دیروز بالاخره اکانت گودر را گرفتم و عزیزِ از دسترفتهام را در آغوش کشیدم. تا چهار صبح هی بالا پایینش کردم و هی قربانصدقهاش رفتم و هی باور نمیکردم.
تمامِ دیروز سرگرم بودم و نشد به زندگانیام فکر کنم. امروز هم همینطور. دیشب حتی قبل از خواب باز هم سعی کردم فکر کنم، ولی نشد. سرم را که گذاشتم خوابم برد. شاید به اندازهی کافی بهش فکردهام. شاید هم جاهای خالی و باگهای زندگانیام نیاز به تفکر درستحسابی دارد. چای سبز بگذارم با گلاب، حافظ بگذارم کنار دستم و کاغذ به مقدار لازم زیر دستم بگذارم و بنویسم. آدمِ بلند بلند فکر کردن نیستم. فقط شاید بتوانم بنویسم. بعد هم بفرستمشان برای استاد سازم که روانشناس بود و روی پاکت بنویسم بیاه! و بعد هم منتظر باشم حالم خوب بشود. البته نمیدانم استاد سازم بلد است تو را برگرداند یا نه.
تمام تازههای کتابفروشی "اگر" را خریدهام به زور چپاندهام لابلای باقیِ کتابهای نخواندهام. "رویای مادرم" را دستگرفتهام ببینم چه میشود. آها راستی، اگر این روزها هوس کردید بخندید و از خواندن چیزی واقعا خوشتان بیاید و لبخندهای "چه باحال"طوری بنشیند روی لبهاتان، بروید کتاب "الفبای تقلب" ترجمهی حسین یعقوبی را بخرید و بخورید.
پ.ن: اینهمه آدم خوابت را دیدهاند.
No comments:
Post a Comment