14 August 2012

وقت است که بازآیی

در این خانه تقریبا نمی‌شود با آرامش و لاینقطع فیلم ببینی. چون همه به بهانه‌های مختلف، ازجمله خوردن چای و ناهار و فالوده و کیک و برنامه‌ریزی برای آینده و خلاقانه‌ترین روش‌های پول درآوردن و صدالبته دلقک‌بازی و هارهار خندیدن، دور هم جمع می‌شوند و هم‌را صدا می‌زدند و دسته‌جمعی آرامش من‌را به‌هممی‌زنند. برای مثال الان چهار-پنج ساعت است که دارم سعی می‌کنم یک فیلمِ لعنتی ببینم و با اخم جلوی خنده‌ام را بگیرم.‏
صبح قرار بود دوست‌م را ببینم. امتحاناتش تمام شده بود و باید برمی‌گشت. نرفتم. تا دوازده خوابیدم. امروز فهمیدم هیچ کارِ بزرگ و مهمی برای انجام دادن ندارم، و این اصلا خوب نیست. کاش به اندازه‌ی کافی انرژی داشتم می‌رفتم عکاسی. ولی خواب تقریبا دارد دنیای من‌را می‌گیرد.‏ دیروز کلی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره، درحالی که فرشته‌ی سفید و قرمز روی شانه‌ام همچنان با هم دعوا می‌کردند، سوار مترو شدم و جلوی درِ سینما آفریقا پیاده شدم. قسم می‌خورم که اگر یک قدم، فقط یک قدم بیش‌تر از این، از مترو تا درِ سینما فاصله بود، نمی‌رفتم. نه، نمی‌رفتم.‏

No comments:

Post a Comment