سر شب رفتیم نگارخانهی آرتین، نمایشگاه مسنگارههای آقای نوایی. خوب بود. بیتهایی با مس درآمده بودند و کوبیدهشدهبودند به دیوار، که از گذشتههای من آمدهبودند. از پاییزم، از زمستانم، از زمستانم، آخآخ از زمستانم. پاییز و زمستانم با تابستان آمدهبودند.
آرشبرگر آنموقعها، قبل از اینکه پلمپ شود، پاتوقِ خاطرههامان بود. روبهروی درِ مهندسی. قبل از اینکه آنهمه روزهای عجیب و آنهمه خاطره را ازمان بدزدند و ببرند، عصرها لخ میکشیدیم میرفتیم سیبزمینی سرخکرده میخوردیم روی پشتبامش. غروب از روبرویش رد شدیم. دوباره باز شده بود. همآن صندلیها. همآن رنگِ قرمزِ غالبش. همان حال و هوا. گیرم جای خیلیهامان خالی. خاطرهها و روزهای به یغمارفتهام با تابستانم برگشتهبودند.
این تابستان چهقدر خوشقدم است. چهقدر تمامِ دوستداشتنیهای کوچکِ زندگیم برگشت با تابستان. باید دور میبودم تا میفهمیدم. حتما.
باید شراب قرمز بریزی، گوشت کباب شده را بگذاری کنارش. بنشینی به خودت خوب فکر کنی. ولی ظاهرا "تو خود حجاب خود" شدهای و ذهنت نمیگذارد فکر کنی. پس حتما ذهنت دارد چیزی را از تو مخفی میکند.
پ.ن: آدم یا پشیمان است یا نیست. اگر هست، باید عذرخواهی کند. اگر نیست، باید دلیل بیآورد. جز این باشی، جبر میکنی. جبر.
No comments:
Post a Comment