ِ کارهای ناکرده؟ ساکت می‌شوم. شاید یک جاهایی پشیمانِ کارِ کرده باشم، ولی تهِ ته‌ش را که ببینی، دلم می‌خواسته اتفاق بیفتد. دلتنگی‌ها را هم با خودم می‌کشم. نه مثل بار، مثلِ چیزی که دوست‌ش دارم. آزارم می‌دهد یک‌جاهایی، ولی از خون و نفس خودم است. دوست‌ش دارم. این‌روزها هم که می‌بینی این‌طور پریشان گردِ جهان می‌گردم، از غمِ حسرتِ نیامده است که خواهد آمد. حسرتِ این‌که این‌ها گذشته‌ای می‌شود که تو توی‌ش نبوده‌ای و کارِ ناکرده‌ای می‌ماند روی دستِ زندگی‌ام. این‌که چرا کاری نکردم که باشی.
می‌خواهم وقتی جمع شدیم و از کارهای ناکرده گفتیم، ساکت شوم و به تو، آنطرف آتش، با آن صورت گر گرفته از گرما، نگاه کنم و لبخند بزنم. تو، کارِ کرده‌ی من باید باشی.

روز که بیرون بیاید، حالِ همه‌مان بهتر خواهد شد.
شب‌ها را اگر زود بخوابیم، درد نخواهیم کشید.

19 August 2012

کفش‌هایم. کفش‌های سبزِ خوشگل‌م.
فردا که تمام شود می‌رویم شهر مادری. مادرِ کشمش‌ها و انگورها و شراب‌ها. مادرِ خورشید و خشکی و خوشی. شاید آن‌جا جرات این را پیدا کردم که وسط مستی شماره‌ات را بگیرم و بگیرم‌ت به بادِ حرف‌های نزده، فحش‌های نداده، خنده‌ها و گریه‌های نکرده. شاید هم بخوابم. تا خودت چه بخواهی.

18 August 2012

من دل‌م برای هیچ‌کس این‌قدر تنگ نشده‌بود که برای سین. فقط برای الف، چون اولین بود. همین. برای ع، برای الف،...نه برای هیچ‌کس این‌قدر تنگ نشده‌بود. نشان به آن نشان که عطری را که آن‌شب دوتایی رفتیم خریدیم، با سلیقه‌ی تو، از ته کمد درآوردم. خالی بود. خیلی خالی بود. روی لباسم نمی‌زنم. بو می‌کنم فقط. همین‌روزها شاید به ترس‌م غلبه کردم و رفتم یکی دیگر از همین گرفتم. شاید.
من این‌قدر مزخرف نبوده‌ام هیچ‌وقت. احساس می‌کنم تغییر کرده‌ام. و حالا این تغییر هیچ جوابی ندارد. مثل این‌که بی‌هوا دست‌ت را ول کرده‌باشی.

16 August 2012

دست‌هات

این‌روزها هیچ‌چیز مثل یک خطِ ممتد نیست. بریده بریده است. مثل وقت‌هایی که زبان می‌خوانی و می‌خوانی و ول می‌کنی. مثل وقت‌هایی که رژیم می‌گیری و می‌گیری و ول می‌کنی. حالا نه دقیقا این‌طور. اصلا خودت بگو این شبیه چیست. این‌که عاشق باشی و باشی و یک‌هو دیگر نباید باشی، این‌که هوا این‌روزها این‌قدر ابری‌ست و باران نمی‌آید ولی.‏ دعای باران شنیده‌ای؟ من دعای باران کرده‌بودم. هوا ولی ابری‌ست فقط. دم‌کرده.‏

