26 July 2012

به کوی غمزدگان غم‌گسار بازآید

دیروز بالاخره اکانت گودر را گرفتم و عزیزِ از دست‌رفته‌ام را در آغوش کشیدم. تا چهار صبح هی بالا پایین‌ش کردم و هی قربان‌صدقه‌اش رفتم و هی باور نمی‌کردم.‏
تمامِ دیروز سرگرم بودم و نشد به زندگانی‌ام فکر کنم. امروز هم همین‌طور. دیشب حتی قبل از خواب باز هم سعی کردم فکر کنم، ولی نشد. سرم را که گذاشتم خوابم برد.‏ شاید به اندازه‌ی کافی بهش فکرده‌ام. شاید هم جاهای خالی و باگ‌های زندگانی‌ام نیاز به تفکر درست‌حسابی دارد. چای سبز بگذارم با گلاب، حافظ بگذارم کنار دستم و کاغذ به مقدار لازم زیر دستم بگذارم و بنویسم. آدمِ بلند بلند فکر کردن نیستم. فقط شاید بتوانم بنویسم. بعد هم بفرستم‌شان برای استاد سازم که روان‌شناس بود و روی پاکت بنویسم بیاه! و بعد هم منتظر باشم حالم خوب بشود. البته نمی‌دانم استاد سازم بلد است تو را برگرداند یا نه.‏
تمام تازه‌های کتابفروشی "اگر" را خریده‌ام به زور چپانده‌ام لابلای باقیِ کتاب‌های نخوانده‌ام. "رویای مادرم" را دست‌گرفته‌ام ببینم چه می‌شود. آها راستی، اگر این روزها هوس کردید بخندید و از خواندن چیزی واقعا خوش‌تان بیاید و لبخندهای "چه باحال"طوری بنشیند روی لب‌هاتان، بروید کتاب "الفبای تقلب" ترجمه‌ی حسین یعقوبی را بخرید و بخورید.‏
پ.ن: این‌همه آدم خوابت را دیده‌اند.‏

No comments:

Post a Comment