28 August 2012

وز تولدم را نشسته‌ام این‌جا. آهنگی را که خانم سا برایم فرستاده گوش می‌کنم. خودمانیم، وسط‌هایش چند قطره‌ای هم اشک ریختم. شاید به خاطر سوزِ آهنگ. شاید هم این‌ها علائمِ آدم‌های بزرگ‌شده باشد.
تمامِ این هفته دلم شورِ تولدم را زد. دی‌شب دلم داشت تمام می‌شد. بس‌که هی منتظرت شدم. می‌دانی؟ اگر بنا باشد همه‎بحث ها و دل‌خوری‌ها و دوری‌ها و اشک‌ها، برای فقط چند لحظه تمام شود، آن چند لحظه حتما باید جایی بین ساعت‌های روزِ تولد یک آدمِ درگیرِ این چیزها باشد. از 00:00 بامداد بگیر تا 23:59. اصلا هم ربطی به کوچکی و بزرگی موضوع ندارد. کانسپتِ روز تولد ورای تمامِ قراردادهای زمینی باید باشد. می‌دانی؟ مثل وقتی با دوستت دعوا می‌کنی و بعد با سر می‌خورد زمین و حالا گیریم خون هم از دماغش بیاید. می‌گیری دعوا را دنبال کنی؟ آدم قاعدتا بی‌خیال می‌شود تا ببیند چه شده و چه کند و اوضاع آقای/خانمِ دوست که بهتر شد، حالا اگر دلت خواست می‌توانی دوباره شروع کنی به دعوا، به قهر، به نبودن. من همان چند لحظه "بودن" برایم طلایی‌ست. شاید حیاتی هم باشد حتی.

این پست ادیت نشده‌است.
ادامه دارد.

No comments:

Post a Comment