22 July 2012

احتمالا دِمو آدم را بدبخت می‌کند

صبح را خوابیدم و صبحانه و ناهار را یکی کردم و رفتم بیمارستان عیادت مادر‌بزرگ. مادربزرگ زرد بود. پوست و چشم‌هایش. آنقدر که من فکر کردم زردچوبه به خودش زده. و آها: مجبور شدم تو یکی از آن لیوان‌هایی که یکبار‌مصرف نبودند آب بخورم (من به شتستشوی هیچ‌کس جز خودم اعتقادی ندارم و در‌ضمن آن‌جا بیمارستان بود).
به چند موسسه زنگ زدم برای دپارتمان فرانسه‌شان بروم درس بدهم. همه‌شان قبول کردند که دمو بدهم. می‌دانید که خیلی‌ها به همین دمو دادن هم نمی‌رسند؟ من اما رسیدم. و خیلی سیریش‌طور هی هی هی زنگ زدم فقط برای این‌که سریع‌تر وقت دمو بگیرم و دهان خودم را سرویس کنم. فردا دهِ صبح باید بروم جلوی دوتا دکترای ادبیات فرانسه بهشان درس بدهم و به مقدسات قسم نمی‌توانم تصور کنم که مثلا آن‌ها هیچی بارشان نیست. حالا هم سه تا پسر (برادرم و دوتا مهمان‌هایش) را با چای و هندوانه و شیرینی سرگرم کرده‌ام و نشسته‌ام پشت میز فاخر و باشکوه‌ام و این پست که تمام شود باید برگردم به دنیای واقعی. دنیای آدم‌هایی که خودشان، خودشان را به گا می‌دهند.
.چای‌م وارد مرحله‌ای شده که مردم عامی بهش می‌گویند "وقت خوردنشه‏!".‏

No comments:

Post a Comment