29 March 2014


همه‌ی سپورهای این خیابان شاهدند.

19 March 2014


92 برای من دوبخش جداگونه داشت. نیمه‌ی اول‌ش پر بود از افسردگی و اضطراب و دغدغه و اینور اونور رفتنای از رو مسئولیت و بدبیاری و از دست دادن و گریه‌های بی‌پناهی. نیمه‌ی دوم رو امّا برای خودم وقت گذاشتم، با خودم خیلی گشتم، با خودم خیلی حرف زدم، آدمای اضافی و آزاردهنده رو حذف کردم، نوشیدم و خندیدم و گشتم و دیدم و شنیدم. نیمه‌ی دوم نیمه‌ی روشن‌م بود، آسودگی و امنیت‌م بود، یه‌جور وقت‌هدردادنِ از رو سرخوشی بود. هرچند پام لغزید و رابطه‌ای رو خیلی جدی شروع کردم ولی اینقدر که توی این رابطه خوش گشتم و خوش نشستم انگاری برام میمون و مبارک بود. نود و دو با همه خوبیا و بدیاش تموم شد. اینجا نشسته‌م و می‌بینم چه خوشحالم از نود و دو، چه همه‌چی‌شو دوست داشتم، چه خوبه که اینقدر لی‌لی به لالای خودم گذاشتم، چه خوب کردم این آدمو راه دادم به زندگی‌م، چه دستم به‌خاطر همه‌چی درد نکنه واقعن. 
یه فنجون چای ریخته‌م و لب پنجره ایستاده‌م، و بارون، مهربون و سنگین، مثل تتمه‌ای بر یکی از بهترین سال‌های زندگی‌م، می‌شینه روی شیشه‌ی پنجره‌م.

18 March 2014

امشب شب دوردور و نوشیدنه. سلامتی همه آتیشایی که سرخی‌شون مال ماست زردی‌مون مال اوناست (متافوریک هم می‌تونه باشه حتا)، سلامتی سربازای آماده‌باش، سلامتی همه اونایی که نارنجک تو صورت آدما نمی‌ترکونن. سلامتی همه رفته‌ها و اومده‌ها. سلامتی سالِ نو.

13 March 2014

آدم یک‌وقت‌هایی دلش می‌خواهد بی‌خبر باشد. این‌جوری هم نیست که یک‌هو از رو دلِ خوش وسط جاروبرقی‌کشیدن دلت بخواهد بی‌خبر باشی. خب از چی؟ از کی؟ الکی که نیست؛ اول باید یک چیزی باشد که بعدش تو بخواهی چیزی درموردش ندانی. از طرفی چطور ممکن است چیزی باشد و تو بدانی هست و بعدش تازه بخواهی تصمیم به بی/باخبری بگیری؟ مثل این است که یک سررسید قدیمی را که مال دوران دانشجویی برادرت باشد پیدا کنی و بی‌خبر ورق بزنی، یکهو یک چیزهایی بخوانی و سررسید را ببندی و نخواهی بقیه‌ی جمله‌ها را بفهمی. حالا می‌تواند این‌طور هم باشد که توی موقعیتی قرار بگیری و چیزی شبیه بی‌عرضگی/نامردی/ بی‌لیاقتی و الخ را در کسی ببینی و بخواهی قبل از آن‌که دیر بشود موقعیت را عوض کنی و نفهمی؛ اما بخش تراژیک ماجرا آن‌جایی شروع می‌شود که دستِ روزگار تو را در موقعیتی هتل‌کالیفرنیاطور قرار می‌دهد و هیچ راهی به خروج از موقعیت باز نمی‌شود و تو با چشمانی باز همه‌چیز را می‌بینی و می‌فهمی و باخبر می‌شوی و این خیلی نامردی است که آدمی را که تا چند ساعت قبل از روی سرخوشی برای خودش دِلِی‌دلی می‌کرده، این‌طور طفلکی و بدبخت کنند. باید که یک ماده‌ی دیگر به قوانین حقوق بشر اضافه کنند و آن حق بی‌خبری باشد. اینطور که گوشه‌ی کاغذ را برگردانند طرف ببیند، بپرسند کامل برگردانیم بخوانی یا نه؟ طرف هم یه نگاهی به نیم‌چه کلمات گوشه‌ی کاغذ بیندازد و تم ماجرا دست‌ش بیاید و بعد مثلن بگوید نه، لطفن مرا از باقی کلمات کاغذ بی‌خبر بگذارید، ممنون.

بعضی‌ها آلارم‌سرخود اند. همین‌جور از کنارت که رد می‌شوند بو و رنگ و مزه‌شان می‌گوید چسبندگی دارند. آدم هم به میزان پوست‌کلفتی‌اش بستگی دارد که اجازه دهد آن آدم بماند یا نه. بعضی‌ها ولی آلارم ندارند. بوی خطر ندارند. اصلن هیچی ندارند. از هیچ‌کجای‎شان نمی‌شود نبودن‌شان را فهمید که چطوری‌ست. از هیچ‌کجای‌شان، مگر نبودن‌شان.

02 March 2014

از گردنِ هم آویزان بودیم و از خنده می‎پیچیدیم به خودمان. سیگار و چای و ناهار و تراس و یک ظهرِ بی‌‏دردِسر. قشنگ‏ش همان خنده‎های غش‎غش بود، وقتی پشتِ سرِ پسرها و خواص و کراش‎ها حرف می‌‏زدیم و ریسه می‌‏رفتیم. ابهت همه‌‏چیز ریخته‌‏بود؛ و ما سبک بودیم.
از آن دورِهمی‏‌های دخترانه‌‏ی سه نفری.