20 August 2012


خوب که به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم نگاهِ من همیشه رو به جلو بوده. علی‌رغم این‌که آدمِ خاطره‌ها و عطرها و دست‌ها و حس‌های صاحب‌دار بوده‌ام، ولی هیچ‌وقت حسرت گذشته را نخورده‌ام. شاید دلیل‌ش این بوده که همیشه خیلی زندگی کرده‌ام. با شدت. آدمی‌ام که می‌توانیم بنشینیم دور هم، آتش روشن کنیم، پتویی چیزی بکشیم روی شانه‌هامان و از کارهای کرده بگوییم، ولی از کارهای ناکرده و خصوصا "حسرت"ِ کارهای ناکرده؟ ساکت می‌شوم. شاید یک جاهایی پشیمانِ کارِ کرده باشم، ولی تهِ ته‌ش را که ببینی، دلم می‌خواسته اتفاق بیفتد. دلتنگی‌ها را هم با خودم می‌کشم. نه مثل بار، مثلِ چیزی که دوست‌ش دارم. آزارم می‌دهد یک‌جاهایی، ولی از خون و نفس خودم است. دوست‌ش دارم. این‌روزها هم که می‌بینی این‌طور پریشان گردِ جهان می‌گردم، از غمِ حسرتِ نیامده است که خواهد آمد. حسرتِ این‌که این‌ها گذشته‌ای می‌شود که تو توی‌ش نبوده‌ای و کارِ ناکرده‌ای می‌ماند روی دستِ زندگی‌ام. این‌که چرا کاری نکردم که باشی.
می‌خواهم وقتی جمع شدیم و از کارهای ناکرده گفتیم، ساکت شوم و به تو، آنطرف آتش، با آن صورت گر گرفته از گرما، نگاه کنم و لبخند بزنم. تو، کارِ کرده‌ی من باید باشی.

No comments:

Post a Comment