آدم یکوقتهایی دلش میخواهد بیخبر باشد. اینجوری هم نیست که یکهو از رو دلِ خوش وسط جاروبرقیکشیدن دلت بخواهد بیخبر باشی. خب از چی؟ از کی؟ الکی که نیست؛ اول باید یک چیزی باشد که بعدش تو بخواهی چیزی درموردش ندانی. از طرفی چطور ممکن است چیزی باشد و تو بدانی هست و بعدش تازه بخواهی تصمیم به بی/باخبری بگیری؟ مثل این است که یک سررسید قدیمی را که مال دوران دانشجویی برادرت باشد پیدا کنی و بیخبر ورق بزنی، یکهو یک چیزهایی بخوانی و سررسید را ببندی و نخواهی بقیهی جملهها را بفهمی. حالا میتواند اینطور هم باشد که توی موقعیتی قرار بگیری و چیزی شبیه بیعرضگی/نامردی/ بیلیاقتی و الخ را در کسی ببینی و بخواهی قبل از آنکه دیر بشود موقعیت را عوض کنی و نفهمی؛ اما بخش تراژیک ماجرا آنجایی شروع میشود که دستِ روزگار تو را در موقعیتی هتلکالیفرنیاطور قرار میدهد و هیچ راهی به خروج از موقعیت باز نمیشود و تو با چشمانی باز همهچیز را میبینی و میفهمی و باخبر میشوی و این خیلی نامردی است که آدمی را که تا چند ساعت قبل از روی سرخوشی برای خودش دِلِیدلی میکرده، اینطور طفلکی و بدبخت کنند. باید که یک مادهی دیگر به قوانین حقوق بشر اضافه کنند و آن حق بیخبری باشد. اینطور که گوشهی کاغذ را برگردانند طرف ببیند، بپرسند کامل برگردانیم بخوانی یا نه؟ طرف هم یه نگاهی به نیمچه کلمات گوشهی کاغذ بیندازد و تم ماجرا دستش بیاید و بعد مثلن بگوید نه، لطفن مرا از باقی کلمات کاغذ بیخبر بگذارید، ممنون.
No comments:
Post a Comment