15 August 2012

فاصله‌مان پیراهنِ تنِ توست

بالاخره معامله را جوش دادیم. قرار شد دویست تومنِ ناقابل بریزد به حسابم و در عوض دوربین آنالوگِ قشنگ‌م را با آن دو تا لنز زیبا به یغما ببرد. یعنی خودم دوربین را بدهم تیپاکس تا ببرد به یغما برساند به دست صاحب جدیدش.‏ ولی این‌که ما عادت کرده‌ایم حتما طرفِ برنده‌ی یک معامله باشیم معنی‌اش این نیست که نباید در یک معامله هر دو طرف خوشحال و شادان باشند.‏ به‌هرحال من که دنبال سوراخ سمبه‌ای بودم که از شرش راحت شوم.‌‏ صبح هم از ساعت هفت نیم‌ساعت به نیم‌ساعت گوشی‌ام را تنظیم می‌کنم، هی بیدار می‌شوم، هی می‌خوابم، هی این اسمس می‌زند که فرستادی؟ هی می‌گویم منتظرم تیپاکس بیاید. بالاخره کلی جا باید برود تا برسد به خانه‌ی من. بعدم پا می‌شوم زنگ می‌زنم تیپاکس و بعد از کلی پول نیامدن به حسابم و هی چک کردن و هی قسم و آیه که ریخته‌ام و هی کنسل کردن، بالاخره می‌گویم آقای تیپاکس من تصمیم خودم را گرفتم و این‌بار جدا کنسل نمی‌کنم. قول می‌دهد ساعت سه بیاید.‏
این بین، هندوانه می‌کارم کف اتاق و یه‌جور ندید بدید‌طوری می‌خورم. گودر می‌خوانم در حد انجام وظیفه و درآمدنِ چشم‌ها. اگر زبان‌م را اینقدر جدی گرفته بودم تا حالاش باید دستِ کم یک خری می‌شدم، که نشدم.‏
بعدازظهر باید بروم آزمایشگاهِ آن‌سرِ شهر جواب بگیرم و هیلِک هلک بروم دکتر نشان‌ش بدهم ببینم چه مرگ‌م است. صبح خواب دیدم لباس نامزدی‌ام را پوشیده‌ام و داماد در محراب منتظر است با آن صورتیِ سرتاسری و دسته‌گل وارد شوم. همین می‌تواند مترو و آفتاب و آزمایشگاه را قابل تحمل کند.‏
پ.ن:‏ آن روز که رفتم اسکن و وقتی سوزن را در دست‌م فرو کرد زدم زیر گریه، اگر بودی که این‌جور مایه‌ی خجالت خودم نمی‌شدم. بعد هم که بیست دقیقه قرنطینه بودم با گریه زل نمی‌زدم به تلویزیون که مثلا نگاه خانم بغلی را نبینم. می‌نشستی به عنوان همراه‌م کنارم، به جای آن آقایی که بهم گفت "آب می‌خوری؟" خودت یک لیوان آب خنک می‌دادی دستم تا بغض‌م فرو برود. بعد هم می‌رفتیم پروما مثل آن روز هزارتا لباس بپوشم بگویی وای چقدر بهت می‌آید من هی بگویم نه. آخرش هم دست خالی برگردیم تو ماشین سیگار بزنیم.‏

14 August 2012

وقت است که بازآیی

در این خانه تقریبا نمی‌شود با آرامش و لاینقطع فیلم ببینی. چون همه به بهانه‌های مختلف، ازجمله خوردن چای و ناهار و فالوده و کیک و برنامه‌ریزی برای آینده و خلاقانه‌ترین روش‌های پول درآوردن و صدالبته دلقک‌بازی و هارهار خندیدن، دور هم جمع می‌شوند و هم‌را صدا می‌زدند و دسته‌جمعی آرامش من‌را به‌هممی‌زنند. برای مثال الان چهار-پنج ساعت است که دارم سعی می‌کنم یک فیلمِ لعنتی ببینم و با اخم جلوی خنده‌ام را بگیرم.‏
صبح قرار بود دوست‌م را ببینم. امتحاناتش تمام شده بود و باید برمی‌گشت. نرفتم. تا دوازده خوابیدم. امروز فهمیدم هیچ کارِ بزرگ و مهمی برای انجام دادن ندارم، و این اصلا خوب نیست. کاش به اندازه‌ی کافی انرژی داشتم می‌رفتم عکاسی. ولی خواب تقریبا دارد دنیای من‌را می‌گیرد.‏ دیروز کلی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره، درحالی که فرشته‌ی سفید و قرمز روی شانه‌ام همچنان با هم دعوا می‌کردند، سوار مترو شدم و جلوی درِ سینما آفریقا پیاده شدم. قسم می‌خورم که اگر یک قدم، فقط یک قدم بیش‌تر از این، از مترو تا درِ سینما فاصله بود، نمی‌رفتم. نه، نمی‌رفتم.‏

