فقط شش ساعت خواب. باورتان میشود؟؟ کلّهی صبح بیدار شدم صبحانه خوردم. بعد هم رفتم دوتا موسسهی دیگر فرم تقاضای تدریس پر کردم. موسسهی اولی از آن درپیتهای خرابه بود که مدیرِ گدا-گودولهاش تازه یادش افتاده دستی به سر و روی ساختمان بکشد و صدای سازندگی میآمد خلاصه. منشیاش هم داشت گزارش میداد که بچههای ترم پیش یا دوباره ثبتنام نکردهاند یا کردهاند ولی نیامدهاند. همچین چیزی با سر و وضعِ ساختمان و شخصیتِ کارمندانش جور درمیآمد. توی دلم گفتم "یا ابِلفضل" و رزومه و فرم و مدارک را دادم به آن خانمِ نه چندان محترمی که در جواب تشکرم از وقتی که گذاشته، مونیتورش را نگاه کرد فقط. زنکِ بیشعور.
موسسه دومی از کالجهای معروف مشهد است. به شدت شلوغ و پر رفتوآمد. لوکس و تمیز و خنک. باید بودید میدید منشیاش با چه حوصله و مهربانیای وقت گذاشت برایم. از آنها بود که میدانند چطور باید باشند. نتیجه میگیریم هرچی توخالیتر و بدبختتر، ادا و اصول بیشتر. همچین نتیجهای را بار هزارم است که در زندگانیام میگیرم.
بیمارستان. قبل از اینکه بروم تو، به حالت فلاکتباری پخش میشوم کفِ حیاطِ بیمارستان و ناهارم را می بلعم. تهچین مرغ و پیاز با ترشی. رنگ مادربزرگ زرد نیست. حالش خوب است. من نمیفهمم همه چرا تا همرا میبینند چشمها و دماغهاشان قرمز میشود. بههرحال هر بیماریای باید روند بهبودش را طی کند و گریهکردن این روند را تندتر نمیکند. فقط وقتی پدربزرگ با عصا مینشیند کنار مادربزرگ و آنطور نگاهش میکند، به این فکر میافتم که هرچقدر هم که بگذرد، آخرش یکروزی میرسد که آدمها کنار هم نیستند.
خستهتر از آنم که بخوابم. با گودرم خوشحالم.
پ.ن: نمیخواهی شادیم کامل شود؟ (شبیه وقتهایی نشد که یک فرد از زوجش بچه میخواهد؟)
پ.ن: امروز قرار بود. امروز.
No comments:
Post a Comment