26 August 2012


هم‌آن روزی که یک‌هو به خودم آمدم و به تمام نشانه‌ها شک کردم، هم‌آن روزی که از خودم پرسیدم اصلا آقای سین به کنار، تو خودت؟ خودت؟...و شک کردم به دوست‌داشتن‌ش. هم‌آن روزی که حتی نتوانستم گریه کنم، از استیصال، از سردرگمی... هم‌آن روز حافظ به منِ احمقِ گیج خندید، زد پشت‌م و گفت دخدرجان، یوسف گمگشته بازآید...باشد. باشد. بازآید. چه بهتر؟ مگر همین را نمی‌خواستم؟ می‌خواستم؟ چه بدانم؟ آدمی در زندگانی به جاهایی می‌رسد که در برابر خودش شانه بالا می‌اندازد که چه بدانم من؟ من؟ شب، مست که شدم، گریه کردم و گفتم آدم باید بتواند فراموش کند. گریه کردم و گفتم عشق که نباشد هیچ چیز راحت نیست. بعد هم "سین" را صدا زده‌بودم لابه‌لای اشک‌ها و دودها. گفته‌بودم بگویید برگردد. دلتنگی کرده‌بودم، بی‌تابی.
منِ مست به من دروغ نمی‌گوید.
خواستم‌ش.
مثل همیشه.

No comments:

Post a Comment