آخرِ شبها تشکهامان را از تختِ بالا میکشیدیم پایین و کفِ اتاقِ کوچکِ چهارنفرهمان پهن میکردیم. دوتای دیگر که به خواب میرفتند، طالبیهای پوستگرفته و آلبالوها را از فریزر میکشیدیم بیرون. روی شکم دراز میکشیدیم، بالا سرِ کتابهامان. چراغمطالعه هم بود. نور سفید لایتی پهن میکرد رو همهی این چیزها. حرف میزدیم و میوههای یخزده دلمان را خنک میکرد. آن شبها بهترین چیز برای دلهای داغدیدهمان همین میوههای مهربانِ یخزده بودند. از سیگار بهتر.
پ.ن: حتما میدانی که بخشی از صحبتهای آن شبهای داغِ خرداد، تو بودی. شبهای امتحان و خرداد و خوابگاهِ رو به خلوتی و بوی خانهی نزدیک. و من در تمام این مدت نفهمیدم از بازگشت به خانه خوشحال باشم یا نه.
پ.ن: وقتی نیستی"م"، زایندهرود خشک میشود. خشک شده بود زایندهرود ..
No comments:
Post a Comment