09 August 2012

ز نقش‌بندِ قضا هست امیدِ آن حافظ، که همچو سرو به دست‌م نگار بازآید

تی‌شرت سبز چمنی‌ام را با شلوارک قرمزم پوشیدم، چون عاشق ترکیب این دوتا رنگ هستم. اصلا وقتی این دوتا را کنار هم می‌گذارم مثل این است که دوتا عاشق را که خیلی به هم می‌آیند، به هم رسانده باشم.‏
کتاب رویای مادرم را برداشتم رفتم تو تراس کوچک‌مان نشستم. آنقدر کوچک است که فقط دوتا صندلی را پذیرا شد.‏ خواندم ولی انصافا کتابی نیست که جذبم کند. ولی چون شش‌هزار و پانصد تومان ناقابل دادم باید بخوانم‌ش. شاید هم هدیه‌اش کردم. بی‌خیال! همه‌مان ازین کارها می‌کنیم، نمی‌کنیم؟‏
تق تق تق زدند به شیشه‌ی تراس که بیا عصرانه. نان و پنیر و گوجه و خیار.‏
جداً تابستان‌م آمده‌ها. نگاه‌اش کنید چقدر خوشگل است. رنگ پوست و لبخندهایش به خودم رفته. دلتنگی‌ها و غم‌ها و انتظارهایش به مردِ زندگی‌ام.‏

No comments:

Post a Comment