اگر بنا باشد از آدمهای زندگی چیزی را به خاطر سپرد، قطعا آن چیزها نباید حرفها باشند. حرفها را به یاد نسپرید. حرف، بادِ هواست. میآید و میرود. خیلی که بخواهید بهشان استناد کنید و ور بروید، یکهو برمیگردد میگوید اشتباه کردم، دروغ گفتم. حرف حتا ممکن است در لایههای مخفی ذهنتان پنهان شود و خودش را کمی گریم کند و عیبهایش را بپوشاند، عطر ملایمی هم بپاشاند روی سینهاش، طوری که وقتی بیرون آمد و با ابهت از پلههای مغزتان آمد پایین، دست چپتان را بدهید پشتتان و نیمچه تعظیمی بکنید و با دست راستتان دستش را بگیرید و بوسهای بر دست این پرنسسِ بیعیب و نقص بزنید. بعد هم عَلَمش کنید همهجا. آنوقت است که یکهو یکی برمیگردد میگوید اشتباه کردم، دروغ گفتم. حالاست که باید با کفشِ بلوری در دست، راه بیفتید گرد شهر، به دنبال حرفهای دود شده.
در عوض کارها. آخ که کارها. اینها را تا میشود به ذهن بسپرید. کارها موجوداتِ تغییر ناپذیری هستند. بگردید توی ذهنتان دنبالِ اینکه کِی کجا کدام کارش حالتان را خوب کرده. مثلا یکهو حس کرده غصه دارید و بی هیچ حرف اضافی آمده دنبالتان و شهر را کشیده به زیر پایتان؟ یا یک بسته بیسکوییت گذاشته توی جیب بغل کولهتان و یکروز بعد از کلی کلاس و گرسنگی، بیهوا دستتان خورده بهش و از خوشحالی حس کردهاید مکدونالد میخورید؟ به خاطر شما رفته کلی آهنگ ملو سلکت کرده برای توی ماشین، درحالی که خودش فقط جاز گوش میدهد؟ صبح و ظهر و نیمهشب، هروقت که رسیدهاید، آمده ترمینال/فرودگاه/راهآهن دنبالتان که یکوقت ناغافل هوای غربت نریزد تو دلتان؟ جایزهی اینکه قرصهایتان را مرتب خوردهاید و سرماخوردگیتان خوب شده، برایتان یک بسته شکلات خریده؟ یکروز ایستادید پشت ویترین و ردّ نگاهتان را گرفته و فرداش کفشهای مورد علاقهتان را با همان رنگ توی ذهنتان بهتان کادو داده؟
همینها خوب است. همینها را به یاد بیاورید. خاطراتی که بیعیب و نقصیشان از خودشان است. در اوجِ کمالِ خودشانند. عوض نمیشوند. برنمیگردد بگوید بد کردم، کاش نکردهبودم. کارها موحودات خوبِ زندگانیاند.
کارها.
کارها.
No comments:
Post a Comment