19 March 2014


92 برای من دوبخش جداگونه داشت. نیمه‌ی اول‌ش پر بود از افسردگی و اضطراب و دغدغه و اینور اونور رفتنای از رو مسئولیت و بدبیاری و از دست دادن و گریه‌های بی‌پناهی. نیمه‌ی دوم رو امّا برای خودم وقت گذاشتم، با خودم خیلی گشتم، با خودم خیلی حرف زدم، آدمای اضافی و آزاردهنده رو حذف کردم، نوشیدم و خندیدم و گشتم و دیدم و شنیدم. نیمه‌ی دوم نیمه‌ی روشن‌م بود، آسودگی و امنیت‌م بود، یه‌جور وقت‌هدردادنِ از رو سرخوشی بود. هرچند پام لغزید و رابطه‌ای رو خیلی جدی شروع کردم ولی اینقدر که توی این رابطه خوش گشتم و خوش نشستم انگاری برام میمون و مبارک بود. نود و دو با همه خوبیا و بدیاش تموم شد. اینجا نشسته‌م و می‌بینم چه خوشحالم از نود و دو، چه همه‌چی‌شو دوست داشتم، چه خوبه که اینقدر لی‌لی به لالای خودم گذاشتم، چه خوب کردم این آدمو راه دادم به زندگی‌م، چه دستم به‌خاطر همه‌چی درد نکنه واقعن. 
یه فنجون چای ریخته‌م و لب پنجره ایستاده‌م، و بارون، مهربون و سنگین، مثل تتمه‌ای بر یکی از بهترین سال‌های زندگی‌م، می‌شینه روی شیشه‌ی پنجره‌م.

No comments:

Post a Comment