24 August 2012

احساس می‌کنم نیاز دارم کسی کارهایم را برایم انجام دهد. صبح به صبح بیاید در خانه، لیستِ کارها را بدهم دستش، از بینایی‌سنجی گرفته تا پلیس +10 و خرید و پرینت و و پایا‌نامه و خیاطی و همه را برایم انجام دهد. یک‌کم سبک شوم، ذهنم خالی شود. اصلا هم برنامه‌ای ندارم که با ساعت خالی‌ام چه کنم. یک‌جورِ ناخوش‌طوری شده رندگانی‌ام. همه‌ش منتظرم بگذرد و بعد شود و آن بعد می‌آید و هنوز به اندازه‌ی کافی دلچسب و خوب و بابِ میل نیست. و این وسط حواسم هست که این‌ها همه روزهای زندگی‌م هستند. بی‌که بشناسم‌شان می‌آیند و می‌روند. انگاری وسط عزاداری. می‌آیند، سلام می‌کنند، تسلیت می‌گویند، می‌روند. مثل سطحِ یک برکه‌ی ساکت که هیچ‌چیز به هم‌ش نمی‌زند. تنها دلخوش‌کنک‌م آفتاب گرمی‌ست که پهن می‌شود روم.

No comments:

Post a Comment