بالاخره معامله را جوش دادیم. قرار شد دویست تومنِ ناقابل بریزد به حسابم و در عوض دوربین آنالوگِ قشنگم را با آن دو تا لنز زیبا به یغما ببرد. یعنی خودم دوربین را بدهم تیپاکس تا ببرد به یغما برساند به دست صاحب جدیدش. ولی اینکه ما عادت کردهایم حتما طرفِ برندهی یک معامله باشیم معنیاش این نیست که نباید در یک معامله هر دو طرف خوشحال و شادان باشند. بههرحال من که دنبال سوراخ سمبهای بودم که از شرش راحت شوم. صبح هم از ساعت هفت نیمساعت به نیمساعت گوشیام را تنظیم میکنم، هی بیدار میشوم، هی میخوابم، هی این اسمس میزند که فرستادی؟ هی میگویم منتظرم تیپاکس بیاید. بالاخره کلی جا باید برود تا برسد به خانهی من. بعدم پا میشوم زنگ میزنم تیپاکس و بعد از کلی پول نیامدن به حسابم و هی چک کردن و هی قسم و آیه که ریختهام و هی کنسل کردن، بالاخره میگویم آقای تیپاکس من تصمیم خودم را گرفتم و اینبار جدا کنسل نمیکنم. قول میدهد ساعت سه بیاید.
این بین، هندوانه میکارم کف اتاق و یهجور ندید بدیدطوری میخورم. گودر میخوانم در حد انجام وظیفه و درآمدنِ چشمها. اگر زبانم را اینقدر جدی گرفته بودم تا حالاش باید دستِ کم یک خری میشدم، که نشدم.
بعدازظهر باید بروم آزمایشگاهِ آنسرِ شهر جواب بگیرم و هیلِک هلک بروم دکتر نشانش بدهم ببینم چه مرگم است. صبح خواب دیدم لباس نامزدیام را پوشیدهام و داماد در محراب منتظر است با آن صورتیِ سرتاسری و دستهگل وارد شوم. همین میتواند مترو و آفتاب و آزمایشگاه را قابل تحمل کند.
پ.ن: آن روز که رفتم اسکن و وقتی سوزن را در دستم فرو کرد زدم زیر گریه، اگر بودی که اینجور مایهی خجالت خودم نمیشدم. بعد هم که بیست دقیقه قرنطینه بودم با گریه زل نمیزدم به تلویزیون که مثلا نگاه خانم بغلی را نبینم. مینشستی به عنوان همراهم کنارم، به جای آن آقایی که بهم گفت "آب میخوری؟" خودت یک لیوان آب خنک میدادی دستم تا بغضم فرو برود. بعد هم میرفتیم پروما مثل آن روز هزارتا لباس بپوشم بگویی وای چقدر بهت میآید من هی بگویم نه. آخرش هم دست خالی برگردیم تو ماشین سیگار بزنیم.
No comments:
Post a Comment