من دلم برای هیچکس اینقدر تنگ نشدهبود که برای سین. فقط برای الف، چون اولین بود. همین. برای ع، برای الف،...نه برای هیچکس اینقدر تنگ نشدهبود. نشان به آن نشان که عطری را که آنشب دوتایی رفتیم خریدیم، با سلیقهی تو، از ته کمد درآوردم. خالی بود. خیلی خالی بود. روی لباسم نمیزنم. بو میکنم فقط. همینروزها شاید به ترسم غلبه کردم و رفتم یکی دیگر از همین گرفتم. شاید.
من اینقدر مزخرف نبودهام هیچوقت. احساس میکنم تغییر کردهام. و حالا این تغییر هیچ جوابی ندارد. مثل اینکه بیهوا دستت را ول کردهباشی.
No comments:
Post a Comment