12 August 2012

می نوشم از آنکه کامرانی من است

سر شب رفتیم نگارخانه‌ی آرتین، نمایشگاه مس‌نگاره‌های آقای نوایی. خوب بود. بیت‌هایی با مس درآمده بودند و کوبیده‌شده‌بودند به دیوار، که از گذشته‌های من آمده‌بودند. از پاییزم، از زمستان‌م، از زمستان‌م، آخ‌آخ از زمستان‌م. پاییز و زمستان‌م با تابستان آمده‌بودند.‏‏
آرش‌برگر آن‌موقع‌ها، قبل از این‌که پلمپ شود، پاتوقِ خاطره‌هامان بود. روبه‌روی درِ مهندسی. قبل از این‌که آن‌همه روزهای عجیب و آن‌همه خاطره را ازمان بدزدند و ببرند، عصرها لخ می‌کشیدیم می‌رفتیم سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌خوردیم روی پشت‌بامش.‏ غروب از روبرویش رد شدیم. دوباره باز شده بود. هم‌آن صندلی‌ها. هم‌آن رنگِ قرمزِ غالب‌ش. همان حال و هوا.‏ گیرم جای خیلی‌هامان خالی.‏ خاطره‌ها و روزهای به یغما‌رفته‌ام با تابستان‌م برگشته‌بودند.‏
این تابستان چه‌قدر خوش‌قدم است. چه‌قدر تمامِ دوست‌داشتنی‌های کوچکِ زندگی‌م برگشت با تابستان. باید دور می‌بودم تا می‌فهمیدم. حتما.‏
باید شراب قرمز بریزی، گوشت کباب شده را بگذاری کنارش. بنشینی به خودت خوب فکر کنی. ولی ظاهرا "تو خود حجاب خود" شده‌ای و ذهن‌ت نمی‌گذارد فکر کنی. پس حتما ذهن‌ت دارد چیزی را از تو مخفی می‌کند.‏
پ.ن: آدم یا پشیمان است یا نیست. اگر هست، باید عذرخواهی کند. اگر نیست، باید دلیل بی‌آورد. جز این باشی، جبر می‌کنی. جبر.‏

No comments:

Post a Comment