قاعدتا تلخِ معلوم بهتر از شیرینِ نامعلوم است، ولی ما بلدیم طور دیگری باشیم

ظهرِ تابستان با صدای کولر و ترانه‌هایی که به اسم خودت و خاطره‌هایت سند خورده‌اند، و بوی کشک‌بادمجان با سیرنعنا، حقیقتا زندگی را از سطح "قابل تحمل" به "دلپذیر" ارتقا می‌دهند.‏ حالا گیرم موهایت را که شانه می‌کنی گریه‌ات می‌گیرد. هو کرز؟‏

13 August 2012

عزیزجون

نمی‌گویم از زندگی سیرم. آفتاب هست، خانه هست، زندگی آن بیرون جریان دارد. همین توی دلِ من هم جریان دارد. ولی یک‌جایش می‌لنگد و از قضا یک‌ جای مهم‌ش هم می‌لنگد. طوری که وقتی صبح سرم را خم کردم و برس را کشیدم به موهایم، گریه‌ام گرفت.‏
من اگر جای هدایت بودم می‌گفتم: در زندگی غم‌هایی هست که کسِ دیگری نه بلد است، نه توان‌ش را دارد، نه اصلا خودت می‌خواهی که از دلت بردارد. همان کسی که بر دل‌ت گذاشته، خودش باید بی‌آید و از دلت برشان دارد.‏ خودش.‏
مگر آن شهرِ فسقلی شما چقدر است که گذرمان به‌هم نیفتد؟ پس ما فقط دوتا عابریم. آه، پس که این‌طور.‏
پ.ن: آهنگ "عزیزجون" دلخوشی‌م شده. با آن نرمی‌ها و قوس‌ها. با آن صدای و آن لهجه. یادت هست "میم"؟‏

12 August 2012

می نوشم از آنکه کامرانی من است

سر شب رفتیم نگارخانه‌ی آرتین، نمایشگاه مس‌نگاره‌های آقای نوایی. خوب بود. بیت‌هایی با مس درآمده بودند و کوبیده‌شده‌بودند به دیوار، که از گذشته‌های من آمده‌بودند. از پاییزم، از زمستان‌م، از زمستان‌م، آخ‌آخ از زمستان‌م. پاییز و زمستان‌م با تابستان آمده‌بودند.‏‏
آرش‌برگر آن‌موقع‌ها، قبل از این‌که پلمپ شود، پاتوقِ خاطره‌هامان بود. روبه‌روی درِ مهندسی. قبل از این‌که آن‌همه روزهای عجیب و آن‌همه خاطره را ازمان بدزدند و ببرند، عصرها لخ می‌کشیدیم می‌رفتیم سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌خوردیم روی پشت‌بامش.‏ غروب از روبرویش رد شدیم. دوباره باز شده بود. هم‌آن صندلی‌ها. هم‌آن رنگِ قرمزِ غالب‌ش. همان حال و هوا.‏ گیرم جای خیلی‌هامان خالی.‏ خاطره‌ها و روزهای به یغما‌رفته‌ام با تابستان‌م برگشته‌بودند.‏
این تابستان چه‌قدر خوش‌قدم است. چه‌قدر تمامِ دوست‌داشتنی‌های کوچکِ زندگی‌م برگشت با تابستان. باید دور می‌بودم تا می‌فهمیدم. حتما.‏
باید شراب قرمز بریزی، گوشت کباب شده را بگذاری کنارش. بنشینی به خودت خوب فکر کنی. ولی ظاهرا "تو خود حجاب خود" شده‌ای و ذهن‌ت نمی‌گذارد فکر کنی. پس حتما ذهن‌ت دارد چیزی را از تو مخفی می‌کند.‏
پ.ن: آدم یا پشیمان است یا نیست. اگر هست، باید عذرخواهی کند. اگر نیست، باید دلیل بی‌آورد. جز این باشی، جبر می‌کنی. جبر.‏

