22 August 2012

زندگی خصوصی

دوباره تمام چیزهایی که نوشته بودم و قرار بود پابلیش شود، نشد و انصافا رمق دوباره نوشتن ندارم. همینقدر بگویم که برادر بالاخره حرف"ستاره‌مون" را وسط کشیده و همین روزهاست که جشن و پایکوبی و این چیزها داشته باشیم و یک شب هم نشستیم تمام جزئیات از باغ و شام گرفته تا لباس و سفر و هدیه را ردیف کردیم حتا. بعد طبعا عروس هنوز خودش خبر ندارد، ولی عروس باید تابع خواهرشوهر باشد. آقا؟
از شهر مادری برگشتیم با یک صندوق عقب پر از طالبی و خربزه و انگور. ناهار را طرف های بعد از ظهر خوردیم. ژامبون و نوشابه و خیارشور و گوجه و پیاز. سرسری و تند تند. بس که گشنه و خسته بودیم. بعد هم ولو شدیم پای اینترنت و رسیدگی به زندگیِ مجازی عقب افتاده مان. خستگی در این حد که الان دراز به دراز افتاده ام روی زمین و حوصله ی نیم فاصله زدن هم ندارم.
فال قهوه ی آن روزها گفته بود که یک پیشنهاد برایم داری و من با خنده برایت تعریف کردم. بعد یک شب تو پارک نشسته بودیم و سیگار میکشیدی و گفتی بیست و هفتِ اردیبهشت برنامه ای داری که باید برایش لباس بخری و مرتب کنی خودت را و موهایت را هم میگذاری همان موقع کوتاه کنی و خلاص. چقدر شکاکانه و عصبی‌طور بهت میپریدم و سوال پیچت میکردم. جوابت را نمیدادم و عقب تر از تو راه میرفتم. تو دلم آشوب بود و شک. تو مغزم آن دخترک صاد بود و تمام "نمیخواهمش"هایی که بهش داشتی. خنده داری ماجرا میدانی کجاست؟ این که من نیم ساعت قبلش فالم را دوباره برایت تعریف کرده بودم، ولی آنقدر بدبین بودم به تو که حتا یک لحظه مهلت ندادم مغزم آنالیز کند و ربط دهد و درک کند. خنده دارتر اینکه چند روز بعدش تو دعوا گفتی میخواستی بیایی با خانواده ام صحبت کنی. که ازدواج کنیم. خنده دارتر اینکه من گفتم احمقی و مثلا چرا باید ازدواج کنیم و مگر همینطوری راحت نیستیم؟ خنده دارتر اینکه من ته دلم داشتم برایت میمردم و میخواستمت. خنده دارتر اینکه تو آن ور گربه نشستی و من اینورش و الان روزهاست که صدای هم را هم نشنیده ایم حتا. خنده دارتر این که منِ احمقِ فراری به ازدواج رضایت داده بودم اگر مردش تو می بودی. من و تو، دو احمقِ ندانم کارِ عجولِ بی برنامه ی دشمنِِ بدبینِ گوه‌ایم. این از همه خنده دارتر است.

No comments:

Post a Comment