دیشب از سر دانشگاه قدمزنان رفتم تا سر راهنمایی. بعد آن مغازهی کیف و کفش فروشیِ اول راهنمایی را دیدهاید لابد. که خیلی چیزهای جینگولی و باحال دارد. همینجور کشیده شدم سمتش و دیدم که بعله، کولهپشتیِ رویاهایم را یافتم. یکجور گندهی صورتی-چرکِ ناخودنما. از آن کولههایی که خیلی کول و همهچی تماماند ولی صدایش را درنمیآورند. یکجور اصیلِ مدرن. میدانید؟ من هم شصت و پنج تومن گذاشتم کف دست فروشنده و در حالی که کمر اقتصادِ زندگانیام به طور واضحی تا شدهبود، آمدم بیرون. خوب تولدم قرار بود مبارکم باشد.
No comments:
Post a Comment