11 August 2012

حیف از تو که دریا را ندیده‌ای

فقط شش ساعت خواب. باورتان می‌شود؟؟ کلّه‌ی صبح بیدار شدم صبحانه خوردم. بعد هم رفتم دوتا موسسه‌ی دیگر فرم تقاضای تدریس پر کردم. موسسه‌ی اولی از آن درپیت‌های خرابه بود که مدیرِ گدا-گودوله‌اش تازه یادش افتاده دستی به سر و روی ساختمان بکشد و صدای سازندگی می‌آمد خلاصه. منشی‌اش هم داشت گزارش می‌داد که بچه‌های ترم پیش یا دوباره ثبت‌نام نکرده‌اند یا کرده‌اند ولی نیامده‌اند. همچین چیزی با سر و وضعِ ساختمان و شخصیتِ کارمندانش جور درمی‌آمد. توی دلم گفتم "یا ابِلفضل" و رزومه و فرم و مدارک را دادم به آن خانمِ نه چندان محترمی که در جواب تشکرم از وقتی که گذاشته، مونیتورش را نگاه کرد فقط. زنکِ بی‌شعور.‏
موسسه دومی از کالج‌های معروف مشهد است. به شدت شلوغ و پر رفت‌و‌آمد. لوکس و تمیز و خنک. باید بودید می‌دید منشی‌اش با چه حوصله و مهربانی‌ای وقت گذاشت برایم. از آن‌ها بود که می‌دانند چطور باید باشند.‏ نتیجه می‌گیریم هرچی توخالی‌تر و بدبخت‌تر، ادا و اصول بیشتر. همچین نتیجه‌ای را بار هزارم است که در زندگانی‌ام می‌گیرم.‏
بیمارستان. قبل از این‌که بروم تو، به حالت فلاکت‌باری پخش می‌شوم کفِ حیاطِ بیمارستان و ناهارم را می بلعم. ته‌چین مرغ و پیاز با ترشی. رنگ مادربزرگ زرد نیست. حالش خوب است. من نمی‌فهمم همه چرا تا هم‌را می‌بینند چشم‌ها و دماغ‌هاشان قرمز می‌شود. به‌هر‌حال هر بیماری‌ای باید روند بهبودش را طی کند و گریه‌کردن این روند را تندتر نمی‌کند. فقط وقتی پدربزرگ با عصا می‌نشیند کنار مادربزرگ و آنطور نگاه‌ش می‌کند، به این فکر می‌افتم که هرچقدر هم که بگذرد، آخرش یک‌روزی می‌رسد که آدم‌ها کنار هم نیستند.‏
خسته‌تر از آن‌م که بخوابم.‏ با گودرم خوش‌حال‌م.‏
پ.ن: نمی‌خواهی شادی‌م کامل شود؟ (شبیه وقت‌هایی نشد که یک فرد از زوجش بچه می‌خواهد؟)‏
پ.ن: امروز قرار بود. امروز.‏

09 August 2012

ز نقش‌بندِ قضا هست امیدِ آن حافظ، که همچو سرو به دست‌م نگار بازآید

تی‌شرت سبز چمنی‌ام را با شلوارک قرمزم پوشیدم، چون عاشق ترکیب این دوتا رنگ هستم. اصلا وقتی این دوتا را کنار هم می‌گذارم مثل این است که دوتا عاشق را که خیلی به هم می‌آیند، به هم رسانده باشم.‏
کتاب رویای مادرم را برداشتم رفتم تو تراس کوچک‌مان نشستم. آنقدر کوچک است که فقط دوتا صندلی را پذیرا شد.‏ خواندم ولی انصافا کتابی نیست که جذبم کند. ولی چون شش‌هزار و پانصد تومان ناقابل دادم باید بخوانم‌ش. شاید هم هدیه‌اش کردم. بی‌خیال! همه‌مان ازین کارها می‌کنیم، نمی‌کنیم؟‏
تق تق تق زدند به شیشه‌ی تراس که بیا عصرانه. نان و پنیر و گوجه و خیار.‏
جداً تابستان‌م آمده‌ها. نگاه‌اش کنید چقدر خوشگل است. رنگ پوست و لبخندهایش به خودم رفته. دلتنگی‌ها و غم‌ها و انتظارهایش به مردِ زندگی‌ام.‏