23 August 2012

از صبح افتادیم به جانِ خانه‌ی دو هفته نشُسته‌مان. با موزیک و سایه و نورهای زردِ ملایم روی کانتر. هوای بیرون آفتابی باشد یا ابری زیاد توفیری ندارد. توی خانه همیشه ابری‌ست. چون خانه‌مان را اگر توی کوچه در نظر بگیری می‌شود جنوبی، ولی توی ساختمان که در نظر بگیری واحد روبرو تمام نورهای جنوب را می‌خورد و سایه‌ها می‌ماند برای ما. این را نفهمیدیم. چون وقتی آمدیم خانه را ببینیم اردی‌بهشت بود و بارانی و عصر. وقتی آمدیم خانه خالی بود، با دیوارهای آرام و کرکره‌های کرمی‌رنگ و موکت تمیز و نسبتا قهوه‌ای و یک شومینه که توی هال با شعله‌ی ملایم روشن بود و همین که آمدیم وسط خانه ایستادیم فهمیدیم مالِ خودمان است. اصلا برای همین بود که همه‌جای خانه را خیلی عاشقانه دید زدیم و بعد هم مطمئن شدیم تماشای باران از پشت پنجره‌هایش قشنگ است و گفتیم همین خوب است و جناب سرهنگ کلید را تلپی انداخت توی دست‌مان. بعدها هرچه گوشزد کردم که این خانه آفتاب‌گیر نیست، کسی نفهمید. حتا به نظرم می‌فهمیدند ولی نمی‌خواستند دید عاشقانه‌شان به این خانه از بین برود. تا این‌که یک‌روز دعوا راه انداختم و با داد و بیداد ثابت کردم که این خانه درست که جنوبی است، ولی واحد روبرویی جنوبی‌تر است و ما در واقع در قسمتِ شمالیِ یک آپارتمانِ جنوبی زندگی می‌کنیم. اصلا داشتم در مورد چی حرف می‌زدم؟ ها. اردی‌بهشت بود، بارانی بود، عصر بود.

No comments:

Post a Comment