13 August 2012

عزیزجون

نمی‌گویم از زندگی سیرم. آفتاب هست، خانه هست، زندگی آن بیرون جریان دارد. همین توی دلِ من هم جریان دارد. ولی یک‌جایش می‌لنگد و از قضا یک‌ جای مهم‌ش هم می‌لنگد. طوری که وقتی صبح سرم را خم کردم و برس را کشیدم به موهایم، گریه‌ام گرفت.‏
من اگر جای هدایت بودم می‌گفتم: در زندگی غم‌هایی هست که کسِ دیگری نه بلد است، نه توان‌ش را دارد، نه اصلا خودت می‌خواهی که از دلت بردارد. همان کسی که بر دل‌ت گذاشته، خودش باید بی‌آید و از دلت برشان دارد.‏ خودش.‏
مگر آن شهرِ فسقلی شما چقدر است که گذرمان به‌هم نیفتد؟ پس ما فقط دوتا عابریم. آه، پس که این‌طور.‏
پ.ن: آهنگ "عزیزجون" دلخوشی‌م شده. با آن نرمی‌ها و قوس‌ها. با آن صدای و آن لهجه. یادت هست "میم"؟‏

No comments:

Post a Comment