امروز یکجور استِیبلطور و خوبی دارد پیش میرود. دلتنگیِ خفهکنندهی دیشب رفته و جاش را یکجور حسِ گرم و نرم گرفته. از آنها که دوست داری پتو را بکشی روی سرت و گیج و بیهوش به خوابِ خوشت ادامه بدهی. اگر کائنات هرکدام یک گوشهی کار را بگیرند که زمین نماند، شاید تا عصر اینقدر حالم خوب ماند که کفشهای سبز جدیدم را با مانتوی سبزم بپوشم، شالِ سفیدِ صورتیطورم را (یکجور صورتیِ بیآزار و مظلوم که اگر سفید هم بود باز حرفی نداشت و حالا هم که صورتیست باز مهربان و خوشحال است) بپوشم و بروم چارراه دکترا، کتابفروشی امام، و دو-سهتا کتابی که میخواهم را بگیرم و روزهای آینده را خوشحال و شادان باهاشان سر کنم. سر راهِ برگشت هم بستنی شاتوتِ معرکهای بخرم و روزم را بسازم. وینستون هم در خانه انتظارم را میکشد. قاعدتا باید روز خوبی بشود.
به خانم sa زنگ بزنم ببینم میآید برویم کتاب بخریم یا کش میآید تو خانه؟ کاش بیاید.
No comments:
Post a Comment