25 August 2012

حافظ را بغل زدم رفتم تو تراس. یکِ شبِ کوچه‌مان ساکتِ ساکت است. طبقِ معمولِ هر نیمه‌شب آقای نارنجی‌پوشی که من هیچ‌وقت سن‌ش را نفهمیدم (بسکه خودش را پوشانده و یک ماسک بزرگ به صورتش زده) آمد و کوچه‌ی یکِ شب‌مان را جارو زد و رفت. ایستاده بودم و حافظ را فشار می‌دادم به سینه‌ام. بعد همین‌طور اشک‌هام آمد پایین. تقصیرِ خودم است. بس‌که هی دوتایی‌های اصفهان‌مان را نگاه می‌کنم. خنده‌هامان و بغل‌مان آتش به دلم می‌زند. قلب‌م فشرده می‌شود و چشم‌هام از شدت اندوه به هم فشرده می‌شود و شانه‌هام آرام می‌لرزد. بی‌صدا گریه می‌کنم و بعد خیره می‌شوم به چراغِ کوچه‌مان که درست روبروی تراس‌مان است. هوای خنکِ یکِ شبِ کوچه‌مان حالم را بهتر می‌کند. حافظ می‌گوید دخترجان، قصّة‌العشق لاانفصامَ لَها...

No comments:

Post a Comment