حافظ را بغل زدم رفتم تو تراس. یکِ شبِ کوچهمان ساکتِ ساکت است. طبقِ معمولِ هر نیمهشب آقای نارنجیپوشی که من هیچوقت سنش را نفهمیدم (بسکه خودش را پوشانده و یک ماسک بزرگ به صورتش زده) آمد و کوچهی یکِ شبمان را جارو زد و رفت. ایستاده بودم و حافظ را فشار میدادم به سینهام. بعد همینطور اشکهام آمد پایین. تقصیرِ خودم است. بسکه هی دوتاییهای اصفهانمان را نگاه میکنم. خندههامان و بغلمان آتش به دلم میزند. قلبم فشرده میشود و چشمهام از شدت اندوه به هم فشرده میشود و شانههام آرام میلرزد. بیصدا گریه میکنم و بعد خیره میشوم به چراغِ کوچهمان که درست روبروی تراسمان است. هوای خنکِ یکِ شبِ کوچهمان حالم را بهتر میکند. حافظ میگوید دخترجان، قصّةالعشق لاانفصامَ لَها...
No comments:
Post a Comment